8 مارچ ، حرکتی انسانی
در هشتم مارچ ۱۸۵۷، زنان کارگر کارگاههای تکهبافی و لباسدوزی در نیویورک آمریکا به سرک ها ریختند و خواهان افزایش دستمزد، کاهش ساعات کار و بهبود شرایط بسیار نامناسب کار شدند. این تظاهرات با حمله پلیس و ضرب و شتم زنان برهم خورد. سال ۱۹۰۷ در دورهای که مبارزات زنان برای تأمین حقوق سیاسی و اجتماعی اوج گرفته بود، به مناسبت پنجاهمین سالگشت تظاهرات نیویورک در هشتم مارچ، زنان دست به تظاهرات زدند. ایده انتخاب روزی از سال بهعنوان "روز زن" نخستین بار در جریان مبارزه زنان نیویورک با شعار "حق رای برای زنان" مطرح شد. دو هزار زن تظاهر کننده در ۲۳ فبروری ۱۹۰۹ پیشنهاد کردند که هر سال در روز یکشنبه آخر فبروری، یک تظاهرات سراسری در آمریکا به مناسبت "روز زن" برگزار شود. در سال ۱۹۱۰، "دومین کنفرانس زنان سوسیالیست" که کلارا زتکین از رهبران آن بود، به مسئله تعیین "روز بینالمللی زن" پرداخت. زنان سوسیالیست اتریشی قبلا روز "اول ماه می" را پیشنهاد کرده بودند. اما اول ماه می، جایگاه و مفهومی داشت که میتوانست اهمیت و جایگاه مبارزه مشخص بر سر مسئله زن را تحتالشعاع قرار دهد. "دومین کنفرانس زنان سوسیالیست" تاریخ برگزاری نخستین مراسم "روز زن" را ۱۹ مارچ ۱۹۱۱ تعیین کرد. تصمیمگیری قطعی برای تعیین "روز جهانی زن" به بعد موکول شد. بعد از انتشار قطعنامه کنفرانس در مورد تعیین "روز جهانی زن"، انترناسیونال دوم از این تصمیم حمایت کرد، و نخستین تشکیلاتی بود که این روز را به رسمیت شناخت. ۱۹ مارچ ۱۹۱۱ خیابانهای جرمنی، آستریا، سویزرلن و دنمارک با مارش زنان به لرزه در آمد. شمار زنان تظاهر کننده در آستریا به ۳۰ هزار نفر میرسید. نیروهای پلیس به تظاهرات حمله بردند و به زدن زنان پرداختند و گروهی را دستگیر کردند. سال ۱۹۱۳ "دبیرخانه بین المللی زنان" (یکی از نهادهای انترناسیونال سوسیالیستی دوم)، هشتم مارچ را با خاطره مبارزه زنان کارگر در آمریکا، بهعنوان "روز جهانی زن" انتخاب کرد. در همان سال، زنان زحمتکش و زنان روشنفکر انقلابی در روسیه تزاری و در سراسر اروپا، مراسم "۸ مارچ" را بشکل تظاهرات و میتینگ برگزار کردند. سال ۱۹۲۱، "کنفرانس زنان انترناسیونال سوم کمونیستی" در مسکو برگزار شد. در آن کنفرانس، روز ۸ مارچ بهعنوان "روز جهانی زن" به تصویب رسید. کنفرانس، زنان سراسر دنیا را به گسترش مبارزه علیه نظم موجود و برای تحقق خواستههایشان فرا خواند. در جنبش زنان موضوعاتی نظیر حق طلاق، حق سقط جنین، تامین شغلی، منع آزار جنسی، ضدیت با هرزهنگاری، کاهش ساعات کار روزانه و غیره مطرح شد. این جنبش موفق شد در برخی از این زمینهها پیشروی کند. در تظاهرات هشتم مارچ ۱۹۶۹ زنان در دانشگاه برکلی در آمریکا گرد آمدند و علیه جنگ در ویتنام تظاهرات کردند. در سال ۱۹۷۵ سازمان ملل هشتم مارچ را بهعنوان "روز جهانی زن" به رسمیت شناخت. بعد از خاتمه جنگ جهانی دوم و بالاخص از اواخر دهه ۱۹۷۰، با توسعه سرمایهداری به کشورهای عقب مانده، بخشهای بزرگتری از زنان درگیر کار و تحصیل گشتند. در عین حال، زنان هم چنان در جامعه موقعیتی درجه دوم داشته و اسیر نظام مردسالار بودند. این تناقض، مسئله زن را حاد تر و انفجاری تر کرد.
اعتراف ...
دیدارعلی(دیدار)
سال اول ماستری جامعه شناسی دانشگاه پونه.
زمانی که دوره تحصیلی خود را درافغانستان به سر می بردم، سخن ازتاریخ پنچ هزارساله افغانستان، تمدن والا، غیرت افغانی و مهمان نوازی برای همیشه در کلاس های مان بود و در هر مجلس و محفل که شرکت می کردم سخن با مقدمه" ما افغان استیم و تاریخ پنچ هزار ساله داریم" آغازمی شد. رئیس جمهور، وزرا، رئیس ها در بیانیه های شان از تاریخ پنج هزارساله و تمدن والا یاد می کردند. این سخنان برای من جالب و دلنشین بود و همیشه در من غرور ایجاد می کرد، من فکر می کردم برخوردار بودم و گاهی نیز دربعضی از بحث های علمی فرهنگی به آن افتخار می کردم و سخنان خود را با آن شروع می کردم و برای تمام این ارزش های ملی افغانستان احترام قایل بودم .
اما وقتی که به عنوان یک دانشجو وارد یک کشور بیگانه شدم و پیشرفت های اقتصادی ، سیاسی ، امنیت و آزادی را تجربه کردم، و از طرفی با تحقیرها و دست کم گرفتن مردم افغانستان ازجانب مردم کشورهای دیگر روبرو شدم ، احساس یاس و ناامیدی در وجودم پیدا شد و روز به روز به اوج خود رسید و هزاران سوال در ذهنم پدیدار گشت. اینکه چرا افغانستان با تمام ارزش های فرهنگی، تاریخ پنج هزارساله ، تمدن عالی وغیره نمی تواند ظهور یک دولت ملی و فراگیر، تمدن عالی و مزیت ها و امکانات عصر مدرن را تجربه کند؟ آیا مردم افغانستان توان واستعداد رسیدن به یک کشور پیشرفته و مترقی را ندارد؟ چرا نمی تواند تاریخ پنچ هزار ساله خودش را دوباره زنده کند وغیرت افغانی را تحقق ببخشد، یا این غیرت افغانی واقعا چیست؟ و یا به صورت کل مقوله ی افغانستان چیست که نمی تواند به عنوان یک کشور پیشرفته جلوه نماید؟
اگر به صورت کلی افغانستان را تعریف کنیم، می توان گفت که افغانستان سرزمینی تاریخی است ، دارای تاریخ پنج هزار ساله، که در این قلمرو تاریخی، اقوام مختلف زندگی می کنند و هر کدام دارای فرهنگ، رفتار و ویژگی های مخصوص به خود استند ، اما تاریخ پنچ هزار ساله ، سرزمینی با محدوده ی جغرافیایی به نام افغانستان ، پرچم ، دین و غیرت افغانی از جمله ویژگی های فرهنگ کلی مردم افغانستان است که تمام اقوام خود را در آن شامل می داند.
ازطرف دیگر افغانستان در طول تاریخ با نام های متنوع ، حدود جغرافیایی متفاوت و ارزش های مختلف همراه بوده و در هر دوره و زمان توانسته نوابغ را در درون خود تربیه بکند که آنها درتمام عرصه ها فعال بوده واز پیشگامان شرق محسوب می شدند، اما با تمام این ها باید اعتراف کرد که این سرزمین و مردمی که دراین قلمرو زندگی می کردند همیشه به نوعی دچار جنگ و ویرانی بوده اند ،این جنگ ها و ویرانی ها در دوران اخیر چهره خشن تری به خود گرفته و مبدل به جنگ های درون قومی شد. خلاصه این که هیچ گاه به عنوان یک کشور مستقل و جدا از ستم بیگانگان ، همسایه ها و کشور گشایان شرق وغرب در امان نبوده است. این دخالت بیگانگان و جنگ های دراز مدت دهه های اخیر باعث شکل نگرفتن دموکراسی، آزادی مردم و اقوام و دولت مردمی در داخل این سرزمین شده است که نتایج آن را می توان در نسل های مختلف مردم افغانستان و حتی نسل امروزی یافت. تبعیض ، دگر پذیری ، خودخواهی ، فرهنگ و ارزش های خود را ترجیح دادن و از دیگران را سرکوب کردن ، احساس نکردن ارزش های کلی ازجمله نتایجی است که دخالت بیگانگان ،جنگ های طولانی مدت و نبود مدیریت مردمی درافغانستان به میان آورده است.
با این همه با روی کار شدن دولت جدید و ایجاد نظام دموکراسی امید برای مردم این مرز و بوم پیدا شد و همه فکر می کردند که دیگر در افغانستان جنگ نخواهد بود و مردم افغانستان در صلح و امنیت زندگی خواهند کرد، اما هنوز افغانستان در ردیف بندی کشورها نظر به رفاه اجتماعی ، پیشرفت های اقتصادی و سیاسی در ردیف های اخیر(ازطرف اخر دومین کشور) قرار گرفته و هنوز به عنوان کشوری که 80 درصد مردم آن با فقر زندگی می کنند درجهان معرفی است. مردم افغانستان درعصر تمدن ، آزادی، دموکراسی ،تکنالوژی ، روشنفکری وغیره از نبود یک نظام ملی ، آزادی ، سواد و غیره رنج می برند و تمام این ها مسایلی است که می توان آن را از جمله عناصر عقب افتادگی و ناهماهنگی با جهان یاد کرد.
به هرصورت باید اعتراف کرد که نتایج ویرانی ها ، دخالت بیگانگان ، جنگ های طولانی مدت ،ظهور طالبان و تروریسم ملت افغانستان را به عنوان یک ملت خشن ، عقب افتاده و ضعیف به جهانیان معرفی کرده است با آنکه نمی تواند واقعیت داشته باشد، اما باز هم می توان گفت مردمی که هنوز نتوانسته اند یکدیگر را بپذیرند و تصمیم خودشان را برای سرزمین شان بگیرند چگونه می توانند ازجمله انسان های مترقی محسوب شوند؟ امروز با تعبیرهای نادرست از غیرت افغانی و تاریخ پنج هزار ساله هیچ فرد به خاطر نجات این مرزوبوم و پیشرفت این سرزمین فعالیت نکرده و هیچ گاهی در این مورد فکر هم نمی کند، آن های که در افغانستان استند و ازجمله تصمیم گیرندگان خوانده می شوند غرق در تعصب و کینه استند و یا هم برای به دست آوردن قدرت ،ثروت و شهرت فردی تلاش می کنند و در رقابت های سیاسی با ترجیح دادن ارزش های یک قوم، یک مذهب و جداسازی و تعصب درمیان اقوام وبا استفاده ازاحساسات مردم افغانستان منافع خود را به دست می آورند.
آنهایی که خارج از افغانستان زندگی می کنند ،از توانایی فکری برخورداراند و از پیشرفت جهانی و تمدن امروزی آگاهی دارند با دنبال کردن اخبار افغانستان ساکت و آرام نشسته و با تحمل تمام حقارت ها، تحت تاثیر تمدن بشری قرارگرفته وجرات فکرکردن ، اقدام و یا داخل شدن به افغانستان را ندارند. با تصور اینکه فرد نمی تواند کارساز باشد و یا نمی شود افغانستان را ساخت ، افغانستان را به حال خود رها کرده و منتظرند که آمریکا یا سازمان ملل چه اقدامی برای افغانستان روی دست خواهند گرفت.
اما باید دانست که هیچ کشور و ملت را نمی توان ساخت تا زمانی که خودشان نخواهند و اقدام برای پیشرفت خود نکنند ، این یک اصل دینی هم است که دین اسلام روی آن تا کید دارد.
با تمام این ها باز هم می توان چشم امید را به نسل جوانی که هنوز دست شان به خیانت آلوده نیست و توانسته اند ارزش های انسانی، خصوصا احترام به انسان و انسانیت را در وجودشان نهادینه ساخته و تحقیر و کنایه گویی های دیگران را به عنوان انگیزه برای شروع یک زندگی آرام در سرزمین شان می دانند دوخت.درصورتی که جوانان امروزی با مطالعه جهان و دید وسیع نسبت به زیستن در کنار یکدیگر و احترام متقابل و با اسلحه علم و دانش وارد صحنه ی کارزار شوند و در مقابل زور گویان و معامله گران مقاومت کنند.
و با تعبیر درست ازغیرت افغانی به آن ارزش داده و آن را به دانش وعلم ، احترام به دیگران ، روشنفکری ، پیشرفت های علمی و فرهنگی تعبیر نموده و به جهانیان با به دست آوردن دانش و فن و احترام به اصل انسانیت نشان دهند.
مدرنیته از خدا به خود رسیدن است؟
طاهره حسینی
سال اول ماستری جامعه شناسی دانشگاه پونه.
مدرنیته دایما خواستن است، خواستن تازگی ها و نوها، گامی است به پیش رو و نقد است به هر آن چه که با گذشته است، مدرنیته در واقع نگاهی انتقادی است و باور به انتقاد است به همه ی آن چه، که انسان غربی از گذشته و از فرهنگ و تاریخ خویش به ارث آورده است، گسستی است در مسیری که سمت و سویش را سنت ها و باورهای کهنه ماوراطبیعی و چشم اندازش را اندیشه سنتی آرمان زده تعیین می کند، مدرنیته هنجارشکنی است و ویرانگر ، نگاه بدبینانه یی است به همه ی عادت های اجتماعی ،باورهای سنتی و کم رنگ کردن و بالاخره ندیدن و انکار همه داشته های سنتی است، یعنی زدودن غبار سنت است از روی همه ی ساحات زندگی و در یک کلام افسون زدایی است که تنها در تحت اوامر حکومت خرد ممکن و میسر بود.
مدرنیته از خدا به خود رسیدن است، از افلاک به خاک نگریستن ، چشم از آسمان برگرفتن و در خویشتن خویش فرو رفتن و نهایت سعادت را اندر زمین کاویدن و از بند هر آن چه غیر از عقل است، خود را رهانیدن. باور به خرد روی دیگر مدرنیته و هم بسته و پیوسته با آن است، یعنی روزگار سلطنت عقل و خرد باوری و عقلانی کردن زندگی اجتماعی و فردی است و تلاش برای عقلانی کردن هر چیز و این قایل شدن اعتبار و اقتدار برای خرد انسانی و به چالش کشیدن بی پروا و صریح قدیس وارگی نهادهای دینی، انسان دوران مدرن را واداشت تا رها از هر گونه افسون سعادت اخروی خود برای سعادت خود خواسته ی دل خواهش بر روی زمین با محک عقل در تلاش شود و عقل اش بی آن که نقشی از گذشته بر آن باشد، در پی کشف حقایق برآید، حقایقی عینی که هر چند دشوار اما قابل شناخت و در دسترس باشد. با تعریفی هر چند مختصر می خواستم دریچه یی باز کنم برای پرداختن روی موضوع ارزش های مدرنیته. این ارزش ها وجه تمایزی است بین مدرنیته و آن چه سنت گفته می شود.
مهترین ارزش های مدرنیته:
1- اصالت انسان (اومانیزم):
انسان نظاره گر و توصیف گر منفعل هستی نیست، بل دست تصرف از آستین قدرت بیرون می آورد و دنیا را مطابق ذوق و سیلقه ی خودش بنا می نهد، در دنیای امروز انسان هر چیز را در خدمت خود در می آورد و خودش در خدمت هیچ چیزی در نمی آید، در دوران مدرن آنچه که به نفع مادی و معنوی انسان باشد، خوب پنداشته می شود، دین، عرف، رسوم و هر چیز دیگر باید برای انسان دانسته شود نه این که انسان برای آن ها، لذا هر آنچه به ضرر انسان است بد دانسته می شود؛ البته ضرر این جهانی. انسان دنیای جدید ، خودش را معیار قضاوت بر همه چیز قرار داده است و در مواقع به کارهایی دست زده است که در دوران سنت آن کارها ، اکثرا از آن خدا پنداشته می شود.
2- خردگرایی (راسیونالیزم):
در دنیای نو انسان موجود خردمند است و خرد، برترین قوه ی وجود وی پنداشته می شود. انسان نوین با نیروی خرد به دنیای پر از رمز و راز می پردازد و آن را راز گشایی می کند. به کمک خرد حقایق و قوانین طبیعی را کشف می کند. هر چه که متناسب با آن باشد را می پذیرد و آن چه با آن سر سازش نداشته باشد، آن را به دور می اندازد. خرد انسان آن قوه یی است که می تواند خوب را از بد ، عدالت را از بی عدالتی و برابری را از نابرابری تفکیک کند، انسان مدرن با استفاده از خردش تمام آن نابرابری هایی را که در جامعه اش بدون کدام دلیل عقلی وجود دارند نمی پذیرد. تمام تلاش او این است که نابرابری های اجتماعی را حداکثر به برابری ها تبدیل کند. عقل مدرن که با عنوان های عقل ابزاری، استدلال گر، فنی و تکنالوژیک از آن یاد می شود، در واقع نوع ، سطح و یا لایه ای از«عقل عملی» است؛ و غایت این عقل، ایجاد قدرت پیش بینی و کنترل طبیعت روابط اجتماعی و نیز طرح و برنامه ریزی برای امرار معاش است؛ و این عقل گرایی میراث دوره روشنگری است و بر خلاف عقل گرایی سنتی و فلسفی که در مقابل تجربه گرایی قرار می گیرد، خادم تجربه و هواه خواه با تجربه گرایی است. بنابراین می توان گفت همان عنصر علم گرایی، ضرورت ونیاز به یک چنین خرد خدمت گذاری را به تفکر جدید اعلام کرده است.
3- فردگرایی (اندیوجوالیزم):
اعتقاد به این که فرد اساسی ترین عنصر جامعه است و جامعه در حقیقت از اجتماع آگاهانه و نظام مند افراد عاقل و با اراده ساخته شده است، جزء اساسی اندیشه مدرن را می سازد. در مرحله مدرنیته باور بر این است که برای داشتن جامعه ی خوب، باید افراد خوب داشته باشیم. در باورهای نوین هر فرد شخصیت انسانی مستقلی است که حق حیات، حق آزادی و حق جستجوی خوشبختی را دارد. این حقوق از طرف مردم ، حاکم یا دولت به افراد اعطاء نشده است. لذا سلب این حقوق نیز شامل صلاحیت این مراجع نمی شود، برعکس دولت و جامعه مکلف دانسته می شوند تا زمینه رشد هر چه بیشتر افراد را در راستایی که خود افراد می خواهند ،مهیا بسازند. آزادی و حقوق فردی، گفتمان مهمی در جوامع مدرن به شمار می رود این حقوق آزادی های فردی که شمار آنها به حد کافی می رسد، ناشی می شوند از اعتقاد به فردباوری ای که در آن جوامع رایج است. یعنی اول باید معتقد به اصالت فرد بود تا حقوق و آزادی های فردی را پذیرفت.
4- کثرت گرایی(پلورالیزم):
باور به تعدد برداشت ها، ارزش دیگر دنیای مدرن است. انسان های مدرن تعدد در اندیشه و واقعیت بیرون از خود را یک اصل می پندارند و به این باورند که نه واقعیت های بیرونی می توانند واحد باشند و نه آن تصاویری ک انسان ها از واقعیت های بیرونی در ذهن خود می گیرند. این باور ناشی از این اصل فلسفی است که هستی مادی پدیده متکثر است. اندیشه انسان نیز مبرا از این اصل فراگیر طبیعی نیست. کثرت گرایی می تواند در عرصه های فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، دینی و عرصه اندیشه در کل مطرح شود. اقتضای ارزش کثرت باوری، آزادی بیان ، تعدد احزاب، تسامح در امر اندیشه و ... می باشد.
5- تساهل( تالرنس):
تساهل یا آسان گرایی نتیجه منطقی کثرت گرایانه بودن است. تساهل یکی از ارزش های والای دنیای امروز است. انسان امروز زندگی بسیار پیچیده دارد و اقتضای چنین زندگی، تساهل و مدارا است. انسان امروز باید ایدئولوژیک فکر نکند. زیرا فکر ایدئولوژیک زمینه را برای تساهل باقی نمی گذارد. در فکر ایدئولوژیک ، مخالف دشمن است و دشمن ناحق، پس ناحق باید نابود شود، در حالی که انسان امروزی تعیین حق بودن و ناحق بودن فکر را کار دشوار حتا ناممکن می داند. در جامعه مدرن وقتی از شکیبایی سخن گفته می شود، منظور پذیرفتن دیگری است، آن چنان که هست و به رسمیت شناختن دیگری، آن چنان که می اندیشد و رفتار می کند. تنها تحمل عقیده مخالف، تحمل دیدگاه بیگانه و تحمل موضع گیری دیگری کافی نیست، بلکه باید او را به رسمیت شناخت و منظور از به رسمیت شناختن این است که در کنار دیدگاه، عقیده، موضع گیری دینی- سیاسی و نقطه نظر علمی خود ، برای دیگری هم این حق را بپذیریم تا هم در مرحله بیان و هم در مرحله رفتار از خود در همه ابعاد آن نمایندگی کند.
6- لیبرالیسم( آزادی خواهی):
که خود مبتنی بر فردگرایی و حقوق فردی است. و مکتب لیبرالیسم را می توان ایدئولوژی سیاسی و فلسفه اخلاقی مدرنیسم و جوهره ی آن دانست. در لیبرالیسم عقیده ی انسان دخالتی در انسانیت او ندارد، هیچ انسانی را نمی توان از انسان دیگری برتر دانست، زیرا اساسا عقیده ی حق و باطل نداریم تا اگر کسی به عقیده حق اعتقاد پیدا کرد، برتر از فردی باشد که عقیده باطل دارد. لیبرالیسم نیز به دنبال انسان آرمانی و ایده ال نیست، یعنی نمی توان انسانی را با ویژگی های خاص به عنوان الگو در نظر گرفت و همگان را به تبعیت از او سوق داد. انسان را باید با همه ی قوت و ضعف هایش پذیرفت و در تربیت انسان ها باید تلاش کرد تا انسان های هماهنگ با جامعه ساخت که مزاحمتی برای دیگران به وجود نیاورند.
به مجرمان نیز نباید به عنوان افراد گناه کار بلکه مانند اشخاص بیمار نگریسته شود. در واقع هر انسانی جایز الخطا است و برخی جایز الخطاها نیز بیمارند. از انسان ها نیز نباید انتظار داشت تا انسان آرمانی شوند. و یکی از مهمترین اصول لیبرالیسم آزادی است و لیبرال ها آزادی را به عنوان مهمترین ارزش در حیات فردی و اجتماعی انسان ها تلقی می کنند. لیبرال ها بر آزادی های فردی انسان تاکید بسیار دارند و اگر هم به بحث از گذارهای سیاسی و اقتصادی می پردازند، بیشتر به همین منظور بوده است و بسیاری از آن ها بر حقوق فطری و طبیعی بیشتر تاکید دارند. از نظر آن ها مبنای یک سلسله حقوق را باید در نهاد بشر جستجو کرد. در ذات بشر گرایش به اموری چون آزادی، عدالت جویی، حق حاکمیت و وفای به عهد وجود دارد. در جامعه باید تدابیری اندیشید تا این حقوق حفظ شود. حقوق اساسی شهروندان از نگاه لیبرالیسم عبارتند از: آزادی عقیده و اندیشه ، آزادی بیان،آزادی اجتماع، آزادی یا حق مالکیت ، آزادی مشارکت در حیات سیاسی اعم از رای دادن و کسب منصب و غیره. عناصر اصلی ایدئولوژی لیبرالیسم را می توان به صورت زیر خلاصه کرد:
تفکیک قوا، جامعه مدنی، نظارت مردم، تمایز حوزه های عمومی و خصوصی، تساهل نسبت به عقیده و اندیشه دیگران، مقاوت در مقابل قدرت، حق حاکمیت.
7- حقوق بشر:
انسان دنیای امروز بیش از این که از مکلفیت های خویش حرف بزند خودش را محق می داند حقوق بشر مجموعه یی از حقوق و آزادی های اساسی و حداقلی مبتنی بر عقلانیت عملی است که نخستین ریشه آن در اخلاق شکل گرفته جهانی است. اخلاقی که تا حدی ریشه در فرهنگ های مختلف دنیا و تا جایی هم ریشه در توافق بر یک سلسله ارزش ها به عنوان ارزش های اخلاقی جهانی دارد. هم چنین حقوق بشر ریشه در گفتمان حقوق طبیعی و الهی ، فرهنگ های مختلف و ادیان الهی دارد، ریشه یی بس قدرتمند و ارزنده .حقوق بشر در دنیای امروز مبتنی بر انسان گرایی است. انسان موجودی است در حال تکامل ، از سوی دیگر انسان در زندگی اش با نهاد قدرت مواجه است؛ قدرت ، خواه در قالب دولت یا هر نهاد دیگر، می تواند جلو تکامل انسان را بگیرد و آن را از مسیر طبیعی اش منصرف کند. در چنین وضعیتی یگانه راه حل این است که حقوق بشر، به عنوان حقوق و آزادی های اساسی انسان ها در برابر قدرت، به رسمیت شناخته می شود، تا کارکرد منفی قدرت در درون جامعه انسانی مهار شود و برعکس همین قدرت به نفع انسان آزاد به کار گرفته شود و راه را برای رشد انسان سالم مساعد بسازد.
ما و ثبات، رویا یا اسطوره
عبدالوهاب عزیزی
دانشجوی سال سوم علوم سیاسی، وادیا کالج
ما متعلق به نسلی استیم که در طول زندگی در دامن وطن جزء طعم جنگ و آواره گی چیزی دیگر را تجربه نکرده است. درست هنگامی که خود را شناختیم بیشتر عکس شهید ، جنازه های نیم سوخته و ویرانه های خون آلود دیدیم. صدای انفجار و آوای مسلسل شنیدیم. سال ها به این گونه گذشت و کم کم با این نوع از زندگی خو گرفتیم. قبول کردیم که زندگی یعنی صدای پی هم انفجار که یک شهر را در ماتم فرو می برد. زندگی یعنی همین شعله های سرکش که زمین و آسمان را به هم می دوزد. زندگی یعنی مرگ در زیر آوارهای خاک و خاکستر و گریز از مرگ در بیابان های دور به سمت نامعلوم. می گفتند که محکوم استیم برای زیستن در این سرزمین و تقدیر همین است که آرزوها و رویاهای ما نشکفته به زمین بریزد. شبیه پرنده بودیم که شوق پرواز در وجودش شعله می کشید اما بال پروازش را گرفته بودند. در چنین وضعیتی واژه ی صلح و ثبات و یا از این قبیل کلمات که قرار است آرامش را مهمان خانه های ما کنند، در چشم و چشم انداز ما بیگانه و حتی در گستره ی تخیل ما جایی نداشتند. فقط شنیده بودیم که صلح فرایند ثبات است و ثبات فرایند یک نظام مردم سالار با حفظ منافع تمام مردم. اما پیدایش آن در این غمستان رویایی بیش نبود و ما ساکنان آن بر خاک سیاه نشسته و زانوی غم در بغل گرفته بودیم. زمان این گونه تلخ و تاریک گذشت تا اینکه جرقه های امید از آن سوی مرزها روشن شدند و گفتند که دموکراسی و ثبات قرار است پای بر خاک ما بگذارد و ساکنان این غم آباد را آن گونه وعده می دادند که تا در یک چشم بر هم زدن، از تنگنای فقر و مصیبت در فراخنای رفاه و امنیت پا نهاده و بر سال های تلخ آن نقطه ی پایان خواهد گذاشته شد. قبل از اینکه پیش زمینه های ذهنی برای این فرایند فراهم گردد به پیشواز از آن شتافتیم و قبل از اینکه تصویر و تصور این فرایند کامل شود اولین انتخابات ریاست جمهوری را در میان بیم و امید تجربه کردیم. پنج سال از آن لحظه های بیم و امید گذشت و ما هم چنین بر گلیم فقر و مصیبت نشسته و بدون اینکه راهی به سوی رفاه و امنیت گشوده باشند، در همان تنگنا نفس می شمردیم. دومین انتخابات به همین روال سپری شد و مردم هم چنان با شعارهای جذاب و وعده های گرم به پای صندوق های رای فرا خوانده شدند و نامزدهای این دور از انتخابات راه صد ساله را در یک شب می پیمودند. ترویج دموکراسی ، رفاه ، امنیت و مزیت های آن که قبل از انتخابات ذکر لب های رئیس جمهور گردیده بود بعد از انتخابات مثل رنگ آرایش در تراکم هوا گم شد. آن گونه که از تجربه ی سال های بین دو انتخابات و بعد از آن به نظر می رسد طعم شیرین و سکرآور قدرت و ثروت به سادگی می تواند چشم های بسیاری را ببندد. نبود امنیت و بی ثباتی رو به افزایش نهاد و دولت همان طور که به نظر می رسید کم ترین عمل موثری را از خود نشان نداد. هر روز دامنه ی فعالیت دهشت افکنان فراخ تر گردیده و جمعی را به خاک و خون می کشاند و حتی گاهی تا به مرکز شهر و ارگ پورش می برد. البته این واقعیت را می شود توجیه پذیر ساخت. در کشوری مثل افغانستان که تجربه ی سه دهه جنگ ویرانگر به تمام شالوده های زندگی مردم اثر نهاده است سلامت و پیامد این فرایند چندان ضمانت شده نیست.
مارجه یا کویت ؟
سید نادر پژوهش
دانشجوی ماستری مطالعات استراتژیک و دفاع
خاورمیانه در این روزها شاهد دومین عملیات بزرگ ناتو در خود است ، با این تفاوت که این بار افغانستان محل اتفاق این رویداد مهم انتخاب شده. سال 1991 در پی تصرف کویت توسط عراق همین سازمان برای اولین بار قدرت نظامی و مانور سرعت در انتقال نیروهای خود را به رخ قدرت های جهان کشید. در عرض چند روز صدام حسین مجبور شد نیروهای خود را از خاک کویت بیرون کند و به قلمرو کشورش عقب نشینی کند. ناتو توانسته بود اولین ماموریت خود را با موفقیت انجام دهد. این عملیات پایان مرگ پیمان های نظامی مشابه بود و نمایش قدرتی از سوی آمریکا و متحدینش برای کشورهایی که تمایل دارند تا در جنگ قدرت برای کنترل جهان یا همان رسیدن به هدف نظم نوین جهانی ،حضوری فعال داشته باشند. این عملیات نشان داد که جنگ دیگر معیارهای سابق خود را ندارد و به عبارتی با محوریت جهانی سازی، ارتشی در حال شکل گیری است که ادعای اداره ی حکومت جهانی را دارد. عملیات موفقانه به پایان رسید و این شاید به آن دلیل بود که حکومت دیکتاتوری صدام حسین رقیب جدی در مقابل ناتو نبود. مشکلات پیچیده یی را که ناتو امروز در افغانستان دارد، در عملیات خودش بر علیه صدام نداشت و این دقیقا در زمانی بود که جهان شکست و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی را جشن می گرفت و چین هنوز نتوانسته بود به عنوان رقیبی جدی در عرصه اقتصاد در مقابل آمریکا ظهور کند. در جنگ خلیج در حدود 800000 نیرو بیشتر از سوی آمریکا ، دولت عربستان و انگلیس استفاده شد. هزینه جنگ را هم کشورهای عرب قبول کرده بودند. با این اوصاف مقایسه این دو درست نیست. شاید عملیات امروز نیروهای ناتو در افغانستان بعد از جنگ خلیج بزرگترین باشد اما در حد و اندازه های آن نیست و این به آن دلیل است که زمان و منطقه تفاوت های شگرفی با آن دارد. زمان یعنی دیروز روسیه معنی و رنگ و بوی امروزی را نداشت و کاملا در زیر خاکستر بعد از فروپاشی فرو رفته بود و دچار بی ثباتی های درونی و فشار از سوی کشورهای در حال استقلال بود. میلیاردها دلار هزینه جنگ افغانستان کمرش را شکسته بود و تردید در عملی شدن و یا نشدن جامعه سوسیالیستی از درون روسیه را بی اندازه در خود فرو برده بود. توان اندیشیدن و رقابت در مقابل اردوی تازه تشکیل ناتو را نداشت و نمی توانست رقیبی جدی در معادلات جهانی قدرت برای آمریکا باشد. بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی آمریکا و دستگاه عظیم نظامی آن به دنبال رقیبی جدی در سطح جهان بودند تا توجیحی مناسب برای فروش سلاح های خویش داشته باشند. همین بود که پروژه اسلام تروریزم سر از اداره دولت های آمریکا درآورد. ریشه های آن در منطقه آماده بود و کافی بود تا میلیون ها دلار به این جریان تزریق شود. مدارس دینی دیوبندی در پاکستان و جریان های اسلام گرای سودان و یمن ذهنیت مبارزه را داشتند و کافی بود تا جرقه یی زده شود و تئوری گسترش اسلام در خارج از مرز کشورهای اسلامی توسط گروه ها و احزاب مختلف از جمله جمعیت العلماء، جماعت العلماء، حزب التحریر، جنبش اسلامی ازبکستان، جنبش پیشروی طالبان در مرزهای پاکستان و بعد افغانستان ( در کل تمرکز همه ی این احزاب روی فتواهای شیوخ اخوان المسلمین مصر ) تبدیل شد به روش مبارزه جهانی بر علیه کافران. اما باید دید این پوسته چقدر محکم است و یا اینکه توان جهانی شدن را دارد. از بین این گروه ها القاعده توانست بیشتر روی تئوری گسترس اسلام بیرون از مرزهای جهان اسلام و حاکمیت دین اسلام بر سرزمین کفر فعالیت نماید و به عنوان یک گروه مبارز چند منطقه یی عمل کند و جهان را دچار بی نظمی کند که این به چالش کشیدن شعار نظم نوین جهانی از سوی دستگاه اداره آمریکا بود. تروریزم به عنوان ابزار ماندن در مناطقی از جهان انتخاب شد و کمک کرد تا نیروهای ناتو خود را در یک قدمی مرزهای روسیه و چین جای دهند. منطقه یعنی خاورمیانه هم جزء شاه راه های اصلی یا همان رگ حیاتی جهان معروف بود. از تنگه هرمز 80% نفت جهان عبور می کند و سه کشور بزرگ تولید کننده نفت یا اعضای اصلی تصمیم گیرنده اپک در این منطقه استند. خاورمیانه بعد از استراتژی خاورمیانه ی بزرگ توسط استراتژیست های آمریکایی دچار آشوب و ناآرامی های عمیق شد. افغانستان و عراق دو نمونه ی خوب این طرح استند و البته فلسطین، سوریه و لبنان هم شامل این استراتژی جنگی می شدند. خوش بینانه این بود که نقشه خاورمیانه تغییر خواهد کرد اما به دلیل پدیده ملی گرایی شدیدی که در جهان شکل گرفته بود(بعد از جنگ جهانی دوم) طرح نتوانست طبق میل ترسیم کنندگان اش پیش برود. جنگ خلیج با چراغ سبز عربستان و بعضی کشورهای دیگر عرب که از پیشرفت صدام به طرف کشورهاشان ترس داشتند، شروع شد اما عملیات مشترک هنوز در منطقه حتی پاکستان را متقاعد نساخته و موضوع ایران، روسیه و چین که بغرنج باقی مانده. بعضی کارشناسان امور جنگ مانور نظامی بزرگ ناتو را هشداری به ایران از سوی آمریکا و متحدین می دانند و با وجود مشکل عدم مشروعیتی که نظام ایران در این روزها با آن دست به گریبان است این می تواند موضوع مهمی باشد برای کشوری که توانست بزرگ ترین مشکلات و چالش عمده را در مسئله ی عراق برای آمریکا ایجاد کند. ایران در افغانستان به دلیل نداشتن سیاست مشخص و حمایت از گروه ها و احزاب غیر متجانس نتوانست موفق عمل کند و به نوعی پایگاه مردمی ضعیفی در شمال و جنوب و حتی غرب افغانستان دارد. آمریکا و متحدین اش با شروع این عملیات و ساخت بزرگترین پایگاه خود در شیندن هرات هر روز به آنچه بن بست مرزی ایران و کنترل بیشتر مرزهای چهار سوی ایران گفته می شود، نزدیک و نزدیک تر خواهد شد. ایران در مورد افغانستان از همان اوایل شکست دولت طالبان یک سیاست مشخص نداشته و گاه گاهی شنیده می شود سپاه پاسداران ایران از مرزهای غربی نیمروز یا فراه می گذرند و برای تجهیز نیروهای طالبان و فشار بر نیروهای آمریکایی وارد افغانستان می شوند. با توجه به تبدیل شدن طالبان به عنوان یک مخالف، ایران توانسته به شکلی جنگ را از مرزهای خود در مرکز افغانستان نگه دارد و قربانی های اصلی این جنگ هم افغان ها استند نه نیروهای نظامی ایران، پس می توان گفت حمایت ایران از پدیده طالبانی شدن در جنوب و مرکز افغانستان امری است طبیعی و متناسب با تحولات منطقه. موضوع پاکستان و حمایت آن از طالبان را در شماره های قبلی پونه بررسی کردیم و به تازه گی سازمان امنیت افغانستان تایید کرده که لشکر طیبه در حملات چند روز قبل به کابل و شهروندان هندی دست داشته. موضوع چین و تاثیر اقتصاد این کشور در آسیای میانه و خاورمیانه موضوع قابل درکی است و هجوم کالای چینی به بازارهای داخلی این کشورها قابل لمس و دیدنی. چین بیشتر طرفدار رقابت اقتصادی است و توانسته در این رقابت در منطقه پیروز هم باشد. روسیه به تازه گی اجازه ی عبور کاروان های حمایتی از نیروهای ناتو را به شرط کنترل بیشتر از سوی آن کشور و انتقال ندادن سلاح داده. روسیه بازی سیاسی در منطقه را جدی تر از گذشته دنبال می کند و به دنبال ریسک نیست. روسیه بیشتر از ناحیه ی ترانزیت قسمت عمده تریاک افغانستان از خاکش نگران و معترض است. اعتیاد به مواد مخدر یکی از چالش های عمده دولت کرملین است و در معادلات قدرت منطقه روسیه طرفدار کنترل مرزهای افغانستان برای نظارت بیشتر بر انتقال آن از مرزهای شمالی و از بین کشورهای آسیای میانه است. از سوی دیگر روسیه نیز از حضور افراطی های ازبک، چچنی، ترکمن و قرقیز به تشویش است و نمی خواهد آسیای میانه دستخوش حوادثی چون افغانستان شود و تلاش دارد تا جایی که امکان دارد از حضور نظامی شورشی ها و پیکارجویان مسلمان این منطقه در حیات خلوت خود جلوگیری کند. روسیه به دلیل جهانی شدن مسئله تروریست و تبلیغات عجیبی که بر علیه این پدیده می شود نمی تواند خود را در مقابل حضور نظامی ناتو در منطقه قرار دهد و به نوعی باید گفت حضور آمریکا و متحدینش مشروعیت جهانی دارد. برای اینکه مسئله تروریزم از مرزهای اروپا و آمریکا دور نگهداشته شود باید در خاورمیانه وضعیت به شکل امروزی و خط مقدم جنگ علیه آن باشد. بعضی کارشناسان جنگ بر این باورند که جریان القاعده و طالبان دیگر مثل گذشته در دست های سازمان های اطلاعاتی آمریکا، پاکستان و انگلیس نیست و تبدیل به یک شیوه مبارزه علیه حضور نظامی کشورهای خارجی شده. جهان اسلام هم تا به حال این قدر پراکنده و شکننده نبود که حال است. با مقایسه نقشه ی جهان اسلام امروز و گذشته خواهیم یافت که اسلام امروز دارای یک استراتژی مشخص برای توسعه اندیشه دینی اسلامی نیست. اسلام دست خوش بازی های عمیق سیاسی حاکمان سرزمین های اسلامی شده که فقط به منافع ملی می اندیشند و حتی برای ساعتی نمی توانند مستقل بیندیشند. ایران از ادعای پس گیری جزایز کوچک خود در خلیج فارس از سوی کشورهای عرب نگران است و کشورهای عرب چون مصر و عربستان بیشتر از هلال شیعی که در منطقه شکل گرفته در هراسند و به همین دلیل امکان نزدیک شدن و یکپارچگی جهان اسلام بیشتر به خواب و رویا شباهت دارد تا استراتژی. با این اوصاف می توان نتیجه گرفت که عملیات مشترک در افغانستان نه تنها برای ریشه کن کردن طالبان که بیشتر به خاطر منافع جهانی قدرت های برتر است. در کنار همه ی این ها اردوی ملی افغانستان توانسته قدرت مانوری از خود نشان دهد که قابل پیش بینی نبوده و این اگر چه برای ثبات افغانستان بزرگ ترین وسیله است اما باید قبول کرد که پاکستان و ایران امروز را نگران خواهد کرد. عملیات مشترک به همان اندازه که تحریکاتی را در درون افغنستان به راه انداخته توانسته همسایه های آن را نیز مجبور بسازد تا جدی تر با مسئله حضور نظامی ناتو برخورد نمایند.
گفته می شود عملیات مشترک ناتو در افغانستان با کمک چهار هزار عسکر افغانستان در هلمند دومین عملیات بزرگ این سازمان قلمداد می شود. در این عملیات 15000 سرباز آمریکایی ، بریتانیایی و از کشورهای دیگر شرکت دارند. اما دلیل اینکه چرا بعد از گذشت 9 سال از سقوط طالبان ، عملیات بزرگ باید در چنین موقعیت زمانی برگزار شود؟ چندی قبل در جلسه لندن که یکی از دلایل تشکیل آن پرداختن روی موضوع مذاکره با طالبان میانه رو و یا طالبانی که با شبکه ی القاعده ارتباطی ندارند، به تایید بیشتر کشورهای کمک کننده رسید که مبلغ 140 میلیون دالر برای جذب این نوع از طالبان به دولت افغانستان کمک شود. تصور بر این بود که موضوع مذاکره جدی خواهد بود و آقای کرزی با سفر به عربستان سعودی ثابت کرد که در موضوع مذاکره جدی تر از همیشه است، اما چرا بلافاصله عملیات مشترک شروع شد؟ اعتقاد تعدادی از کسانی که مسایل افغانستان را دنبال می کنند بر این است که کاخ سفید به این نتیجه رسیده که باید به هر شکلی شده مسئله طالبان در منطقه حل شود تا مبادا بیشتر از این دیگر رقیبان منطقه یی از این خالیگاه بر علیه حضور نظامی شان سوء استفاده نمایند. دستگیری سران اصلی طالبان در این چند هفته هم نشان از این است که دولت پاکستان از ناحیه آمریکا و متحدین زیر فشار است تا هر چه زودتر این مسئله ختم شود. عملیات مشترک یکی از مهم ترین بخش های استراتژی دولت اوباما در منطقه است و دولت او نمی خواهد بیش از این موضوع طالبان ابزار باج گیری همسایه ها از آنها باشد.
نشریه ی پونه در شماره ویژه نامه ی اقتصادی وعده داده بود تا بهترین مقاله ها را به دو روش تعیین و به شما معرفی نماید. به تعداد 78 رای ما از شما دریافت کردیم که آقای احمد بارق عبیدی توانست بیشترین رای را از خود کند. ایشان از طرق شما به عنوان کسی که بیشترین رای را گرفته معرفی می شوند. آقای سید ستار موسوی از سوی نشریه ی پونه به عنوان بهترین مقاله که به صورت تخصصی و علمی نوشته شده بود انتخاب و خدمت شما معرفی می شود.
درباره سیستم اقتصاد کشور
سید ستار موسوی
در سال 2006 از لیسه عالی باختر با اخذ نمرات عالی در صنف خود اول نمره و در سطح لیسه عالی باختر که دارای دوازده صنف دوازده بود با اخذ نمره 99.5 به حیث دوم نمره عمومی فارغ شدم. با سپری نمودن امتحان کانکور به عنوان دانشجوی دانشکده اقتصاد قبول شدم. اما علاقمند تحصیلات عالی در بیرون از کشور بودم که بالاخره سرنوشت ما را به هند کشاند و در شهر پونه در دانشگاه سمبایسس در رشته تجارت شروع کردم. در همان اولایل تحصیلات در هند گاهی دوستان و هم صنفی هایم در مورد وضعیت اقتصاد کشورمان می پرسیدند و تنها جواب من این بود که خوب است البته در آن زمان با واژه ی اقتصاد تنها به معنی عام آن آشنا بودم اما نه با علم اقتصاد و آن هم به صورت سیستماتیک و تخصصی. با گذشت تغریبا سه سال مطالعاتی که در زمینه ی اقتصاد داشتم درک کردم که تعریفی که از اقتصاد کشورمان می دادم درست و علمی نبوده زیرا هدف ایشان از وضعیت اقتصادی در قالب یک سیستم اقتصادی بوده که من تا آن زمان تعریف درست از سیستم اقتصادی نداشتم و تنها می دانستم که نوعی از اقتصاد سرمایه داری (اقتصاد بازار آزاد) در کشور فعالیت می کند و بس. تا آنجا که واضح است افغانستان در طول سالیان متمادی نسبت عدم حکومت مرکزی یا پایدار دارای یک سیستم اقتصادی، چه از نوع اقتصاد متمرکز و اقتصاد بازار آزاد نبوده. اما با به وجود آمدن رژیم جدید و سرنگونی دولت طالبان که مصادف بود با سال 2001، با مساعد شدن شرایط به کمک نیروهای بین المللی برنامه ریزان و مدیران کشور و با همکاری کشورهای غربی سیستم اقتصادی را از نوع اقتصاد سرمایه داری انتخاب کردند. ک بیشتر من معتقد استم که این سیستم نه انتخابی بلکه انتسابی بوده زیرا سیستم اقتصاد بازار آزاد با آن معیارهای که در جامعه افغانی که اساسا زیربنا اقتصادی اصلا وجود نداشت ، اگر هم بود محسوس نبود. مطابقت و هم خوانی نداشت. تنها دلی آن این است که این سیستم با آن معیارهای (آزاد سازی سریع، خصوصی سازی سریع و پایین نگهداشتن سطح تورم) که معمولا از آن به نام اصطلاح تفاهم واشنگتن یاد می شود در جامعه افغانستان وضع شد، بر اساس ساختار اجتماعی و اقتصادی غرب تعریف شده بود. این سیستم با معیارهایی که ذکر شد زمانی کارآیی دارد و یا ساختارهای روبنایی اجتماعی یک جامعه را در مدت کوتاه تغیر می دهد که یک حکومت مرکزی و یا پایدار وجود داشته باشد و متاسفانه معمولا حکومت ها در افغانستان پیرامونی و با ساختار سیاسی بسیار ضعیف وجود داشتند. زمانی هر گونه تغییر در شالوده ی اقتصادی دیر یا زود باعث تغییرات روساختی در یک جامعه می شود که حرکت از نوع عقلانی و مبتی بر ساختار اجتماعی یک جامعه باشد.
از سوی دیگر مدل جاری از نوع اقنصاد سرمایه داری در افغانستان را از یک دیدگاه تخصصی تر به هیچ وجه نوعی از مدل اقتصاد سرمایه داری را نمی توان دانست، زیرا سیستم کنونی اقتصاد افغانستان با معیارهای هیچ یک از این چهار چهره ی سرمایه داری (1-State- guided capitalism 2-Oligarchic Capitalism 3-Big- firm Capitalism 4-Entrepreneur Capitalism ) سازگاری ندارد. در واقع سیستم اقتصادی افغانستان را می توان نوعی Pre- Capitalistic Economy تعریف کرد. دلیل اساسی که این مدل اقتصادی نتوانست تغییراتی در سطح زندگی مردم رونما نماید همان است که در بالا ذکر شد.
مورد دیگری که باید روشن ساخت این است که بعضا آمارهایی از رشد اقتصادی کشور در بعضی از نوشته ها دیده می شود که از نظر من این آمارهای رشد اقتصادی نشان دهنده ی رشد اقتصادی واقعی نیست یعنی رشداقتصادی که بر اساس فعالیت های حقیقی ، چرخه ی اقتصادی کشور باشد نیست بلکه یک نوع رشد کاذب اقتصادی است که بر اساس کمک های مستقیم و غیر مستقیم کشورهای بین المللی کمک کننده است.
از طرف دیگر من مشکل را در سیستم اقتصادی زیاد نمی بینم در عوض مشکل اساسی را با مدیران و برنامه ریزان اقتصادی در جامعه افغانی می بینم. آنچه که من در بالا نسبت به سیستم اقتصاد سرمایه داری اشاره کردم به هیچ وجه مبین این نیست که دیدگاه مخالف سیستم اقتصاد سرمایه داری را دارم.
در جهان جدید که ما در آن زندگی می کنیم به ظن غالب می توان گفت که یک سیستم جهانی در آن مسلط است و آن اقتصاد جهانی سرمایه داری است که این یک حقیقت انکار ناپذیر است. این سیستم اقتصادی را حتی در ارتودکسی ترین کشورهای مدل سوسیالیستی امروزه به عنوان مدل مناسب اقتصادی انتخاب کرده اند.
این سیستم اقتصادی بیشتر روی مالکیت خصوصی تاکید دارد تا مالکیت اشتراکی و جمعی، یعنی در نظام مالکیت خصوصی هر فرد بالغ جامعه اجازه می دهد تا از حق مساوی در بهره مندی از استعدادهای شخصی متعلق به خود و هر چیز دیگری که از راه های اکتساب مجاز به دست می آورد برخوردار باشد. این یک واقعیت است که هیچ انسانی آزاد نیست مگر اینکه از حق اختصاصی مالکیت بر استعدادهای شخصی و کارش برخوردار باشد. در کشورهایی که تنها دولت حکم فرما باشد مخالف با آن محکومیت به مرگ تدریجی و آن هم از طریق گرسنگی است. باید تذکر داد که سیستم اقتصادی بازار آزاد عمدتا روی دو اصل می چرخد:
1- وسایل تولید( زمین ، نیروی انسانی و سرمایه ) در دست نهادهای خصوصی و افراد جامعه است.
2- تولید که وابسته به ابتکار بنگاه های خصوصی است نه وابسته به سازمان برنامه ریزی یک کشور. قابل تذکر است در طول تاریخ هیچ دولتی را سراغ نداریم که در آن وسایل تولید و عمل تولید به صورت مطلق در اختیار دولت و یا تنها در اختیار واحدهای خصوصی بود باشد. یعنی اینکه در بالا ذکر شد که وسایل تولید و عمل تولید در سیستم اقتصادی سرمایه داری در دست واحدهای خصوصی است، به این معنی نسیت که وظایف دولت مطابق افکار اقتصاد دان های زمان آدام اسمیت ( اقتصاد دان های کلاسیک) فقط به تامین امنیت و حفظ قانون نیست بلکه دولت در سیستم اقتصادی سرمایه داری و خصوصا در جهت سمت دهی بازار در کنار بنگاه های خصوصی نقش اساسی دارد. بسته ی تشویقی مالی و پولی بزرگ دولت اوباما برای نجات دادن اقتصاد کشور ( که شامل کاهش مالیات بر درآمد، کمک های مالی برای بنگاه های بزرگ اقتصادی چون ای آی جی ، جنرال موتور و ...، سرمایه گذاری بزرگ دولت در زیر ساخت های اقتصادی کشور جهت ایجاد فرصت های شغلی و ایجاد تقاضا نسبت به کالا و خدمات) می تواند مصداق خوبی برای آنچه که در بالا ذکر شد باشد.
بحث دیگری که در این روزها در حوضه ی اقتصاد بین شاگردان اقتصاد و حتی در مجمع های غیر اقتصادی داغ است مقایسه رکود اقتصادی در بازار آمریکا در سال های 1929- 1932 و بحران اقتصادی 2007 در اقتصاد آمریکا است. برای روشن ساختن بیشتر بحث می خواهم چند توضیح بدهم. اولا دو واژه ی رکود و بحران (Recession and Depression ) کاملا از لحاظ اقتصادی متفاوت است یعنی ابعاد رکود تا بحران اقتصادی عمیق تر است. زمانی اقتصاد یک کشور به رکود می رود که کاهش بالاتر از 10% در تولید ناخالص ملی آن کشور در دو ربع متوالی یک سال مشاهده شود. اثرات بحران اقتصادی از رکود خیلی کمتر است. از لحاظ اقتصادی نظر به دور اقتصادی (Business Cycle ) هر اقتصاد به صورت اتوماتیک وارد بحران می شود یعنی زمانی که مازاد تولید به وجود می آید. زمان مربوط به نجات اقتصاد از بحران مربوط به برنامه ریزی مدیران و برنامه ریزان اقتصادی یک کشور است. همین طور اقتصاد آمریکا در سال 1929- 1932 وارد رکود شده بود و نه بحران. زیرا GNP (تولیدات ناخالص ملی) این کشور تقریبا 30% کاهش پیدا کرد و نرخ بی کاری از مرز 25% عنقریب گذشت، یعنی در زمان یک چهارم نفوس شاغل آمریکا وظایف خود را از دست دادند. و علت رکود اقتصاد این کشور سقوط بی سابقه ی ارزش سهام در بازار سهام بود. بین سال های 1929 -1932 ارزش سهام Dowjanes به صورت بی سابقه در تاریخ آمریکا 85% کاهش یافت یعنی سهامی که 1000 دالر پیش از رکود ارزش داشت در بین سال های 1929 – 1932 به 150 دالر رسید.
دوم اینکه در سال 2007 اقتصاد آمریکا بار دیگر وارد بحران اقتصادی شد و نه رکود اقتصادی. علت اساسی آن سقوط بازار مسکن آمریکا بود. سوال اساسی و مهم اینجا است، با آنکه تبعات رکود اقتصادی خیلی عمیق تر از بحران اقتصادی است چرا در زمان رکود اقتصادی که از بازار سهام آمریکا به بیرون از مرزهای آن کشور سرایت کرد ،سایر کشورهای جهان را با آن شدت بحران اقتصادی سال 2007 که از بازار مسکن دامن گیر سایر کشورهای جهان شد نبود. دلیل اساسی آن به صورت فشرده این است که اقتصاد جهانی بعد از سال 1929 تا اواخر سال 2006 تقریبا دو برابر شده است.
آسیای میانه ی بزرگ تر
محب الله نوری
محصل دوره دکترا - PHD
به گفته دانشمند آگاه کشور اشرف غنی احمد زی: "تا زمانیکه کشور های اروپایی میان خودشان بر سرحدات بسته تاکید داشتند به پیشرفت و توسعه ای دست نیافتند ولی همین که بر سرحدات باز تاکید کردند به رشد و توسعه دست یافتند پس سرحدات بسته در کشور های ما از یک مفکوره قرن نوزدهمین سرچشمه گرفته است در حالی که برای رشد و توسعه ما به یک مفکوره قرن بیست و یکمی نیاز داریم" طبعاً این مفکوره قرن بیست و یکمی گذر از ملی گرایی افراطی و تاکید بر اتحاد و یک جایی منطقوی میان ملت های خویشاوند منطقه است میان ده ملت که از نظر جغرافیایی میان چین، روسیه، هند عرب و غرب واقع شده اند و از نظر فرهنگی و تاریخی تمام طول تاریخ با هم زیسته اند و در یک مفهوم کلان تر همه دارای یک هویت کلان تمدنی هستند که خرده فرهنگ های امروز مبتنی بر ملی گرایی آن هویت کلان تمدنی را تحت شعاع قرار داده است. پس چرا امکان همگرایی و همزیستی دوباره میان خویشاوندانی که همه گونه وجوهات مشترک را دارند به ویژه اینکه در گذشته نه چندان دور با جبر و ستم و خط کشی های استعماری عمداً از هم جدا ساخته شده اند ممکن نباشد؟... حرف از امکان در زمانه ی برای ما مطرح می شود که نظریه های "انتقال قدرت"، "پساملی گرایی" و "پسا جهانی شدن" معروف ترین نظریه های زمان ما را بهت زده کرده است، واقعیتی که خواب های پریشان ادامه حاکمیت پنج قرنه حاکمان اتلانتیک و حاکمیت یک قرنه حاکمان تازه به دوران رسیده دریای پسفیک را چهار قرن از ایده تجاوز و تجارت مقروض کرده است و ظهور خرده قدرت های اقتصادی چون هند، چین، برازیل، روسیه، ترکیه، آفریقای جنوبی، مالیزیا، اندونیزیا، امارات متحده عرب، کنیا، کوریا شمالی، ژاپن سرخورده ها و مغلوبان سالهای پیروزی حاکمان پسفیک و اتلانتیک را جرات داده است تا اولین نمایه سریال انتقال قدرت را به نمایش بگذارند، چه فکر می کنید آیا هنوز هم زمان آن فرا نرسیده است که ملت های ما نیز یک نقشی در ادامه این سریال داشته باشند؟..... سریالی که پنج قرن کارگردان آن اروپا بود و یک قرن آمریکا. اروپای که پنجاه سال پیش و پس از چهار قرن جنگ داخلی و کشتار های وحشیانه و سپری کردن دو جنگ جهانی که از تراژدیک ترین حوادث تاریخ بشر بود کسی نمی توانست تصور کند که با آن همه گذشته نفرت انگیز باز هم این کشورها بتوانند به یک چنین توافق و اتحاد مهم بنام اتحادیه اروپا دست بیابند ولی طوری که امروز ما می بینیم آنها برای توسعه و پیشرفت شان و برای امنیت خویشاوندان فرهنگی و تمدنی شان و برای سر بلندی و غلبه قاره و منفعت های استراتژیک و دراز مدت شان آن همه کشتارهای وحشتناک و حتی خاطره های نفرت انگیز نسل کشی سرخ پوستان، نابودی سیاهان و سوختن شش میلیون انسان بدست نازی ها را فراموش کردند و در نهایت به جای رسیدند که حتی مرزهای ملی را برچیدند طوری که اگر شما امروز از یک کشور اروپایی بخواهید به کشور دیگر سفر کنید تشخیص مرزها نه از سیم خاردار، مین ، پولیس مرزی و سایر علامت های خشونت آمیز که در مرزهای ما هنوز هم وجود دارد، بلکه فقط از ختم شدن پایه های برق می توانید متوجه شوید که وارد کشور دیگر شده اید نه تنها این بلکه بازار های تجاری مشترک، کمپنی های چند میلیتی، سازمان ها و پیمان های منطقوی و بین المللی، پارلمان مشترک، قانون اساسی مشترک، پول مشترک و ویزای مشترک رفت و آمد و داد ستد، شغل یابی و اقامت را برای مردم اروپا بی اندازه سهل ساخته است اروپایی ها به آن اکتفا نکرده در قالب پیمان نظامی ناتو با خویشاوندان امریکایی شان نیز یک جا شده و برتمام دنیا غلبه یافتند ولی برعکس اگر بخواهیم بدون تعصب و چشمان باز به منطقه بسته خودمان نگاه کنیم خیلی از ملت های منطقه هنوز هم در اندیشه های کهنه و باطل قوم گرایی، ملی گرایی، برتری طلبی زبانی و نژادی و همسایه ستیزی دست و پا می زنند و اگر به منطقه نگاه کنیم می بینیم که بر خلاف اروپا اگر افرادی بر اثر مجبوریت تجاری، شغلی، گرسنگی، مهاجرت، پناهندگی سیاسی و یا هر مشکلی که بخواهد از مرز عبور کند در مرز های که توسط استبداد و استعمار برای این ملت های خویشاوند کشیده شده است کشته می شود و اگر زنده عبور کند با چه توهین و تحقیرهایی روبرو می شود این سرنوشت تمام کسانی است که بخواهند از مرز های :"افغانستان، پاکستان، ایران، تاجکستان، قرقیزستان، قزاقستان، ازبکستان، ترکمنستان، آذربایجان و ترکیه" عبور کنند. در حالی که در گذشته میان این کشورها از دهلی تا کاشغر چین، کازان روسیه و مرزهای غرب و عرب مرزی وجود نداشت بناً خط کشی های مرزهای میان این ملت های کاملاً یک حرکت توام با ظلم و زور و جدایی میان خویشاوندان فرهنگی و فامیل ها کاری بود غیر عادلانه، مثلا در نظر بگیرد بیشتر از دو قرن استعمار و استبداد تلاش کرد تا میان خویشاوندان دو سوی مرز پاکستان و افغانستان روابطی نباشد که خوشبختانه موفق نشدند و پنج ملت آسیای مرکزی در سال 1924 توسط استالین به نام قوم تقسیم شدند در حالیکه در طول تاریخ با هم بودند مثلاً تاجکستان با ازبکستان تا چند سال پیش یک جا بود و هنوز هم پیوند های عمیق دارند آسیای میانه و به خصوص ازبکستان که مرکز مدنیت و تمدن اسلامی است تا دهلی، پاکستان امروز، ایران، افغانستان رابطه نزدیک و بدون مرز وجود داشت اما استعمار عمداً و با زور در طی یک قرن اخیر این پیوند ها را سست کرد طبیعی بود که این حیله برای تضعیف این ملت ها تعبیه شده بود چون اگر یک جا بودیم ملتی بودیم قدرتمند و به اندازه ی جمعیت هند و چین و جغرافیایی چون روسیه، قدرت های که از وجود چنین یک قدرت احساس خطر می کردند سعی کردند ما جدا شویم اکنون زمان آن رسیده است که ما برای ثبات و امنیت و رفاه، توسعه و آرامش ملت های مان به یک چنین اتحاد و یک جایی دست بیابیم هرچند به قیمت تقابل با استعمارگران، ملی گرایان، برتری طلبان و انحصار طلبان که از چنین اندیشه هایی به شدت می ترسند.
البته نباید فراموش کرد که اندیشه اتحاد و یک جایی همواره پیوسته به اندیشه رشد و پیشرفت و عوامل عقب ماندگی، بی ثباتی سیاسی و استبداد داخلی و اندیشه ی چگونه قوی شدن مطرح بوده است بناً نه یک مفکوره جدید بلکه یکی از دغدغه های محوری روشنفکران کشورهای شرقی در دو قرن اخیر است، درست دغدغه ی که در قرن شانزده برای اروپایی ها مطرح بود در آن وقت اروپایی ها برای نجات از چنگال استبداد کلیسا که عامل عقب ماندگی بود و برای رشد و توسعه سیاسی و اقتصادی نسخه های زیادی را تجویز کردند که دو نسخه یی که به وسیله ماکیاولی دانشمند و سیاستمدار قرن شانزده مطرح شده بود از همه بیشتر کارگر افتاد: 1- سیکولاریزم یا جدایی مذهب از سیاست برای منزوی کردن مذهب و کلیسا 2- ملی گرایی یا نشنلیزم برای تجزیه قدرت استبدادی کلیسا و مذهب سانسور و اختناق که خود عامل اساسی عقب ماندگی بود. اگر نگویم همه تحولات عمده بل حداقل تحولات مدرن در غرب در پی این دو اندیشه یا پیوسته به این دو نظریه ماکیاولی بوجود آمدند، کمترین کمک این دو نظریه این بود که جامعه اروپا را از اختناق استبداد مطلقه، اتحاد تصنعی و غیر عادلانه کلیساهای قرون وسطی نجات داده و در یک روند طبیعی از دولت های مدرن تا شکل گیری اتحادیه اروپا که یک آرمان قدیمی پیوسته به دو اقتدار و تمدن قدیمی یونان و روم بود هدایت کرد. سالها بود که جنبش های سیاسی و اجتماعی و حرکت های فکری-فرهنگی زیادی از فرانسه تا آلمان و از انگلستان تا ایتالیا برای اتحاد اروپا فعالیت و تلاش می کردند تا اینکه پس از جنگ جهانی دوم مطابق طبیعت مادی گرای اروپایی ها بر سر منافع اقتصادی شان توافق کردند و با تشکیل اتحادیه ذغال سنگ و فولاد به جای همسایه ستیزی بر مرزهای باز تاکید کردند. این در حالی است که در کشور های ما در پاسخ به سوال پیشرفت نادانسته به همان روش و رویکردی متوسل شدند که در آن زمان برای اروپا تجویز شده بود یعنی به غلط توسل به ملی گرایی را راه حل مشکلات شان دانستند و ملی گرایی نه تنها مشکلات ما را حل نکرد بلکه یک نوع فرهنگ سیاسی را در کشورهای ما ترویج کرد که عامل تجزیه طلبی و ناکامی شد طوری که تمام ملت های همسایه بر ضد یکدیگر کوک شده اند، هر ملتی و هر قومی سعی می کند خود را برتر از دیگران معرفی کند و بازار دیگر ستیزی همه جا داغ است، این روحیه باعث شده است که ما نه تنها اتحاد نداشته باشیم بلکه به پیشرفت و توسعه دست نیابیم. اولین تلاش های استراتژیک برای اتحاد منطقوی در منطقه ما دو دهه پیش توسطه کشور های ترکیه، پاکستان و ایران در قالب "سازمان عمران منطقه ی" آغاز شد که بعدها با عضویت افغانستان و پنج کشور آسیای میانه ی به شمول آذربایجان از دورن سازمان عمران منطقوی سازمان جدیدی شکل گرفت بنام ایکو، این سازمان با وجودی که در یک منطقه طبیعی و بسیار به جا بوجود آمده بود به دلیل معامله گری دولت های منطقه، روحیه قوم گرایی و ملی گرایی افراطی و نبود پشتیبانه مردمی و خیلی از مشکلات دیگر نتوانست در اهداف اش موفق شود، ولی تقویت شود می تواند همان نتیجه ی را به دست دهد که اتحادیه اروپا به دست داد. اگر روی نقشه به جغرافیای میان چین، روس، هند و غرب و عرب به دقت ببینید به سادگی متوجه می شوید که این منطقه بهم پیوسته بهتر از ایالات چین، هند، امریکا و اتحادیه اروپا استعداد تشکیل یک منطقه و یک کشور بزرگ جدید را دارد چون نه تنها از نظر موقعیت جغرافیایی کاملاً بهم پیوسته اند بلکه دین، فرهنگ، تمدن و تاریخ مشترک و سرنوشت سیاسی-امنیتی منفعت های اقتصادی و تجاری مشترک دارند اما با این همه وجوه مشترک همان طوری که عرض کردم به دلیل ملی گرایی و قوم گرایی افراطی و دیگر ناپذیری، بی ثباتی سیاسی، دخالت اجانب، اختلافات آبی و مرزی این کشورها نتوانستند نمونه اتحادیه اروپا را در منطقه شکل بدهند و دلیل عمده تر ناکامی برنامه اتحاد و یکجایی این است که تشکیل سازمان های مثل ایکو نه از جانب مردم بلکه از جانب دولت ها پشنهاد شده بود بناً بدون آگاهی و پشتیبانی مردمی و نیز دخالت روس، چین، غرب نتوانست منطقه شکل بگیرد، بناً پشنهاد این است که جنبش همگانی و مردمی در سطح منطقه و ورای مرزهای ملی به وجود بیاید که نظریه اتحاد را در میان مردم تقویت کنند و برای ریشه کنی فرهنگ خشونت و اختلاف و دیگر ناپذیری مبارزه کنند تا در آینده ما هم به اتحاد و در نتیجه به توسعه سیاسی و اقتصادی و رفاه اجتماعی برسیم و کشور عزیز ما هم بتواند در حرکت و روند جدید مشکلات خود را حل کند چون معمولاً مشکلات کوچک در میانه حرکت های بزرگ تر و دراز مدت تر قابل زوال است.
