X
تبلیغات
پونه

پونه

تلاش برای کشف و بازسازی روحیه ی افغانی

8 مارچ ، حرکتی انسانی

در هشتم مارچ ۱۸۵۷، زنان کارگر کارگاه‌های تکه‌بافی و لباس‌دوزی در نیویورک آمریکا به سرک ها ریختند و خواهان افزایش دست‌مزد، کاهش ساعات کار و بهبود شرایط بسیار نامناسب کار شدند. این تظاهرات با حمله پلیس و ضرب و شتم زنان برهم خورد. سال ۱۹۰۷ در دوره‌ای که مبارزات زنان برای تأمین حقوق سیاسی و اجتماعی اوج گرفته بود، به مناسبت پنجاه‌مین سال‌گشت تظاهرات نیویورک در هشتم مارچ، زنان دست به تظاهرات زدند. ایده انتخاب روزی از سال به‌عنوان "روز زن" نخستین بار در جریان مبارزه زنان نیویورک با شعار "حق رای برای زنان" مطرح شد. دو هزار زن تظاهر کننده در ۲۳ فبروری ۱۹۰۹ پیشنهاد کردند که هر سال در روز یک‌شنبه آخر فبروری، یک تظاهرات سراسری در آمریکا به مناسبت "روز زن" برگزار شود. در سال ۱۹۱۰، "دومین کنفرانس زنان سوسیالیست" که کلارا زتکین از رهبران آن بود، به مسئله تعیین "روز بین‌المللی زن" پرداخت. زنان سوسیالیست اتریشی قبلا روز "اول ماه می" را پیشنهاد کرده بودند. اما اول ماه می، جایگاه و مفهومی داشت که می‌توانست اهمیت و جایگاه مبارزه مشخص بر سر مسئله زن را تحت‌الشعاع قرار دهد. "دومین کنفرانس زنان سوسیالیست" تاریخ برگزاری نخستین مراسم "روز زن" را ۱۹ مارچ ۱۹۱۱ تعیین کرد. تصمیم‌گیری قطعی برای تعیین "روز جهانی زن" به بعد موکول شد. بعد از انتشار قطعنامه کنفرانس در مورد تعیین "روز جهانی زن"، انترناسیونال دوم از این تصمیم حمایت کرد، و نخستین تشکیلاتی بود که این روز را به رسمیت شناخت. ۱۹ مارچ ۱۹۱۱ خیابان‌های جرمنی، آستریا، سویزرلن و دنمارک با مارش زنان به لرزه در آمد. شمار زنان تظاهر کننده در آستریا به ۳۰ هزار نفر می‌رسید. نیروهای پلیس به تظاهرات حمله بردند و به زدن زنان پرداختند و گروهی را دستگیر کردند. سال ۱۹۱۳ "دبیرخانه بین المللی زنان" (یکی از نهادهای انترناسیونال سوسیالیستی دوم)، هشتم مارچ را با خاطره مبارزه زنان کارگر در آمریکا، به‌عنوان "روز جهانی زن" انتخاب کرد. در همان سال، زنان زحمتکش و زنان روشنفکر انقلابی در روسیه تزاری و در سراسر اروپا، مراسم "۸ مارچ" را بشکل تظاهرات و میتینگ برگزار کردند. سال ۱۹۲۱، "کنفرانس زنان انترناسیونال سوم کمونیستی" در مسکو برگزار شد. در آن کنفرانس، روز ۸ مارچ به‌عنوان "روز جهانی زن" به تصویب رسید. کنفرانس، زنان سراسر دنیا را به گسترش مبارزه علیه نظم موجود و برای تحقق خواسته‌هایشان فرا خواند. در جنبش زنان موضوعاتی نظیر حق طلاق، حق سقط جنین، تامین شغلی، منع آزار جنسی، ضدیت با هرزه‌نگاری، کاهش ساعات کار روزانه و غیره مطرح شد. این جنبش موفق شد در برخی از این زمینه‌ها پیشروی کند. در تظاهرات هشتم مارچ ۱۹۶۹ زنان در دانشگاه برکلی در آمریکا گرد آمدند و علیه جنگ در ویتنام تظاهرات کردند. در سال ۱۹۷۵ سازمان ملل هشتم مارچ را به‌عنوان "روز جهانی زن" به رسمیت شناخت. بعد از خاتمه جنگ جهانی دوم و بالاخص از اواخر دهه ۱۹۷۰، با توسعه سرمایه‌داری به کشورهای عقب مانده، بخش‌های بزرگ‌تری از زنان درگیر کار و تحصیل گشتند. در عین حال، زنان هم چنان در جامعه موقعیتی درجه دوم داشته و اسیر نظام مردسالار بودند. این تناقض، مسئله زن را حاد تر و انفجاری تر کرد.

 

اعتراف ...

 

دیدارعلی(دیدار)

سال اول ماستری جامعه شناسی دانشگاه پونه.

زمانی که دوره تحصیلی خود را درافغانستان به سر  می بردم، سخن ازتاریخ پنچ هزارساله افغانستان، تمدن والا، غیرت افغانی و مهمان نوازی برای همیشه در کلاس های مان بود و در هر مجلس و محفل که شرکت می کردم سخن با مقدمه" ما افغان استیم و تاریخ پنچ هزار ساله داریم" آغازمی شد. رئیس جمهور، وزرا، رئیس ها در بیانیه های شان از تاریخ پنج هزارساله و تمدن والا یاد می کردند. این سخنان برای من جالب و دلنشین بود و همیشه در من غرور ایجاد می کرد، من فکر می کردم برخوردار بودم و گاهی نیز دربعضی از بحث های علمی فرهنگی به آن افتخار می کردم و سخنان خود را با آن شروع می کردم و برای تمام این ارزش های ملی افغانستان احترام قایل بودم .

اما وقتی که به عنوان یک دانشجو وارد یک کشور بیگانه شدم و پیشرفت های اقتصادی ، سیاسی ، امنیت و آزادی را تجربه کردم، و از طرفی با تحقیرها و دست کم گرفتن مردم افغانستان ازجانب مردم کشورهای دیگر روبرو شدم ، احساس یاس و ناامیدی در وجودم پیدا شد و روز به روز به اوج خود رسید و هزاران سوال در ذهنم پدیدار گشت. اینکه چرا افغانستان با تمام ارزش های فرهنگی، تاریخ پنج هزارساله ، تمدن عالی وغیره نمی تواند ظهور یک دولت ملی و فراگیر، تمدن عالی و مزیت ها و امکانات عصر مدرن را تجربه کند؟ آیا مردم افغانستان توان واستعداد رسیدن به یک کشور پیشرفته و مترقی را ندارد؟ چرا نمی تواند تاریخ پنچ هزار ساله خودش را دوباره زنده کند وغیرت افغانی را تحقق ببخشد، یا این غیرت افغانی واقعا چیست؟ و یا به صورت کل مقوله ی افغانستان چیست که نمی تواند به عنوان یک کشور پیشرفته جلوه نماید؟

اگر به صورت  کلی افغانستان را تعریف کنیم، می توان گفت که افغانستان سرزمینی تاریخی است ، دارای تاریخ پنج هزار ساله، که در این قلمرو تاریخی، اقوام مختلف زندگی می کنند و هر کدام دارای فرهنگ، رفتار و ویژگی های مخصوص به خود استند ، اما تاریخ پنچ هزار ساله ، سرزمینی با محدوده ی جغرافیایی به نام افغانستان ، پرچم ، دین و غیرت افغانی از جمله ویژگی های فرهنگ کلی مردم افغانستان است که تمام اقوام خود را در آن شامل می داند.

ازطرف دیگر افغانستان در طول تاریخ با نام های متنوع ، حدود جغرافیایی متفاوت و ارزش های مختلف همراه بوده و در هر دوره و زمان توانسته نوابغ را در درون خود تربیه بکند که آنها درتمام عرصه ها فعال بوده واز پیشگامان شرق محسوب می شدند، اما با تمام این ها باید اعتراف کرد که این سرزمین و مردمی که دراین قلمرو زندگی  می کردند همیشه به نوعی دچار جنگ و ویرانی بوده اند ،این جنگ ها و ویرانی ها در دوران اخیر چهره خشن تری به خود گرفته و مبدل به جنگ های درون قومی شد. خلاصه این که هیچ گاه به عنوان یک کشور مستقل و جدا از ستم بیگانگان ، همسایه ها و کشور گشایان شرق وغرب در امان نبوده است. این دخالت بیگانگان و جنگ های دراز مدت دهه های اخیر باعث شکل نگرفتن دموکراسی، آزادی مردم و اقوام و دولت مردمی در داخل این سرزمین شده است که نتایج آن را می توان در نسل های مختلف مردم افغانستان و حتی نسل امروزی یافت. تبعیض ، دگر پذیری ، خودخواهی ، فرهنگ و ارزش های خود را ترجیح دادن و از دیگران را سرکوب کردن ، احساس نکردن ارزش های کلی ازجمله نتایجی است که دخالت بیگانگان ،جنگ های طولانی مدت و نبود مدیریت مردمی درافغانستان به میان آورده است.

با این همه با روی کار شدن دولت جدید و ایجاد نظام دموکراسی امید برای مردم این مرز و بوم  پیدا شد و همه فکر می کردند که دیگر در افغانستان جنگ نخواهد بود و مردم افغانستان در صلح و امنیت زندگی خواهند کرد، اما هنوز افغانستان در ردیف بندی کشورها نظر به رفاه اجتماعی ، پیشرفت های اقتصادی و سیاسی در ردیف های اخیر(ازطرف اخر دومین کشور) قرار گرفته و هنوز به عنوان کشوری که 80 درصد مردم آن با فقر زندگی می کنند درجهان معرفی است.  مردم افغانستان درعصر تمدن ، آزادی، دموکراسی ،تکنالوژی ، روشنفکری وغیره از نبود یک نظام ملی ، آزادی ، سواد و غیره رنج می برند و تمام این ها مسایلی است که می توان آن را از جمله عناصر عقب افتادگی و ناهماهنگی با جهان یاد کرد.

به هرصورت باید اعتراف کرد که نتایج ویرانی ها ،  دخالت بیگانگان ، جنگ های طولانی مدت ،ظهور طالبان و تروریسم ملت افغانستان را به عنوان یک ملت خشن ، عقب افتاده و ضعیف به جهانیان  معرفی کرده است با آنکه نمی تواند واقعیت داشته باشد، اما باز هم می توان گفت مردمی که هنوز نتوانسته اند یکدیگر را بپذیرند و تصمیم خودشان را برای سرزمین شان بگیرند چگونه می توانند ازجمله انسان های  مترقی محسوب شوند؟ امروز با تعبیرهای نادرست از غیرت افغانی و تاریخ پنج هزار ساله هیچ فرد به خاطر نجات این  مرزوبوم و پیشرفت این سرزمین فعالیت نکرده و هیچ گاهی در این مورد فکر هم نمی کند، آن های که در افغانستان  استند و ازجمله تصمیم گیرندگان خوانده می شوند غرق در تعصب و کینه استند و یا هم برای به دست آوردن قدرت ،ثروت  و شهرت فردی تلاش می کنند و در رقابت های سیاسی با ترجیح دادن ارزش های یک قوم، یک مذهب و جداسازی و تعصب درمیان اقوام وبا استفاده ازاحساسات مردم افغانستان منافع خود را به دست می آورند.

آنهایی که خارج از افغانستان زندگی می کنند ،از توانایی  فکری برخورداراند و از پیشرفت جهانی  و تمدن امروزی آگاهی دارند با دنبال کردن اخبار افغانستان ساکت و آرام  نشسته و با تحمل تمام حقارت ها، تحت تاثیر تمدن بشری قرارگرفته وجرات فکرکردن ، اقدام و یا داخل شدن به افغانستان را ندارند. با تصور اینکه فرد نمی تواند کارساز باشد و یا نمی شود افغانستان را ساخت ، افغانستان را به حال خود رها کرده و منتظرند که آمریکا یا سازمان ملل چه اقدامی برای افغانستان روی دست خواهند گرفت.

اما باید دانست  که هیچ کشور و ملت را نمی توان ساخت تا زمانی که خودشان نخواهند و اقدام برای پیشرفت خود نکنند ، این  یک اصل دینی هم است که دین اسلام  روی آن تا کید دارد.

با تمام  این ها باز هم می توان چشم امید را به نسل جوانی که هنوز دست شان به خیانت آلوده نیست و توانسته اند ارزش های انسانی، خصوصا احترام به انسان و انسانیت را در وجودشان نهادینه ساخته و تحقیر و کنایه گویی های دیگران را به عنوان انگیزه برای شروع یک زندگی آرام در سرزمین شان می دانند دوخت.درصورتی که جوانان امروزی با مطالعه جهان و دید وسیع نسبت به زیستن در کنار یکدیگر و احترام متقابل و با اسلحه علم و دانش وارد صحنه ی کارزار شوند و در مقابل زور گویان و معامله گران مقاومت کنند.

و با تعبیر درست  ازغیرت افغانی به آن ارزش داده و آن را به دانش وعلم ، احترام به دیگران ،  روشنفکری ، پیشرفت های علمی و فرهنگی تعبیر نموده و به جهانیان با به دست آوردن دانش و فن و احترام به اصل انسانیت نشان دهند.

 

مدرنیته از خدا به خود رسیدن است؟

طاهره حسینی

سال اول ماستری جامعه شناسی دانشگاه پونه.

مدرنیته دایما خواستن است، خواستن تازگی ها و نوها، گامی است به پیش رو و نقد است به هر آن چه که با گذشته است، مدرنیته در واقع نگاهی انتقادی است و باور به انتقاد است به همه ی آن چه، که انسان غربی از گذشته و از فرهنگ و تاریخ خویش به ارث آورده است، گسستی است در مسیری که سمت و سویش را سنت ها و باورهای کهنه ماوراطبیعی و چشم اندازش را اندیشه سنتی آرمان زده تعیین می کند، مدرنیته هنجارشکنی است و ویرانگر ، نگاه بدبینانه یی است به همه ی عادت های اجتماعی ،باورهای سنتی و کم رنگ کردن و بالاخره ندیدن و انکار همه داشته های سنتی است، یعنی زدودن غبار سنت است از روی همه ی ساحات زندگی و در یک کلام افسون زدایی است که تنها در تحت اوامر حکومت خرد ممکن و میسر بود.

مدرنیته از خدا به خود رسیدن است، از افلاک به خاک نگریستن ، چشم از آسمان برگرفتن و در خویشتن خویش فرو رفتن و نهایت سعادت را اندر زمین کاویدن و از بند هر آن چه غیر از عقل است، خود را رهانیدن. باور به خرد روی دیگر مدرنیته و هم بسته و پیوسته با آن است، یعنی روزگار سلطنت عقل و خرد باوری و عقلانی کردن زندگی اجتماعی و فردی است و تلاش برای عقلانی کردن هر چیز و این قایل شدن اعتبار و اقتدار برای خرد انسانی و به چالش کشیدن بی پروا و صریح قدیس وارگی نهادهای دینی، انسان دوران مدرن را واداشت تا رها از هر گونه افسون سعادت اخروی خود برای سعادت خود خواسته ی دل خواهش بر روی زمین با محک عقل در تلاش شود و عقل اش بی آن که نقشی از گذشته بر آن باشد، در پی کشف حقایق برآید، حقایقی عینی که هر چند دشوار اما قابل شناخت و در دسترس باشد. با تعریفی هر چند مختصر می خواستم دریچه یی باز کنم برای پرداختن روی موضوع ارزش های مدرنیته. این ارزش ها وجه تمایزی است بین مدرنیته و آن چه سنت گفته می شود.

 

مهترین ارزش های مدرنیته:

1-  اصالت انسان (اومانیزم):

انسان نظاره گر و توصیف گر منفعل هستی نیست، بل دست تصرف از آستین قدرت بیرون می آورد و دنیا را مطابق ذوق و سیلقه ی خودش بنا می نهد، در دنیای امروز انسان هر چیز را در خدمت خود در می آورد و خودش در خدمت هیچ چیزی در نمی آید، در دوران مدرن آنچه که به نفع مادی و معنوی انسان باشد، خوب پنداشته می شود، دین، عرف، رسوم و هر چیز دیگر باید برای انسان دانسته شود نه این که انسان برای آن ها، لذا هر آنچه به ضرر انسان است بد دانسته می شود؛ البته ضرر این جهانی. انسان دنیای جدید ، خودش را معیار قضاوت بر همه چیز قرار داده است و در مواقع به کارهایی دست زده است که در دوران سنت آن کارها ، اکثرا از آن خدا پنداشته می شود.

 

2- خردگرایی (راسیونالیزم):

در دنیای نو انسان موجود خردمند است و خرد، برترین قوه ی وجود وی پنداشته می شود. انسان نوین با نیروی خرد به دنیای پر از رمز و راز می پردازد و آن را راز گشایی می کند. به کمک خرد حقایق و قوانین طبیعی را کشف می کند. هر چه که متناسب با آن باشد را می پذیرد و آن چه با آن سر سازش نداشته باشد، آن را به دور می اندازد. خرد انسان آن قوه یی است که می تواند خوب را از بد ، عدالت را از بی عدالتی و برابری را از نابرابری تفکیک کند، انسان مدرن با استفاده از خردش تمام آن نابرابری هایی را که در جامعه اش بدون کدام دلیل عقلی وجود دارند نمی پذیرد. تمام تلاش او این است که نابرابری های اجتماعی را حداکثر به برابری ها تبدیل کند. عقل مدرن که با عنوان های عقل ابزاری، استدلال گر، فنی و تکنالوژیک از آن یاد می شود، در واقع نوع ، سطح و یا لایه ای از«عقل عملی» است؛ و غایت این عقل، ایجاد قدرت پیش بینی و کنترل طبیعت روابط اجتماعی و نیز طرح و برنامه ریزی برای امرار معاش است؛ و این عقل گرایی میراث دوره روشنگری است و بر خلاف عقل گرایی سنتی و فلسفی که در مقابل تجربه گرایی قرار می گیرد، خادم تجربه و هواه خواه با تجربه گرایی است. بنابراین می توان گفت همان عنصر علم گرایی، ضرورت ونیاز به یک چنین خرد خدمت گذاری را به تفکر جدید اعلام کرده است.

 

3- فردگرایی (اندیوجوالیزم):

اعتقاد به این که فرد اساسی ترین عنصر جامعه است و جامعه در حقیقت از اجتماع آگاهانه و نظام مند افراد عاقل و با اراده ساخته شده است، جزء اساسی اندیشه مدرن را می سازد. در مرحله مدرنیته باور بر این است که برای داشتن جامعه ی خوب، باید افراد خوب داشته باشیم. در باورهای نوین هر فرد شخصیت انسانی مستقلی است که حق حیات، حق آزادی و حق جستجوی خوشبختی را دارد. این حقوق از طرف مردم ، حاکم یا دولت به افراد اعطاء نشده است. لذا سلب این حقوق نیز شامل صلاحیت این مراجع نمی شود، برعکس دولت و جامعه مکلف دانسته می شوند تا زمینه رشد هر چه بیشتر افراد را در راستایی که خود افراد می خواهند ،مهیا بسازند. آزادی و حقوق فردی، گفتمان مهمی در جوامع مدرن به شمار می رود این حقوق آزادی های فردی که شمار آنها به حد کافی می رسد، ناشی می شوند از اعتقاد به فردباوری ای که در آن جوامع رایج است. یعنی اول باید معتقد به اصالت فرد بود تا حقوق و آزادی های فردی را پذیرفت.

 

4- کثرت گرایی(پلورالیزم):

باور به تعدد برداشت ها، ارزش دیگر دنیای مدرن است. انسان های مدرن تعدد در اندیشه و واقعیت بیرون از خود را یک اصل می پندارند و به این باورند که نه واقعیت های بیرونی می توانند واحد باشند و نه آن تصاویری ک انسان ها از واقعیت های بیرونی در ذهن خود می گیرند. این باور ناشی از این اصل فلسفی است که هستی مادی پدیده متکثر است. اندیشه انسان نیز مبرا از این اصل فراگیر طبیعی نیست. کثرت گرایی می تواند در عرصه های فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، دینی و عرصه اندیشه در کل مطرح شود. اقتضای ارزش کثرت باوری، آزادی بیان ، تعدد احزاب، تسامح در امر اندیشه و ... می باشد.

 

5- تساهل( تالرنس):

تساهل یا آسان گرایی نتیجه منطقی کثرت گرایانه بودن است. تساهل یکی از ارزش های والای دنیای امروز است. انسان امروز زندگی بسیار پیچیده دارد و اقتضای چنین زندگی، تساهل و مدارا است. انسان امروز باید ایدئولوژیک فکر نکند. زیرا فکر ایدئولوژیک  زمینه را برای تساهل باقی نمی گذارد. در فکر ایدئولوژیک ، مخالف دشمن است و دشمن ناحق، پس ناحق باید نابود شود، در حالی که انسان امروزی تعیین حق بودن و ناحق بودن فکر را کار دشوار حتا ناممکن  می داند. در جامعه مدرن وقتی از شکیبایی سخن گفته می شود، منظور پذیرفتن دیگری است، آن چنان که هست و به رسمیت شناختن دیگری، آن چنان که می اندیشد و رفتار می کند. تنها تحمل عقیده مخالف، تحمل دیدگاه بیگانه و تحمل موضع گیری دیگری کافی نیست، بلکه باید او را به رسمیت شناخت و منظور از به رسمیت شناختن این است که در کنار دیدگاه، عقیده، موضع گیری دینی- سیاسی و نقطه نظر علمی خود ، برای دیگری هم این حق را بپذیریم تا هم در مرحله بیان و هم در مرحله رفتار از خود در همه ابعاد آن نمایندگی کند.

 

6- لیبرالیسم( آزادی خواهی):

که خود مبتنی بر فردگرایی و حقوق فردی است. و مکتب لیبرالیسم را می توان ایدئولوژی سیاسی و فلسفه اخلاقی مدرنیسم و جوهره ی آن دانست. در لیبرالیسم عقیده ی انسان دخالتی در انسانیت او ندارد، هیچ انسانی را نمی توان از انسان دیگری برتر دانست، زیرا اساسا عقیده ی حق و باطل نداریم تا اگر کسی به عقیده حق اعتقاد پیدا کرد، برتر از فردی باشد که عقیده باطل دارد. لیبرالیسم نیز به دنبال انسان آرمانی و ایده ال نیست، یعنی نمی توان انسانی را با ویژگی های خاص به عنوان الگو در نظر گرفت و همگان را به تبعیت از او سوق داد. انسان را باید با همه ی قوت و ضعف هایش پذیرفت و در تربیت انسان ها باید تلاش کرد تا انسان های هماهنگ با جامعه ساخت که مزاحمتی برای دیگران به وجود نیاورند.

به مجرمان نیز نباید به عنوان افراد گناه کار بلکه مانند اشخاص بیمار نگریسته شود. در واقع هر انسانی جایز الخطا است و برخی جایز الخطاها نیز بیمارند. از انسان ها نیز نباید انتظار داشت تا انسان آرمانی شوند. و یکی از مهمترین اصول لیبرالیسم آزادی است و لیبرال ها آزادی را به عنوان مهمترین ارزش در حیات فردی و اجتماعی انسان ها تلقی می کنند. لیبرال ها بر آزادی های فردی انسان تاکید بسیار دارند و اگر هم به بحث از گذارهای سیاسی و اقتصادی می پردازند، بیشتر به همین منظور بوده است و بسیاری از آن ها بر حقوق فطری و طبیعی بیشتر تاکید دارند. از نظر آن ها مبنای یک سلسله حقوق را باید در نهاد بشر جستجو کرد. در ذات بشر گرایش به اموری چون آزادی، عدالت جویی، حق حاکمیت و وفای به عهد وجود دارد. در جامعه باید تدابیری اندیشید تا این حقوق حفظ شود. حقوق اساسی شهروندان از نگاه لیبرالیسم عبارتند از: آزادی عقیده و اندیشه ، آزادی بیان،آزادی اجتماع، آزادی یا حق مالکیت ، آزادی مشارکت در حیات سیاسی اعم از رای دادن و کسب منصب و غیره. عناصر اصلی ایدئولوژی لیبرالیسم را می توان به صورت زیر خلاصه کرد:

تفکیک قوا، جامعه مدنی، نظارت مردم، تمایز حوزه های عمومی و خصوصی، تساهل نسبت به عقیده و اندیشه دیگران، مقاوت در مقابل قدرت، حق حاکمیت.

 

7- حقوق بشر:

انسان دنیای امروز بیش از این که از مکلفیت های خویش حرف بزند خودش را محق می داند حقوق بشر مجموعه یی از حقوق و آزادی های اساسی و حداقلی مبتنی بر عقلانیت عملی است که نخستین ریشه آن در اخلاق شکل گرفته جهانی است. اخلاقی که تا حدی ریشه در فرهنگ های مختلف دنیا و تا جایی هم ریشه در توافق بر یک سلسله ارزش ها به عنوان ارزش های اخلاقی جهانی دارد. هم چنین حقوق بشر ریشه در گفتمان حقوق طبیعی و الهی ، فرهنگ های مختلف و ادیان الهی دارد، ریشه یی بس قدرتمند و ارزنده .حقوق بشر در دنیای امروز مبتنی بر انسان گرایی است. انسان موجودی است در حال تکامل ، از سوی دیگر انسان در زندگی اش با نهاد قدرت مواجه است؛ قدرت ، خواه در قالب دولت یا هر نهاد دیگر، می تواند جلو تکامل انسان را بگیرد و آن را از مسیر طبیعی اش منصرف کند. در چنین وضعیتی یگانه راه حل این است که حقوق بشر، به عنوان حقوق و آزادی های اساسی انسان ها در برابر قدرت، به رسمیت شناخته می شود، تا کارکرد منفی قدرت در درون جامعه انسانی مهار شود و برعکس همین قدرت به نفع انسان آزاد به کار گرفته شود و راه را برای رشد انسان سالم مساعد بسازد.

 

ما و ثبات، رویا یا اسطوره

عبدالوهاب عزیزی

دانشجوی سال سوم علوم سیاسی، وادیا کالج

 

ما متعلق به نسلی استیم که در طول زندگی در دامن وطن جزء طعم جنگ و آواره گی چیزی دیگر را تجربه نکرده است. درست هنگامی که خود را شناختیم بیشتر عکس شهید ، جنازه های نیم سوخته و ویرانه های خون آلود دیدیم. صدای انفجار و آوای مسلسل شنیدیم. سال ها به این گونه گذشت و کم کم با این نوع از زندگی خو گرفتیم. قبول کردیم که زندگی یعنی صدای پی هم انفجار که یک شهر را در ماتم فرو می برد. زندگی یعنی همین شعله های سرکش که زمین و آسمان را به هم می دوزد. زندگی یعنی مرگ در زیر آوارهای خاک و خاکستر و گریز از مرگ در بیابان های دور به سمت نامعلوم. می گفتند که محکوم استیم برای زیستن در این سرزمین و تقدیر همین است که آرزوها و رویاهای ما نشکفته به زمین بریزد. شبیه پرنده بودیم که شوق پرواز در وجودش شعله می کشید اما بال پروازش را گرفته بودند. در چنین وضعیتی واژه ی صلح و ثبات و یا از این قبیل کلمات که قرار است آرامش را مهمان خانه های ما کنند، در چشم و چشم انداز ما بیگانه و حتی در گستره ی تخیل ما جایی نداشتند. فقط شنیده بودیم که صلح فرایند ثبات است و ثبات فرایند یک نظام مردم سالار با حفظ منافع تمام مردم. اما پیدایش آن در این غمستان رویایی بیش نبود و ما ساکنان آن بر خاک سیاه نشسته و زانوی غم در بغل گرفته بودیم. زمان این گونه تلخ و تاریک گذشت تا اینکه جرقه های امید از آن سوی مرزها روشن شدند و گفتند که دموکراسی و ثبات قرار است پای بر خاک ما بگذارد و ساکنان این غم آباد را آن گونه وعده می دادند که تا در یک چشم بر هم زدن، از تنگنای فقر و مصیبت در فراخنای رفاه و امنیت پا نهاده و بر سال های تلخ آن نقطه ی پایان خواهد گذاشته شد. قبل از اینکه پیش زمینه های ذهنی برای این فرایند فراهم گردد به پیشواز از آن شتافتیم و قبل از اینکه تصویر و تصور این فرایند کامل شود اولین انتخابات ریاست جمهوری را در میان بیم و امید تجربه کردیم. پنج سال از آن لحظه های بیم و امید گذشت و ما هم چنین بر گلیم فقر و مصیبت نشسته و بدون اینکه راهی به سوی رفاه و امنیت گشوده باشند، در همان تنگنا نفس می شمردیم. دومین انتخابات به همین روال سپری شد و مردم هم چنان با شعارهای جذاب و وعده های گرم به پای صندوق های رای فرا خوانده شدند و نامزدهای این دور از انتخابات راه صد ساله را در یک شب می پیمودند. ترویج دموکراسی ، رفاه ، امنیت و مزیت های آن که قبل از انتخابات ذکر لب های رئیس جمهور گردیده بود بعد از انتخابات مثل رنگ آرایش در تراکم هوا گم شد. آن گونه که از تجربه ی سال های بین دو انتخابات و بعد از آن به نظر می رسد طعم شیرین و سکرآور قدرت و ثروت به سادگی می تواند چشم های بسیاری را ببندد. نبود امنیت و بی ثباتی رو به افزایش نهاد و دولت همان طور که به نظر می رسید کم ترین عمل موثری را از خود نشان نداد. هر روز دامنه ی فعالیت دهشت افکنان فراخ تر گردیده و جمعی را به خاک و خون می کشاند و حتی گاهی تا به مرکز شهر و ارگ پورش می برد. البته این واقعیت را می شود توجیه پذیر ساخت. در کشوری مثل افغانستان که تجربه ی سه دهه جنگ ویرانگر به تمام شالوده های زندگی مردم اثر نهاده است سلامت و پیامد این فرایند چندان ضمانت شده نیست.

 

مارجه یا کویت ؟

 

سید نادر پژوهش

دانشجوی ماستری مطالعات استراتژیک و دفاع

 

خاورمیانه در این روزها شاهد دومین عملیات بزرگ ناتو در خود است ، با این تفاوت که این بار افغانستان محل اتفاق این رویداد مهم انتخاب شده. سال 1991 در پی تصرف کویت توسط عراق همین سازمان برای اولین بار قدرت نظامی و مانور سرعت در انتقال نیروهای خود را به رخ قدرت های جهان کشید. در عرض چند روز صدام حسین مجبور شد نیروهای خود را از خاک کویت بیرون کند و به قلمرو کشورش عقب نشینی کند. ناتو توانسته بود اولین ماموریت خود را با موفقیت انجام دهد. این عملیات پایان مرگ پیمان های نظامی مشابه بود و نمایش قدرتی از سوی آمریکا و متحدینش برای کشورهایی که تمایل دارند تا در جنگ قدرت برای کنترل جهان یا همان رسیدن به هدف نظم نوین جهانی ،حضوری فعال داشته باشند. این عملیات نشان داد که جنگ دیگر معیارهای سابق خود را ندارد و به عبارتی با محوریت جهانی سازی، ارتشی در حال شکل گیری است که ادعای اداره ی حکومت جهانی را دارد. عملیات موفقانه به پایان رسید و این شاید به آن دلیل بود که حکومت دیکتاتوری صدام حسین رقیب جدی در مقابل ناتو نبود. مشکلات پیچیده یی را که ناتو امروز در افغانستان دارد، در عملیات خودش بر علیه صدام نداشت و این دقیقا در زمانی بود که جهان شکست و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی را جشن می گرفت و چین هنوز نتوانسته بود به عنوان رقیبی جدی در عرصه اقتصاد در مقابل آمریکا ظهور کند. در جنگ خلیج در حدود 800000 نیرو بیشتر از سوی آمریکا ، دولت عربستان و انگلیس استفاده شد. هزینه جنگ را هم کشورهای عرب قبول کرده بودند.  با این اوصاف مقایسه این دو درست نیست. شاید عملیات امروز نیروهای ناتو در افغانستان بعد از جنگ خلیج بزرگترین باشد اما در حد و اندازه های آن نیست و این به آن دلیل است که زمان و منطقه تفاوت های شگرفی با آن دارد. زمان یعنی دیروز روسیه معنی و رنگ و بوی امروزی را نداشت و کاملا در زیر خاکستر بعد از فروپاشی فرو رفته بود و دچار بی ثباتی های درونی و فشار از سوی کشورهای در حال استقلال بود. میلیاردها دلار هزینه جنگ افغانستان کمرش را شکسته بود و تردید در عملی شدن و یا نشدن جامعه سوسیالیستی از درون روسیه را بی اندازه در خود فرو برده بود. توان اندیشیدن و رقابت در مقابل اردوی تازه تشکیل ناتو را نداشت و نمی توانست رقیبی جدی در معادلات جهانی قدرت برای آمریکا باشد. بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی آمریکا و دستگاه عظیم نظامی آن به دنبال رقیبی جدی در سطح جهان بودند تا توجیحی مناسب برای فروش سلاح های خویش داشته باشند. همین بود که پروژه اسلام تروریزم سر از اداره دولت های آمریکا درآورد. ریشه های آن در منطقه آماده بود و کافی بود تا میلیون ها دلار به این جریان تزریق شود. مدارس دینی دیوبندی در پاکستان و جریان های اسلام گرای سودان و یمن ذهنیت مبارزه را داشتند و کافی بود تا جرقه یی زده شود و تئوری گسترش اسلام در خارج از مرز کشورهای اسلامی توسط گروه ها و احزاب مختلف از جمله جمعیت العلماء، جماعت العلماء، حزب التحریر، جنبش اسلامی ازبکستان، جنبش پیشروی طالبان در مرزهای پاکستان و بعد افغانستان ( در کل تمرکز همه ی این احزاب روی فتواهای شیوخ اخوان المسلمین مصر ) تبدیل شد به روش مبارزه جهانی بر علیه کافران. اما باید دید این پوسته چقدر محکم است و یا اینکه توان جهانی شدن را دارد. از بین این گروه ها القاعده توانست بیشتر روی تئوری گسترس اسلام بیرون از مرزهای جهان اسلام و حاکمیت دین اسلام بر سرزمین کفر فعالیت نماید و به عنوان یک گروه مبارز چند منطقه یی عمل کند و جهان را دچار بی نظمی کند که این به چالش کشیدن شعار نظم نوین جهانی از سوی دستگاه اداره آمریکا بود. تروریزم به عنوان ابزار ماندن در مناطقی از جهان انتخاب شد و کمک کرد تا نیروهای ناتو خود را در یک قدمی مرزهای روسیه و چین جای دهند. منطقه یعنی خاورمیانه هم جزء شاه راه های اصلی یا همان رگ حیاتی جهان معروف بود. از تنگه هرمز 80% نفت جهان عبور می کند و سه کشور بزرگ تولید کننده نفت یا اعضای اصلی تصمیم گیرنده اپک در این منطقه استند. خاورمیانه بعد از استراتژی خاورمیانه ی بزرگ توسط استراتژیست های آمریکایی دچار آشوب و ناآرامی های عمیق شد. افغانستان و عراق دو نمونه ی خوب این طرح استند و البته فلسطین، سوریه و لبنان هم شامل این استراتژی جنگی می شدند. خوش بینانه این بود که نقشه خاورمیانه تغییر خواهد کرد اما به دلیل پدیده ملی گرایی شدیدی که در جهان شکل گرفته بود(بعد از جنگ جهانی دوم) طرح نتوانست طبق میل ترسیم کنندگان اش پیش برود. جنگ خلیج با چراغ سبز عربستان و بعضی کشورهای دیگر عرب که از پیشرفت صدام به طرف کشورهاشان ترس داشتند، شروع شد اما عملیات مشترک هنوز در منطقه حتی پاکستان را متقاعد نساخته و موضوع ایران، روسیه و چین که بغرنج باقی مانده. بعضی کارشناسان امور جنگ مانور نظامی بزرگ ناتو را هشداری به ایران از سوی آمریکا و متحدین می دانند و با وجود مشکل عدم مشروعیتی که نظام ایران در این روزها با آن دست به گریبان است این می تواند موضوع مهمی باشد برای کشوری که توانست بزرگ ترین مشکلات و چالش عمده را در مسئله ی عراق برای آمریکا ایجاد کند. ایران در افغانستان به دلیل نداشتن سیاست مشخص و حمایت از گروه ها و احزاب غیر متجانس نتوانست موفق عمل کند و به نوعی پایگاه مردمی ضعیفی در شمال و جنوب و حتی غرب افغانستان دارد. آمریکا و متحدین اش با شروع این عملیات و ساخت بزرگترین پایگاه خود در شیندن هرات هر روز به آنچه بن بست مرزی ایران و کنترل بیشتر مرزهای چهار سوی ایران گفته می شود، نزدیک و نزدیک تر خواهد شد. ایران در مورد افغانستان از همان اوایل شکست دولت طالبان یک سیاست مشخص نداشته و گاه گاهی شنیده می شود سپاه پاسداران ایران از مرزهای غربی نیمروز یا فراه می گذرند و برای تجهیز نیروهای طالبان و فشار بر نیروهای آمریکایی وارد افغانستان می شوند. با توجه به تبدیل شدن طالبان به عنوان یک مخالف، ایران توانسته به شکلی جنگ را از مرزهای خود در مرکز افغانستان نگه دارد و قربانی های اصلی این جنگ هم افغان ها استند نه نیروهای نظامی ایران، پس می توان گفت حمایت ایران از پدیده طالبانی شدن در جنوب و مرکز افغانستان امری است طبیعی و متناسب با تحولات منطقه. موضوع پاکستان و حمایت آن از طالبان را در شماره های قبلی پونه بررسی کردیم و به تازه گی سازمان امنیت افغانستان تایید کرده که لشکر طیبه در حملات چند روز قبل به کابل و شهروندان هندی دست داشته. موضوع چین و تاثیر اقتصاد این کشور در آسیای میانه و خاورمیانه موضوع قابل درکی است و هجوم کالای چینی به بازارهای داخلی این کشورها قابل لمس و دیدنی. چین بیشتر طرفدار رقابت اقتصادی است و توانسته در این رقابت در منطقه پیروز هم باشد. روسیه به تازه گی اجازه ی عبور کاروان های حمایتی از نیروهای ناتو را به شرط کنترل بیشتر از سوی آن کشور و انتقال ندادن سلاح داده. روسیه بازی سیاسی در منطقه را جدی تر از گذشته دنبال می کند و به دنبال ریسک نیست. روسیه بیشتر از ناحیه ی ترانزیت قسمت عمده تریاک افغانستان از خاکش نگران و معترض است. اعتیاد به مواد مخدر یکی از چالش های عمده دولت کرملین است و در معادلات قدرت منطقه روسیه طرفدار کنترل مرزهای افغانستان برای نظارت بیشتر بر انتقال آن از مرزهای شمالی و از بین کشورهای آسیای میانه است. از سوی دیگر روسیه نیز از حضور افراطی های ازبک، چچنی، ترکمن و قرقیز به تشویش است و نمی خواهد آسیای میانه دستخوش حوادثی چون افغانستان شود و تلاش دارد تا جایی که امکان دارد از حضور نظامی شورشی ها و پیکارجویان مسلمان این منطقه در حیات خلوت خود جلوگیری کند. روسیه به دلیل جهانی شدن مسئله تروریست و تبلیغات عجیبی که بر علیه این پدیده می شود نمی تواند خود را در مقابل حضور نظامی ناتو در منطقه قرار دهد و به نوعی باید گفت حضور آمریکا و متحدینش مشروعیت جهانی دارد. برای اینکه مسئله تروریزم از مرزهای اروپا و آمریکا دور نگهداشته شود باید در خاورمیانه وضعیت به شکل امروزی و خط مقدم جنگ علیه آن باشد. بعضی کارشناسان جنگ بر این باورند که جریان القاعده و طالبان دیگر مثل گذشته در دست های سازمان های اطلاعاتی آمریکا، پاکستان و انگلیس نیست و تبدیل به یک شیوه مبارزه علیه حضور نظامی کشورهای خارجی شده. جهان اسلام هم تا به حال این قدر پراکنده و شکننده نبود که حال است. با مقایسه نقشه ی جهان اسلام امروز و گذشته خواهیم یافت که اسلام امروز دارای یک استراتژی مشخص برای توسعه اندیشه دینی اسلامی نیست. اسلام دست خوش بازی های عمیق سیاسی حاکمان سرزمین های اسلامی شده که فقط به منافع ملی می اندیشند و حتی برای ساعتی نمی توانند مستقل بیندیشند. ایران از ادعای پس گیری جزایز کوچک خود در خلیج فارس از سوی کشورهای عرب نگران است و کشورهای عرب چون مصر و عربستان بیشتر از هلال شیعی که در منطقه شکل گرفته در هراسند و به همین دلیل امکان نزدیک شدن و یکپارچگی جهان اسلام بیشتر به خواب و رویا شباهت دارد تا استراتژی. با این اوصاف می توان نتیجه گرفت که عملیات مشترک در افغانستان نه تنها برای ریشه کن کردن طالبان که بیشتر به خاطر منافع جهانی قدرت های برتر است. در کنار همه ی این ها اردوی ملی افغانستان توانسته قدرت مانوری از خود نشان دهد که قابل پیش بینی نبوده و این اگر چه برای ثبات افغانستان بزرگ ترین وسیله است اما باید قبول کرد که پاکستان و ایران امروز را نگران خواهد کرد. عملیات مشترک به همان اندازه که تحریکاتی را در درون افغنستان به راه انداخته توانسته همسایه های آن را نیز مجبور بسازد تا جدی تر با مسئله حضور نظامی ناتو برخورد نمایند.

گفته می شود عملیات مشترک ناتو در افغانستان با کمک چهار هزار عسکر افغانستان در هلمند دومین عملیات بزرگ این سازمان قلمداد می شود. در این عملیات 15000 سرباز آمریکایی ، بریتانیایی و از کشورهای دیگر شرکت دارند. اما دلیل اینکه چرا بعد از گذشت 9 سال از سقوط طالبان ، عملیات بزرگ باید در چنین موقعیت زمانی برگزار شود؟ چندی قبل در جلسه لندن که یکی از دلایل تشکیل آن پرداختن روی موضوع مذاکره با طالبان میانه رو و یا طالبانی که با شبکه ی القاعده ارتباطی ندارند، به تایید بیشتر کشورهای کمک کننده رسید که مبلغ 140 میلیون دالر برای جذب این نوع از طالبان به دولت افغانستان کمک شود. تصور بر این بود که موضوع مذاکره جدی خواهد بود و آقای کرزی با سفر به عربستان سعودی ثابت کرد که در موضوع مذاکره جدی تر از همیشه است، اما چرا بلافاصله عملیات مشترک شروع شد؟ اعتقاد تعدادی از کسانی که مسایل افغانستان را دنبال می کنند بر این است که کاخ سفید به این نتیجه رسیده که باید به هر شکلی شده مسئله طالبان در منطقه حل شود تا مبادا بیشتر از این دیگر رقیبان منطقه یی از این خالیگاه بر علیه حضور نظامی شان سوء استفاده نمایند. دستگیری سران اصلی طالبان در این چند هفته هم نشان از این است که دولت پاکستان از ناحیه آمریکا و متحدین زیر فشار است تا هر چه زودتر این مسئله ختم شود. عملیات مشترک یکی از مهم ترین بخش های استراتژی دولت اوباما در منطقه است و دولت او نمی خواهد بیش از این موضوع طالبان ابزار باج گیری همسایه ها از آنها باشد.

 

نشریه ی پونه در شماره ویژه نامه ی اقتصادی وعده داده بود تا بهترین مقاله ها را به دو روش تعیین و به شما معرفی نماید. به تعداد 78 رای ما از شما دریافت کردیم که آقای احمد بارق عبیدی توانست بیشترین رای را از خود کند. ایشان از طرق شما به عنوان کسی که بیشترین رای را گرفته معرفی می شوند. آقای سید ستار موسوی از سوی نشریه ی  پونه به عنوان بهترین مقاله که به صورت تخصصی و علمی نوشته شده بود انتخاب و خدمت شما معرفی می شود.

 

  درباره سیستم اقتصاد کشور

سید ستار موسوی

در سال 2006 از لیسه عالی باختر با اخذ نمرات عالی در صنف خود اول نمره و در سطح لیسه عالی باختر که دارای دوازده صنف دوازده بود با اخذ نمره 99.5 به حیث دوم نمره عمومی فارغ شدم. با سپری نمودن امتحان کانکور به عنوان دانشجوی دانشکده اقتصاد قبول شدم. اما علاقمند تحصیلات عالی در بیرون از کشور بودم که بالاخره سرنوشت ما را به هند کشاند و در شهر پونه در دانشگاه سمبایسس در رشته تجارت شروع کردم. در همان اولایل تحصیلات در هند گاهی دوستان و هم صنفی هایم در مورد وضعیت اقتصاد کشورمان می پرسیدند و تنها جواب من این بود که خوب است البته در آن زمان با واژه ی اقتصاد تنها به معنی عام آن آشنا بودم اما نه با علم اقتصاد و آن هم به صورت سیستماتیک و تخصصی. با گذشت تغریبا سه سال مطالعاتی که در زمینه ی اقتصاد داشتم درک کردم که تعریفی که از اقتصاد کشورمان می دادم درست و علمی نبوده زیرا هدف ایشان از وضعیت اقتصادی در قالب یک سیستم اقتصادی بوده که من تا آن زمان تعریف درست از سیستم اقتصادی نداشتم و تنها می دانستم که نوعی از اقتصاد سرمایه داری (اقتصاد بازار آزاد) در کشور فعالیت می کند و بس. تا آنجا که واضح است افغانستان در طول سالیان متمادی نسبت عدم حکومت مرکزی یا پایدار دارای یک سیستم اقتصادی، چه از نوع اقتصاد متمرکز و اقتصاد بازار آزاد نبوده. اما با به وجود آمدن رژیم جدید و سرنگونی دولت طالبان که مصادف بود با سال 2001، با مساعد شدن شرایط  به کمک نیروهای بین المللی برنامه ریزان و مدیران کشور و با همکاری کشورهای غربی سیستم اقتصادی را از نوع اقتصاد سرمایه داری انتخاب کردند. ک بیشتر من معتقد استم که این سیستم نه انتخابی بلکه انتسابی بوده زیرا سیستم اقتصاد بازار آزاد با آن معیارهای که در جامعه افغانی که اساسا زیربنا اقتصادی  اصلا وجود نداشت ، اگر هم بود محسوس نبود. مطابقت و هم خوانی نداشت. تنها دلی آن این است که این سیستم با آن معیارهای (آزاد سازی سریع، خصوصی سازی سریع و پایین نگهداشتن سطح تورم) که معمولا از آن به نام اصطلاح تفاهم واشنگتن یاد می شود در جامعه افغانستان وضع شد، بر اساس ساختار اجتماعی و اقتصادی غرب تعریف شده بود. این سیستم با معیارهایی که ذکر شد زمانی کارآیی دارد و یا ساختارهای روبنایی اجتماعی یک جامعه را در مدت کوتاه تغیر می دهد که یک حکومت مرکزی و یا پایدار وجود داشته باشد و متاسفانه معمولا حکومت ها در افغانستان پیرامونی و با ساختار سیاسی بسیار ضعیف وجود داشتند. زمانی هر گونه تغییر در شالوده ی اقتصادی دیر یا زود باعث تغییرات روساختی در یک جامعه می شود که حرکت از نوع عقلانی و مبتی بر ساختار اجتماعی یک جامعه باشد.

از سوی دیگر مدل جاری از نوع اقنصاد سرمایه داری در افغانستان را از یک دیدگاه تخصصی تر به هیچ وجه نوعی از مدل اقتصاد سرمایه داری را نمی توان دانست، زیرا سیستم کنونی اقتصاد افغانستان با معیارهای هیچ یک از این چهار چهره ی سرمایه داری (1-State- guided capitalism 2-Oligarchic Capitalism 3-Big- firm Capitalism 4-Entrepreneur Capitalism ) سازگاری ندارد. در واقع سیستم اقتصادی افغانستان را می توان نوعی Pre- Capitalistic Economy  تعریف کرد. دلیل اساسی که این مدل اقتصادی نتوانست تغییراتی در سطح زندگی مردم رونما نماید همان است که در بالا ذکر شد.

مورد دیگری که باید روشن ساخت این است که بعضا آمارهایی از رشد اقتصادی کشور در بعضی از نوشته ها دیده می شود که از نظر من این آمارهای رشد اقتصادی نشان دهنده ی رشد اقتصادی واقعی نیست یعنی رشداقتصادی که بر اساس فعالیت های حقیقی ، چرخه ی اقتصادی کشور باشد نیست بلکه یک نوع رشد کاذب اقتصادی است که بر اساس کمک های مستقیم و غیر مستقیم کشورهای بین المللی کمک کننده است.

از طرف دیگر من مشکل را در سیستم اقتصادی زیاد نمی بینم در عوض مشکل اساسی را با مدیران و برنامه ریزان اقتصادی در جامعه افغانی می بینم. آنچه که من در بالا نسبت به سیستم اقتصاد سرمایه داری اشاره کردم به هیچ وجه مبین این نیست که دیدگاه مخالف سیستم اقتصاد سرمایه داری را دارم.

در جهان جدید که ما در آن زندگی می کنیم به ظن غالب می توان گفت که یک سیستم جهانی در آن مسلط است و آن اقتصاد جهانی سرمایه داری است که این یک حقیقت انکار ناپذیر است. این سیستم اقتصادی را حتی در ارتودکسی ترین کشورهای مدل سوسیالیستی امروزه به عنوان مدل مناسب اقتصادی انتخاب کرده اند.

این سیستم اقتصادی بیشتر روی مالکیت خصوصی تاکید دارد تا مالکیت اشتراکی و جمعی، یعنی در نظام مالکیت خصوصی هر فرد بالغ جامعه اجازه می دهد تا از حق مساوی در بهره مندی از استعدادهای شخصی متعلق به خود و هر چیز دیگری که از راه های اکتساب مجاز به دست می آورد برخوردار باشد. این یک واقعیت است که هیچ انسانی آزاد نیست مگر اینکه از حق اختصاصی مالکیت بر استعدادهای شخصی و کارش برخوردار باشد. در کشورهایی که تنها دولت حکم فرما باشد مخالف با آن محکومیت به مرگ تدریجی و آن هم از طریق گرسنگی است. باید تذکر داد که سیستم اقتصادی بازار آزاد عمدتا روی دو اصل می چرخد:

1-      وسایل تولید( زمین ، نیروی انسانی و سرمایه ) در دست نهادهای خصوصی و افراد جامعه است.

 2- تولید که وابسته به ابتکار بنگاه های خصوصی است نه وابسته به سازمان برنامه ریزی یک کشور. قابل تذکر است در طول تاریخ هیچ دولتی را سراغ نداریم که در آن وسایل تولید و عمل تولید به صورت مطلق در اختیار دولت و یا تنها در اختیار واحدهای خصوصی بود باشد. یعنی اینکه در بالا ذکر شد که وسایل تولید و عمل تولید در سیستم اقتصادی سرمایه داری در دست واحدهای خصوصی است، به این معنی نسیت که وظایف دولت مطابق افکار اقتصاد دان های زمان آدام اسمیت ( اقتصاد دان های کلاسیک) فقط به تامین امنیت و حفظ قانون نیست بلکه دولت در سیستم اقتصادی سرمایه داری و خصوصا در جهت سمت دهی بازار در کنار بنگاه های خصوصی نقش اساسی دارد. بسته ی تشویقی مالی و پولی بزرگ دولت اوباما برای نجات دادن اقتصاد کشور ( که شامل کاهش مالیات بر درآمد، کمک های مالی برای بنگاه های بزرگ اقتصادی چون ای آی جی ، جنرال موتور و ...، سرمایه گذاری بزرگ دولت در زیر ساخت های اقتصادی کشور جهت ایجاد فرصت های شغلی و ایجاد تقاضا نسبت به کالا و خدمات) می تواند مصداق خوبی برای آنچه که در بالا ذکر شد باشد.

بحث دیگری که در این روزها در حوضه ی اقتصاد بین شاگردان اقتصاد و حتی در مجمع های غیر اقتصادی داغ است مقایسه رکود اقتصادی در بازار آمریکا در سال های 1929- 1932 و بحران اقتصادی 2007 در اقتصاد آمریکا است. برای روشن ساختن بیشتر بحث می خواهم چند توضیح بدهم. اولا دو واژه ی رکود و بحران (Recession and Depression ) کاملا از لحاظ اقتصادی متفاوت است یعنی ابعاد رکود تا بحران اقتصادی عمیق تر است. زمانی اقتصاد یک کشور به رکود می رود که کاهش بالاتر از 10% در تولید ناخالص ملی آن کشور در دو ربع متوالی یک سال مشاهده شود. اثرات بحران اقتصادی از رکود خیلی کمتر است. از لحاظ اقتصادی نظر به دور اقتصادی (Business Cycle  ) هر اقتصاد به صورت اتوماتیک وارد بحران می شود یعنی زمانی که مازاد تولید به وجود می آید. زمان مربوط به نجات اقتصاد از بحران مربوط به برنامه ریزی مدیران و برنامه ریزان اقتصادی یک کشور است. همین طور اقتصاد آمریکا در سال 1929- 1932 وارد رکود شده بود و نه بحران. زیرا GNP (تولیدات ناخالص ملی) این کشور تقریبا 30% کاهش پیدا کرد و نرخ بی کاری از مرز 25% عنقریب گذشت، یعنی در زمان یک چهارم نفوس شاغل آمریکا وظایف خود را از دست دادند. و علت رکود اقتصاد این کشور سقوط بی سابقه ی ارزش سهام در بازار سهام بود. بین سال های 1929 -1932 ارزش سهام Dowjanes  به صورت بی سابقه در تاریخ آمریکا 85% کاهش یافت یعنی سهامی که 1000 دالر پیش از رکود ارزش داشت در بین سال های 1929 – 1932 به 150 دالر رسید.

دوم اینکه در سال 2007 اقتصاد آمریکا بار دیگر وارد بحران اقتصادی شد و نه رکود اقتصادی. علت اساسی آن سقوط بازار مسکن آمریکا بود. سوال اساسی و مهم اینجا است، با آنکه تبعات رکود اقتصادی خیلی عمیق تر از بحران اقتصادی است چرا در زمان رکود اقتصادی که از بازار سهام آمریکا به بیرون از مرزهای آن کشور سرایت کرد ،سایر کشورهای جهان را با آن شدت بحران اقتصادی سال 2007 که از بازار مسکن دامن گیر سایر کشورهای جهان شد نبود. دلیل اساسی آن به صورت فشرده این است که اقتصاد جهانی بعد از سال 1929 تا اواخر سال 2006 تقریبا دو برابر شده است.

 

آسیای میانه ی بزرگ تر

 

محب الله نوری

محصل دوره دکترا - PHD

 

به گفته دانشمند آگاه کشور  اشرف غنی احمد زی: "تا زمانیکه کشور های اروپایی میان خودشان بر سرحدات بسته تاکید داشتند به پیشرفت و توسعه ای دست نیافتند ولی همین که بر سرحدات باز تاکید کردند به رشد و توسعه دست یافتند پس سرحدات بسته در کشور های ما از یک مفکوره قرن نوزدهمین سرچشمه گرفته است در حالی که برای رشد و توسعه ما به یک مفکوره قرن بیست و یکمی  نیاز داریم" طبعاً این مفکوره قرن بیست و یکمی گذر از ملی گرایی افراطی و تاکید بر اتحاد و یک جایی منطقوی میان ملت های خویشاوند منطقه است میان ده ملت که از نظر جغرافیایی میان چین، روسیه، هند عرب و غرب واقع شده اند و از نظر فرهنگی و تاریخی تمام طول تاریخ با هم زیسته اند و در یک مفهوم کلان تر همه دارای یک هویت کلان تمدنی هستند که خرده فرهنگ های امروز مبتنی بر ملی گرایی آن هویت کلان تمدنی را تحت شعاع قرار داده است. پس چرا امکان همگرایی و همزیستی دوباره میان خویشاوندانی که همه گونه وجوهات مشترک را دارند به ویژه اینکه در گذشته نه چندان دور با جبر و ستم و خط کشی های استعماری عمداً  از هم جدا ساخته شده اند ممکن نباشد؟... حرف از امکان در زمانه ی برای ما مطرح می شود که نظریه های "انتقال قدرت"، "پساملی گرایی" و "پسا جهانی شدن" معروف ترین نظریه های زمان ما را بهت زده کرده است، واقعیتی که خواب های پریشان ادامه حاکمیت پنج قرنه حاکمان اتلانتیک و حاکمیت یک قرنه حاکمان تازه به دوران رسیده دریای پسفیک را چهار قرن از ایده  تجاوز و تجارت مقروض کرده است و ظهور خرده قدرت های اقتصادی چون هند، چین، برازیل، روسیه، ترکیه، آفریقای جنوبی، مالیزیا، اندونیزیا، امارات متحده عرب، کنیا، کوریا شمالی، ژاپن سرخورده ها و مغلوبان سالهای پیروزی حاکمان پسفیک و اتلانتیک را جرات داده است تا اولین نمایه سریال انتقال قدرت را به نمایش بگذارند، چه فکر می کنید آیا هنوز هم زمان آن فرا نرسیده است که ملت های ما نیز یک نقشی در ادامه این سریال داشته باشند؟..... سریالی که پنج قرن کارگردان آن اروپا بود و یک قرن آمریکا. اروپای که  پنجاه سال پیش و پس از چهار قرن جنگ داخلی و کشتار های وحشیانه و سپری کردن دو جنگ جهانی که از تراژدیک ترین حوادث تاریخ بشر بود کسی نمی توانست تصور کند که با آن همه گذشته نفرت انگیز باز هم این کشورها بتوانند به یک چنین توافق و اتحاد مهم بنام اتحادیه اروپا دست بیابند ولی طوری که امروز ما می بینیم آنها برای توسعه و پیشرفت شان و برای امنیت خویشاوندان فرهنگی و تمدنی شان و برای سر بلندی و غلبه قاره و منفعت های استراتژیک و دراز مدت شان آن همه کشتارهای وحشتناک و حتی خاطره های نفرت انگیز نسل کشی سرخ پوستان، نابودی سیاهان و  سوختن شش میلیون انسان بدست نازی ها را فراموش کردند و در نهایت به جای رسیدند که حتی مرزهای ملی را برچیدند طوری که اگر شما امروز از یک کشور اروپایی بخواهید به کشور دیگر سفر کنید تشخیص مرزها نه از سیم خاردار، مین ، پولیس مرزی و سایر علامت های خشونت آمیز که در مرزهای ما هنوز هم  وجود دارد، بلکه فقط از ختم شدن پایه های برق می توانید متوجه شوید که وارد کشور دیگر شده اید نه تنها این بلکه بازار های تجاری مشترک، کمپنی های چند میلیتی، سازمان ها و پیمان های منطقوی و بین المللی، پارلمان مشترک، قانون اساسی مشترک، پول مشترک و ویزای مشترک رفت و آمد و داد ستد، شغل یابی و اقامت را برای مردم اروپا بی اندازه سهل ساخته است اروپایی ها به آن اکتفا نکرده در قالب پیمان نظامی ناتو با خویشاوندان امریکایی شان نیز یک جا شده و برتمام دنیا غلبه یافتند ولی برعکس اگر بخواهیم بدون تعصب و چشمان باز به منطقه بسته خودمان نگاه کنیم خیلی از ملت های منطقه هنوز هم در اندیشه های کهنه و باطل قوم گرایی، ملی گرایی، برتری طلبی زبانی و نژادی و همسایه ستیزی دست و پا می زنند و اگر به منطقه نگاه کنیم می بینیم که بر خلاف اروپا اگر افرادی بر اثر مجبوریت تجاری، شغلی، گرسنگی، مهاجرت، پناهندگی سیاسی و یا هر مشکلی که  بخواهد از مرز عبور کند در مرز های که توسط استبداد و استعمار برای این ملت های خویشاوند کشیده شده است کشته می شود و اگر زنده عبور کند با چه توهین و تحقیرهایی روبرو می شود این سرنوشت تمام کسانی است که بخواهند از مرز های :"افغانستان، پاکستان، ایران، تاجکستان، قرقیزستان، قزاقستان، ازبکستان، ترکمنستان، آذربایجان و ترکیه" عبور کنند. در حالی که در گذشته میان این کشورها از دهلی تا کاشغر چین، کازان روسیه و مرزهای غرب و عرب مرزی وجود نداشت بناً خط کشی های مرزهای میان این ملت های کاملاً یک حرکت توام با ظلم و زور و جدایی میان خویشاوندان فرهنگی و فامیل ها کاری بود غیر عادلانه، مثلا در نظر بگیرد بیشتر از دو قرن استعمار و استبداد تلاش کرد تا میان خویشاوندان دو سوی مرز پاکستان و افغانستان روابطی نباشد که خوشبختانه موفق نشدند و  پنج ملت آسیای مرکزی در سال 1924 توسط استالین به نام قوم تقسیم شدند در حالیکه در طول تاریخ با هم بودند مثلاً تاجکستان با ازبکستان تا چند سال پیش یک جا بود و هنوز هم پیوند های عمیق دارند آسیای میانه و به خصوص ازبکستان که مرکز مدنیت و تمدن اسلامی است تا دهلی، پاکستان امروز، ایران، افغانستان رابطه نزدیک و بدون مرز وجود داشت اما استعمار عمداً و با زور در طی یک قرن اخیر این پیوند ها را سست کرد طبیعی بود که این حیله برای تضعیف این ملت ها تعبیه شده بود چون اگر یک جا بودیم ملتی بودیم قدرتمند و به اندازه ی جمعیت هند و چین و جغرافیایی چون روسیه، قدرت های که از وجود چنین یک قدرت احساس خطر می کردند سعی کردند ما جدا شویم اکنون زمان آن رسیده است که ما برای ثبات و امنیت و رفاه، توسعه و آرامش ملت های مان به یک چنین اتحاد و یک جایی دست بیابیم هرچند به قیمت تقابل با استعمارگران، ملی گرایان، برتری طلبان و انحصار طلبان که از چنین اندیشه هایی به شدت می ترسند. 

البته نباید فراموش کرد که اندیشه اتحاد و یک جایی همواره پیوسته به اندیشه رشد و پیشرفت و عوامل عقب ماندگی، بی ثباتی سیاسی و استبداد داخلی و اندیشه ی چگونه قوی شدن مطرح بوده است بناً نه یک مفکوره جدید بلکه یکی از دغدغه های محوری روشنفکران کشورهای شرقی در دو قرن اخیر است، درست دغدغه ی که در قرن شانزده برای اروپایی ها مطرح بود در آن وقت اروپایی ها برای نجات از چنگال استبداد کلیسا که عامل عقب ماندگی بود و برای رشد و توسعه سیاسی و اقتصادی نسخه های زیادی را تجویز کردند که دو نسخه یی که به وسیله ماکیاولی دانشمند و سیاستمدار قرن شانزده مطرح شده بود از همه بیشتر کارگر افتاد: 1- سیکولاریزم یا جدایی مذهب از سیاست برای منزوی کردن مذهب و کلیسا 2- ملی گرایی یا نشنلیزم برای تجزیه قدرت استبدادی کلیسا و مذهب سانسور و اختناق که خود عامل اساسی عقب ماندگی بود.  اگر نگویم همه تحولات عمده بل حداقل تحولات مدرن در غرب در پی این دو اندیشه یا پیوسته به این دو نظریه ماکیاولی بوجود آمدند، کمترین کمک این دو نظریه این بود که جامعه اروپا را از اختناق استبداد مطلقه، اتحاد تصنعی و غیر عادلانه کلیساهای قرون وسطی نجات داده و در یک روند طبیعی از دولت های مدرن تا شکل گیری اتحادیه اروپا که یک آرمان قدیمی پیوسته به دو اقتدار و تمدن قدیمی یونان و روم بود هدایت کرد. سالها بود که جنبش های سیاسی و اجتماعی و حرکت های فکری-فرهنگی زیادی از فرانسه تا آلمان و از انگلستان تا ایتالیا برای اتحاد اروپا فعالیت و تلاش می کردند تا اینکه پس از جنگ جهانی دوم مطابق طبیعت مادی گرای اروپایی ها بر سر منافع اقتصادی شان توافق کردند و با تشکیل اتحادیه ذغال سنگ و فولاد به جای همسایه ستیزی بر مرزهای باز تاکید کردند. این در حالی است که در کشور های ما در پاسخ به سوال پیشرفت نادانسته به همان روش و رویکردی متوسل شدند که در آن زمان برای اروپا تجویز شده بود یعنی به غلط توسل به ملی گرایی را راه حل مشکلات شان دانستند و ملی گرایی نه تنها مشکلات ما را حل نکرد بلکه یک نوع فرهنگ سیاسی را در کشورهای ما ترویج کرد که عامل تجزیه طلبی و ناکامی شد طوری که تمام ملت های همسایه بر ضد یکدیگر کوک شده اند، هر ملتی و هر قومی سعی می کند خود را برتر از دیگران معرفی کند و بازار دیگر ستیزی همه جا داغ است، این روحیه باعث شده است که ما نه تنها اتحاد نداشته باشیم بلکه به پیشرفت و توسعه دست نیابیم. اولین تلاش های استراتژیک برای اتحاد منطقوی در منطقه ما دو دهه پیش توسطه کشور های ترکیه، پاکستان و ایران در قالب "سازمان عمران منطقه ی" آغاز شد که بعدها با عضویت افغانستان و پنج کشور آسیای میانه ی به شمول آذربایجان از دورن سازمان عمران منطقوی سازمان جدیدی شکل گرفت بنام ایکو، این سازمان با وجودی که در یک منطقه طبیعی و بسیار به جا بوجود آمده بود به دلیل معامله گری دولت های منطقه، روحیه قوم گرایی و ملی گرایی افراطی و نبود پشتیبانه مردمی و خیلی از مشکلات دیگر نتوانست در اهداف اش موفق شود، ولی تقویت شود می تواند همان نتیجه ی را به دست دهد که اتحادیه اروپا به دست داد. اگر روی نقشه به جغرافیای میان چین، روس، هند و غرب و عرب به دقت ببینید به سادگی متوجه می شوید که این منطقه بهم پیوسته بهتر از ایالات چین، هند، امریکا و اتحادیه اروپا استعداد تشکیل یک منطقه و یک کشور بزرگ جدید را دارد چون نه تنها از نظر موقعیت جغرافیایی کاملاً بهم پیوسته اند بلکه دین، فرهنگ، تمدن و تاریخ مشترک و سرنوشت سیاسی-امنیتی منفعت های اقتصادی و تجاری مشترک دارند اما با این همه وجوه مشترک همان طوری که عرض کردم به دلیل ملی گرایی و قوم گرایی افراطی و دیگر ناپذیری، بی ثباتی سیاسی، دخالت اجانب، اختلافات آبی و مرزی این کشورها نتوانستند نمونه اتحادیه اروپا را در منطقه شکل بدهند و دلیل عمده تر ناکامی برنامه اتحاد و یکجایی این است که تشکیل سازمان های مثل ایکو نه از جانب مردم بلکه از جانب دولت ها پشنهاد شده بود  بناً بدون آگاهی و پشتیبانی مردمی و نیز دخالت روس، چین، غرب نتوانست منطقه شکل بگیرد، بناً پشنهاد این است که جنبش همگانی و مردمی در سطح منطقه و ورای مرزهای ملی به وجود بیاید که نظریه اتحاد را در میان مردم تقویت کنند و برای ریشه کنی فرهنگ خشونت و اختلاف و دیگر ناپذیری مبارزه کنند تا در آینده ما هم به اتحاد و در نتیجه به توسعه سیاسی و اقتصادی و رفاه اجتماعی برسیم و کشور عزیز ما هم بتواند در حرکت و روند جدید مشکلات خود را حل کند چون معمولاً مشکلات کوچک در میانه حرکت های بزرگ تر و دراز مدت تر قابل زوال است. 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 1:1  توسط اجمل.نادر و دوستان مقیم شهر پونه  | 

شماره چهارم نشریه پونه -سال 2009 سالی خطرناک برای زیستن

پارلمان کیش و مات؟!

این روزها بیشتر از هر خبری موضوع انتخاب کابینه ی دولت آقای کرزی بر سر زبان ها است و به دلیل ناشناس بودن اعضای جدید کابینه تا به حال حساسیت های داخلی و بیرونی به مراتب کمتر از اعضای قبلی بوده، که مورد تایید پارلمان افغانستان قرار نگرفت. در لیست قبلی اکثریت 17 وزیر پیشنهادی که نتوانستند رای اعتماد بگیرند از چهره های شناخته شده بودند و حضور زنان به صورت بسیار کم رنگ در آن دیده می شد. در لیست قبلی از چهره های تحت نفوذ مجاهدین به صورت روشن قابل دید بود و لیکن در لیست پیشنهادی جدید این وضعیت کم رنگ تر است و هنوز معلوم نیست آیا اسماعیل خان به عنوان وزیر آب ، برق و انرژی انتخاب می شود و یا خیر. یکی از موضوع های جالب در این لیست نبودن نام آقای اسپنتا است که به دلیل نداشتن سابقه خوب با پارلمان (ایشان وقتی به ایران رفت و مسئله آب های افغانستان را با ایران به بحث گرفت ، خبر نداشت که در افغانستان پارلمان پرونده ی استیضاء اش را آماده روی میز کاری خود قرار داده) انتخاب نشده و به جای او زلمی رسول مشاور امنیت دولت قبلی انتخاب شده. در لیست جدید وزیرانی با مدارک عالی علمی دیده می شود که شاید بتوان به آن خوشبین بود. در کابینه جدید تمام وزیران پیشنهادی امیدوار استند از فیلتر پارلمان عبور کنند و بعضی به این اعتقادند که کابینه قبلی فقط به جبران تلاش های متحدین آقای کرزی در پیروزی اش بود و چندان مورد لطف ایشان قرار نداشتند و از قبل لیست جدید آماده شده بوده. با این کار آقای کرزی یک بار دیگر هم صداقت خود را به متحدین خود ثابت کرد و هم پارلمان دوباره به محک گرفته شد. پارلمان ثابت کرد نمی تواند مانع جدی برای برنامه های بلند مدت اقای کرزی باشد و به راحتی می توان از این فیلتر عبور کرد. باور عمومی بر این است که آقای کرزی تلاش دارد تا ترکیبی را پیشنهاد کند که هم رضایت مردم افغانستان را به خود جلب کند و هم به نوعی مورد اعتماد قدرت های جهانی باشد.

 

سال 2009 سالی خطرناک برای زیستن

برگردان: حمیدحسینی

سال اول ماستری زبان انگلیسی دانشگاه عثمانیه - حیدرآباد

منبع: گاردین

سال 2009 سالی بود که بد، آغاز و همچنان این روند را حفظ کرد. عمیق ترشدن مشکلات اقتصاد جهانی، با آمیزه یی از ناکامی های سیاسی مشابه، درگیری های نظامی و نواقص اجتماعی یک جا شده و باعث ایجاد احساس واضحی از ناخشنودی در مورد روند رویدادهای جاری در جهان شد.

سال 2009 با خونریزی گسترده در غزه شروع و با نارضایتی های تلخ کنفرانس کپنهاگن و دهشت در آسمان دیترویت خاتمه پیدا کرد. اگر سال 2008 شبیه معلق ماندن یک فرد مداری، حول یک موقعیت خطرناک بود، سال 2009 می شد وی را خشک شده در مسیرش دید که نزدیک سقوط است. سال 2009 سال زیستن خطرناکی بود که ممکن است نشانه یی از بدتر شدن جهان در سال 2010 باشد.

 

افزایش دهنده گان

در میانه ی همه بدبینی ها، یک تحول عمده، امید آفرید. سوگند خوردن باراک اوباما در ماه جنوری به عنوان چهل و چهارمین رییس جمهور ایالات متحده به دهه یی پایان داد که در آن، این قدرتمندترین کشور جهان، اغلب در جنگ با دنیا ظاهر گشته بود. دوره ی اوباما دورنمایی از آن چه را که زمانی عصر ملکه ویکتوریا در انگلستان به این نام ملقب شده بود تقویت کرد یعنی "عصر بهبود". به تعبیر چرچیل، در زمینه ی درگیری های بشری، هیچ گاه این همه توقعات از سوی این همه آدم از یک مرد انتظار برده نمی شد.

سال 2009 شاهد مناقشه دیرین میان جامعه جهانی شامل ایالات متحده امریکا، فرانسه و آلمان با ایران بر سر تلاش های ادعا شده ی ایران  در مورد دسترسی به توانایی سلاح های اتمی بودیم.

این سال در حالی با عدم تحول آشکاری در این زمینه پایان یافت که مذاکرات به بن بست رسیدند، بحث در مورد تحریم های جدید و صحبت های نگران کننده در مورد اقدام نظامی اسراییل درفصل بهار بر ضد تجهیزات احتمالی ایران و حزب الله؛ متحد شبه نظامی ایران در لبنان ادامه داشت.

فراخوان اوباما برای آغازی جدید در روابط امریکا و ایران موسوم به"مشت باز" به نظر می رسید که فراخوانی به پیش باشد؛ اما تحولات سیاسی در تهران در پی انتخابات جنجالی ریاست جمهوري، موجب ابقای تندروان در قدرت شد. از سرگیری تظاهرات اپوزیسیون در ماه دسمبر، صحنه ی سیاسی ایران را بیشتر دو قطبی کرد در حالی که رژیم ایران، غرب را به دخالت در مشکلات ایجاد شده متهم می کند.

اقرار اجباری ایران به ساخت تاسیسات مخفی اتمی در نزدیکی قم و افشائات جدید در مورد تحقیقات مربوط به کلاهک های اتمی این کشور، و رای سازمان بین المللی اتمی سازمان ملل در مورد این که ایران الزام های بین المللی اش را رعایت نمی کند، موجب تقویت این احساس قوی شده که برخورد نظامی با ایران در سال 2010 اجتناب ناپذیر است.

فعالیت های پنهانی کوریای شمالی، به شمول آزمایش یک ابزار اتمی در ماه می و شلیک موشک های بالستیک به دریای جاپان، موجب از سرگیری گفتگوهای خلع سلاح اتمی با این کشور شد اگرچه گفتگوها با کوریای شمالی تاکنون نتیجه یی نداشته است. همچنین یک نوع سراسیمه گی جدید در مورد نیات سوریه در زمینه ی سلاح های اتمی وجود داشته است.

 

رزمجویان

سال 2009 سالی بود که در آن آمارهای جدیدی از تلفات ناتو و غیرنظامیان در افغانستان به ثبت رسید در حالی که ایالات متحده و متحدانش مصروف تلاش برای پیدا کردن یک راهبرد موثر برای عقب راندن شورشیان طالبان بودند. افزایش تلفات باعث واکنش تند افکار عمومی در غرب و افزایش فشار بر دولت های این کشورها شد تا نیروهای خود را از افغانستان بیرون کنند.

اوباما بعد از بحث های طولانی که با حمایت گوردون براون هم همراه شد، بر خلاف آن چه گمان برده می شد تصمیم مخالفی گرفت و از افزایش  تعداد زیاد سربازان امریکایی در افغانستان خبر داد- چیزی شبیه اعزام سربازان امریکایی به عراق- و گمان براین بود تا با این افزایش نیروها سطح خشونت ها تا اواسط سال 2011 تا سطح قابل قبولی کاهش یابند. قرار بود افزایش نیروهای امنیتی افغان و ساختارهای دولتی و ملکی افغانستان هم در کنار افزایش نیرو، مورد توجه قرار گیرد.

کشورهای عمده عضو ناتو مثل جرمنی و فرانسه از تقویت سهم خود در اعزام نیروهای نظامی سر باز زدند و کانادا و هالند بربرنامه از پیش اعلام شده ی خود مبنی بر خروج نیروهای شان از افغانستان تاکید کردند. در همین حال، هراس های عمیقی از گسترش جنگ به کشور همسایه، پاکستان به وجود آمد.

نزاع های مذهبی، قومی، منطقه یی و نزاع های ناشی از مواد مخدر در بسیاری از بخش های جهان هم چنان ادامه یافت در عین این که راه حل ها برای حل آن ها بسیار ناچیز بودند. مناطق شرقی جمهوری دموکراتیک کانگو، سومالیا، جنوب سودان، جنوب تایلند، شرق چین، تبت، قفقاز روسیه و مکزیک جزو مناطقی بودند که بار دیگر خشونت را تجربه کردند.

امنیت در عراق روی هم رفته تا حد زیادی بهبود یافت. اما دولت سریلانکا با مبارزه ی شدید، نابرابر و احتمالا بیهوده برای نابودی ببرهای تامیل، خود را در چشم جهان بی اعتبار کرد.

تهدیدات دهشت افکنانه با تمرکز القاعده و دیگر تندروان در یمن و تلاش ناکام برای انفجار یک هواپیمای امریکایی در روز کریسمس هم از دیگر وقایع سال گذشته بودند. درگیری خونبار در غزه در ماه جنوری توسط تهاجم هوایی ارتش اسراییل به آتش بسی ضروری برای هردو طرف تا پایان سال انجامید. اما ادامه حملات اسراییل بر این منطقه، دست بر نداشتن حماس از خصومت، و غیاب یک پروسه قابل اعتبار اسراییلی- فلسطینی یا عرب- اسراییلی رسیدگی به این مشکل را به سال 2010 محول کرد.

دموکرات ها

سال 2009 معلوم کرد که تقویت یا ایجاد حکومت های دموکراتیک در بسیاری از نقاط جهان اگر نه غیرممکن که با مشکلاتی همراه است. اپوزیسیون اصلاح طلب ایران هنگامی با ستایش جهانی مواجه شد که بدون کدام کمک عملی به خیابان ها ریخت تا نتایج دست کاری شده ی آشکار انتخابات ماه جون را که پیروزی را به احمدی نژاد داد به چالش بکشد.

زن جوانی به نام ندا آقا سلطان، بعد از این که در تهران- آن چنان که گفته می شود با شلیک نیروهای بسیجی کشته شد - به چهره ی نمادین اعتراضات بدل گشت.

تصاویر آخرین لحظات زندگی این زن، که توسط ویدیو ضبط و در سراسر جهان به نمایش درآمد، به اعتراضات هماهنگ در داخل و خارج از ایران دامن زد. اما بعد از جنبشی کوتاه، تندروان رژیم توانستند دوباره ابتکار را به دست گیرند.

اعتراضات حمایت از دموکراسی در سطحی کوچک تر اما همراه با شکنجه و نقض حقوق بشر توسط دولت ایران ادامه یافت. تجدید خشونت های خیابانی در ماه دسمبر، ناظران را به این پرسش انداخت که رژیم ایران تا چه وقت می تواند به قدرت چنگ بزند.

انتخابات پر سر و صدای افغانستان، که قرار بود مثالی برای کشورهای در حال توسعه باشد بعد از این که معلوم شد یک سوم از رای ها دست کاری شده به هرج و مرج فرو رفت.

در هندوراس، بر اثر کودتایی، رهبر چپ گرای منتخب این کشور با رضایت خاموشانه ی اداره ی اوباما کنار زده شد. در برما، چین، کوریای شمالی و در بیشتر کشورهای شرق میانه و آفریقا، رژیم های غیرمنتخب یا تک حزبی هم چنان تسلط خود را بر قدرت حفظ کردند یا حاکمان جدید با قدرت اصلی در راس امور قرار گرفتند چنان که در گینه در پی یک کودتا در سال 2008 این گونه شد.

در جاپان، گروه اپوزیسیون برای اولین بار بعد از جنگ، به قدرت رسید؛ زلزله یی سیاسی که پرسش هایی را در مورد اتحاد امنیتی امریکا و جاپان به وجود آورد. در میان دموکراسی های اروپا، در مقام مقایسه، مشکل عدم علاقمندی مردم به رای دادن را می توان نام برد که با تعداد کم شرکت کنندگان، انتخابات پارلمانی اروپا را متاثر ساخت. پیمان لیسبون اتحادیه اروپا سرانجام بعد از این که رای دهنده گان ایرلندی به اجبار رای دادند مورد تطبیق قرار گرفت. در آلمان، تغییری در حاکمیت نیامد. انتخابات فدرال در ماه سپتمبر به پیروزی دیگری برای آنگلا مرکل انجامید.

 

موثریت اوباما

یک سال بسیار تاریک اما، تا حدی توسط تاثیر باراک اوباما روشن شد،- تغییری در لحن، کمتر در ماهیت، که بسیار سریع، مسایل مهم سیاست خارجی و امنیتی امریکا را تحت تاثیر قرار داد. کاخ سفید با بریدن از سال های بوش، به جای رویارویی برای دخالت در نقاط کلیدی جهان، به نیاز به حمایت بیشتر از ایده ی گفتگو و نه زور به عنوان راهی برای حل منازعات داخلی و بیرونی کشورها سخن گفت.

"عصر بهبود" اوباما سریعا تماس های دیپلماتیک با سوریه، کوریای شمالی، کوبا و سودان را پیش کشید که همه ی این کشورها از سوی سلف وی یعنی بوش کم یا زیاد طرد شده بودند. رویکرد اوباما به سمت تهران هنوز شجاعانه است و موجب تقویت مخالفت های داخلی در امریکا شده است. اوباما در صحبت های تاریخی خود در قاهره، با دنیای اسلام از نیاز به غلبه بر افتراقاتی که موجب جدایی اسلام از غرب و این که موجب بهره برداری تندروان در هر دو سوی می شود صحبت کرد.

اوباما بر شروعی تازه در روابط با روسیه تاکید و از همکاری های مشترک در زمینه ی خلع سلاح و مبادلات تجاری صحبت کرد. وی تصویری از دنیای عاری از سلاح اتمی ارایه کرد. وی قول خود مبنی بر تعیین یک جدول زمانی برای خروج نیروهای امریکایی از عراق را تکرار کرد. و هنگامی که برای عدم انجام کار کافی مورد انتقاد قرار گرفت، وی توجه امریکا را برای مبارزه با تغییرات آب وهوایی و گرم شدن جهان مبذول داشت که از مهمترین مسایل سال 2009 بود. بیشتر ابتکارات اوباما تاکنون در حال نتیجه دادن است اما برخی دیگر این گونه نبوده اند.

و برای به ثمرنشستن آن ها نیز، قدری اراده، زمان، صبر، حسن نیت دو جانبه و کمی خوش چانسی نیاز است. اوباما با رویکرد تازه ی خود، اصطلاحات گفتمانی در امور بین الملل را از هم اکنون تغییر داده است. و حال که این کار صورت گرفته است، سخت است که این روزنه بسته شود و یا به حال اول خود برگردد. به همین دلیل، اعطای جایزه ی صلح نوبل سال 2009 به وی، همچنان که برخی ها مطرح      می کنند، شاید پیش از وقت نبوده است.

 

آيا په يوه تيليفوني تماس پسي بهر ته نه تللو؟

 

گل احمد کمین، د نس وادیا د BBA دوم کال زده کونکی

دمخابراتواومعلوماتي تكنالوژي وزارت دلومړي ځل لپاره په كال ۱۹۵۵ كي پرانستل شو، په كال ۱۹۰۸ كي يو وړوكي تيليفوني سيستم چي د ۲۵ لينونو توان يي درلودي په كابل كي د ارګ  دننه كي ځاي پر ځاي شو ، اوهمدارنګه په ۱۹۱۴ كي په كابل كي د بابر په باغ كښي ټيليګرافي خدمات د پوځي فعاليت په موخه فعال شوه.

دخلګودغوښتنو سره سم نوموړي وزارت نور هم ښه پرمختګ وګړ،د راډيو مركز پرانيستل شو او همدارنګه خلګ وتوانيدل چي د همدي لاري د بهرسره اړيكي ټينګي كړي ،كوم چي په پايله كي دمخابراتو وزارت نړيوال غړيتوب خپل كړ.

خوچا به ويل چي په يوه تيليفوني ارتبا ط پسي به بهر ته لا هم ځو !!! 

هو ! همداسي وشول ،د كورني جګړو له امله هغه پرمختګ چي ډير په چټكي سره روان وو  شنډ او په بشپړه توګه له منځه ولاړ، زما ښه ياد دي په ۱۹۹۶كي كله چي به كوم كس غوښتل چي له بهرنی هيواد سره اریکی ونيسي نو به پاكستان اويا ايران ته ته چي دا يو حقيقت دي،خو څه موده وروسته په كال ۱۹۹۹ كي خو لا بيا ښه وو ،په ټوله جنوب غربی حوزه كي فقط دوه يا دري تيليفونونه موجود وه كوم چي د پاكستان كوډ (۹۲) به استعماليده ، داچي د خلګو تعداد ډير او تيليفونونه كم وه نو به سهار ترماښام پوري خلګ انتظار وه ترڅو يي نوبت وره سيږي ،هغه به هم كله نوبت وره سيدي او كله نه ،دا بد بختي په ټول افغانستان كي موجوده وه،

انټرنيټ چي نن ورځ د ژوند يوه برخه تشكيلوي او ډير زيات اهميت لري ، خو څوكاله مخكي په افغانيستان كي چا پيژندي لا هم نه او نه يي چا ضرورت احسا سوه.

د۲۰۰۲ كال راپه دي خوا د مخابراتو او معلوماتي تكنالوژي په برخه كي نه منونكي او خورا چټك پرمختګ روان دي، دا هغه وخت دي چي نوره نړي ډيره پرمختللي خو موږ د بدبختې يوپړاو پوره كوو، نور نو ضرورت نه لرو چي د يوه تليفوني تماس لپاره بهر ته ولاړ شو او نه ضرورت شته چي په يو لوي لين كي انتظار وكړو. فقط په جيب مو لاس ومنډۍ او هغه كرځنده تليفون مو چي ډير كم مصرف لري په كار واچوي .

د ۲۰۰۲ كال را پدي خوا ډير ستر مخابراتي شركتونه يو په بل پسي افغانستان ته راننوتل، افغان بيسيم څخه نيولي روشن، اريبا او اتصالات چي ډير قوي كورني او بهرني شركتونه بلل كيږي .

ددي شركتونو د رامنځ ته كيدو سره نه يواځي مخابراتي څانګي پرمختګ وكړ بلكي نور اقتصادي پرمختګونه هم مينځ نه راغلل . د افغانستان ګوټ ګوټ يو له بل سره نښلول او بيا هغه له بهرني ملكونو سره په نړيواله سطحه په تماس كي كول په دومره كم وخت كي څه اسانه خبره نه  بلكي يو ګړندي اقتصادي پرمختګ بلل كيږي .

نوي فايبرسيستم اودهغه قراردادونه كوم چي يوتاريخي پرمختګ بلل كيږي

د ښه مخابراتي سيسټم او د لا ښه انټرنيټي اسانتياوو برابرول به د افغانانو د ژوند سطحه نوره هم پر مخ بوزي،  نوموړي پروژه د افغانستان ددولت لخوا تر سره كيږي او قيمت يي ۷۰ مليونه امريكايي ډالره دي، ددي پروژي كار مخكي  په ۲۰۰۷ كال كي پیل  او ۸۰ فيصده تكميل شوي دي تر اوسه ۱۷ ولايتونه او ۶۸ ښارګوټي تر پوښښ لاندي راغلي دي،  افغانستان اوس د ايران،  ازبكستان او تاجكستان هيوادو سره د فايبر اړيكي لري او د پاكستان سره به ډير ژر ونښلول شي او همدارنګه د تركمنستان هيواد به ورسره وتړل شي  .

ددي پروژي له لاري افغانان كولاي شي چي د انټرنيټ له لاري تعليم تر سره كړي،  غير مستقيم كار ترلاسه كړي او همدارنګه  شخصي پانګه او IT  سكټورونه پرمخ بوزي.

 په لنډ ډول سره كه ووايم دغه پروژه به د افغانستان د اقتصاد لپاره يو ښه خوزشت دي او ددي لاري به جنوبي آسيا له مركزي آسيا سره ونښلول شي، دولت به له دي لاري يو غټ عايد  لاس ته راوړي.

 كه څه هم فعلا ۲۰ كمپني انټرنيټي خدمات لري خو بياهم سرعت يي كم او نرخ يي ډير جګ دي،خو ددي پروژي د ختم څخه وروسته به د انټرنيټ په نرخونو كي  ډير ټيټوالي راشي مثلا د ۶۰ افغانيو پر ځاي به ۱۰ افغاني د يوه ساعت به بدل كي وركول كيږي او د۰۰۰ ۲ زرو افغانيو پر ځاي به په يوه مياشت كي  ۱۰۰۰زر افعاني تحويل كيږي نو له همدي كبله ويلاي شو چي نوموړي پروژه يو اساسي او بنسټيز پرمختګ دي.

د ايران هيواد سره دفايبرقرارداد:

د فايبر د پروژي قرارداد د ۲۰۰۹/۰۹/۱۲ تاريخ باندي د ايران د هيواد ديو شركت سره لاس ليك شو نوموړي پروژه به ډير ژر شروع او په كار پيل وكړي، او  د ۴۰۷ كيلو متره مساحت به تر پوښښ لاندي راولي،  د كابل د جنوبي برخي څخه شروع، چهار آسياب ، محمد آغا ، پل علم ، ګرديز، خوست ، زرمت ،مټاخان ، غزني او بيرته كابل ته په ۳۳۰۰ كيلو متره حلقوي شكل باندي و غزول شي د نوموړي پروژي ټوټل قيمت ۱۲۸۷۵۷۹ امريكايي ډالره دي .

له چينايي كمپني سره يو بل قرارداد

د پژواك آژانس د خبر له مخي  د يو چينايي كمپني سره د فايبر د غزولو قرارداد لاسليك شو، نوموړي كيبل به د ټليفون ، انټرنيټ ، ټلويزيون او راډيو خدمات لا نور هم ښه كړي د پروژي قيمت دي ۲۴.۵ مليونه ډالره كوم چي د كابل څخه شروع تر غزني ، كندهار ، هرات او بلخ پوري و غزيږي او په دوو كلو كي به بشپړ شي.

په حقيقت كي دغه ډول بنسټيز كارونه دخلګو دژوند او د هيواد د پرمختګ اساسي فكتورونه بلل كيږي او نور  نو ضرورت نشته چي خارج ته ده یوه تيليفون لپاره سفر وكړو

 

مدرنیته و دموکراسی ؛ تابوتی برای تابوها

طاهره حسینی

سال اول ماستری جامعه شناسی دانشگاه پونه.

مدرنیته پویشی است که انسان غربی را واداشت تا بر یگانه های اجتماعی بسته دوران کهن، طغیان کرده و با خواست چیره گی بر طبیعت ، خود با اراده دانشورانه میدان وسیعی را برای پیشروی عقلانیت ابزاری بگشاید. عقلانیتی که هیچ تابوتی را بر نمی تابد و خود برای کشف حقیقت از راه تجربه و نه ایمان، پیرامون اش را می کاود و هر آن چه که به محک آزمایش دانست، را حقیقت دانسته و در صدد مهار آن بر می آید. این عقلانیت که صفت هایی چون برنامه ریز، نقشه مند و نقشه کش را با خود یدک می کشد، عقلانیت حساب گر است که هیچ تعریفی از پیش تعیین شده را مقبول نمی داند؛ و تنها با سنجیدن رابطه میان هدف و وسیله ، سودای سود را دارد و تنها سود برای این عقل، حقیقت محض است. رازها و رمزهای ماورای زمینی را حصاری تنگ می بیند که نه تنها سودی در این دنیا در پی ندارد، بلکه او را از یافتن سعادت این جهانی نیز باز می دارد. پس او بی التفات به ماورای قدسی، با اتکا بر خود ، معیاری می شود برای انسان غربی، در درک هستی زمینی اش.

این عقلانیت مسیری برای تاخت و تاز انسان غربی هموار ساخت و علم، تکنالوجی و پیشرفت را نصیب دنیای منجمد غربی ساخت. اما عقلانیت ابزاری تنها در رویکرد به طبیعت نمود نمی یابد و تنها به قصد مهار نیروهای طبیعی کاربرد ندارد؛ در رابطه میان انسان ها نیز عمل می کند. محاسبه هدف- وسیله و هم جواری برای عقلانیت با سود بری و مصلحت سنجی، باعث شد که رقابت برای مشارکت در عرصه های مختلف اجتماعی ، سیاسی در افراد جان گرفته و هرکس در جای مناسب خویش قرار بگیرد و چرخه صنعت و تکنالوجی را هر کس به نوبه خود بچرخاند. تابوهایی که موقعیت های موروثی را در نظام اجتماعی تحمیل می کردند، این عقلانیت سنت ستیز به موقعیت های اکتسابی ، بدل ساخت که هر کس مطابق به توانایی و استعدادش در آن قرار می گرفت.

آن چه از بطن این عقلانیت مدرن سنت برآمد نه تنها پیشرفت، علم باوری و نوآوری بود بلکه در عرصه سیاسی و سلسله مراتب قدرت نیز رخنه کرده و خالق دموکراسی به عنوان تابوتی برای تابوها شد. دموکراسی جایگزین برای دیگر شیوه های حکومت داری گردید که با استعداد ، خشونت و رعیت پروری همجوار بودند. دموکراسی از دید این عقلانیت حساب گر، شیوه مدرن حکومت داری بود که اگر چه سود زیادی در پی نداشت، اما روشی است که شر آن از دیگر انواع حکومت کمتر است. دموکراسی با دیگر پیامدهای مدرنیته به ویژه توسعه همراه گشته و ادعای پاسخ گفتن به دغدغه های دیر باز انسان ها یعنی رفاه، سعادت و آرامش را دارد و به همراه حامی خود یعنی تجدد می تواند برابری و آزادی اجتماعی را تسهیل بخشیده یا خود به عنوان ضامن این هر دو فعالیت کند.

دموکراسی انسان های تقدیر گرا و تکلیف گرای سنتی را به شهروندان محق بدل می سازد که همه بدون در نظر داشتن هیچ پسوندی و بدون تعلق به قوم ، مذهب و ملیت، دارای فرصت های برابرند و قادر به مشارکت در هر عرصه ای استند. پس می توان گفت که پیوند میان دموکراسی و مدرنیته، پیوندی است که عقلانیت حساب گر سنت ستیز ابزاری میان این دو ایجاد کرده است و این پیوند ناگسستنی خود با زنجیره ای از مفاهیم دیگر هم جوار می گردد. مفاهیمی مانند: توسعه، سکولاریزم، آزادی و ....

نسبت ما، مدرنیته و دموکراسی

بعد از درک پیوند میان دموکراسی و مدرنیته باید به این سوالات پاسخ داد که ، نسبت ما، مدرنیته و دموکراسی چیست؟ و به راستی ما این هر دو را داریم؟ یا می توانیم داشته باشیم؟

بسیاری از نظریه پردازان چه از موضع دینی یا غیر دینی، بر دادن پاسخ به این سوالات اهتمام ورزیده اند. برخی بر یگانگی پروژه مدرنیته و بیگانگی تجربه و فرهنگ ما شرقی ها، تاکید داشته و امید به اروپا کردند و تقلید از فرهنگ ، روش و منش اروپایان بسته اند. در این روش مدرنیته را نمی توان از تبار جغرافیایی اش (اروپا و غرب) جدا کرد، وظیفه اساسی ما هم چیزی بیش از آموختن « اندیشه خردورز» و تقلید از مدل غربی نیست. این نگرش در زمان امان الله خان و شاهان بعد از وی به وضوح دیده می شود و شاید همین عمل کرد افراطی آن ها سبب تقابل مدرنیته و دموکراسی با اسلام و ضدیت مردم با آن گردید. در واقع این نگرش امروز هم در اافغانستان وجود دارد؛ تقلیل مدرنیته به اندیشه عقلانی سبب شد که مدرنیته به مدل حاضر، آماده و روایتی پرداخته شده بدل گردد که وظیفه ما آوردن آن به این جامعه است و این آوردن بدون توجه به تاریخ و فرهنگ افغانستان عملا نوعی بدبینی و حتی ستیزگری را بین مردم به وجود آورد. اما نگرش افراطی دیگر که نسبت به این دو مفهوم وجود دارد. مدرنیته به صورت حتم پدیده غربی و بیگانه با فرهنگ ، تاریخ و آرزوهای مردم ما است و هویت ما ذاتا متفاوت با غرب پنداشته شده، پس سعادت ما در این است که از آلوده شدن به این مفاهیم دامان خود را پاک کنیم . هر کدام طرفداران این نگرش به شیوه خودشان گفتمان غرب زده گی و هویت پرستی را به عنوان ایدئولوژی افراطی ترویج کردند و آشفته بازاری را ساختند که عملا تجدد و دموکراسی، سنت و دین را در نزاع قرار دادند.

بنابراین پروژه مدرنیزاسیون استبدادی در افغانستان از سال ها به این سو در جریان بوده است و هر کس با تاکید یک جانبه بر مدرنیزاسیون (چه از لحاظ اقتصادی یا ایدئولوژی اصالت گرا) مردم را از داشتن یک زندگی دموکرات محروم کرده اند. اما آن چه ما را در این میان کمک می کند و گفتمان که می تواند جامعه امروز ما را از این ورطه سردرگمی نجات بخشید تصویر دیگر از مدرنیته است که از بحث های داغ و جدل برانگیز کشورهای اسلامی به ویژه ایران می باشد. علی میرسپاسی در کتاب خود تحت عنوان "دموکراسی یا حقیقت" می نویسد:« اغلب تفاسیر و تعاریف موجود از مدرنیته متاثر از تفکر اروپای قرن هیجده و نوزده است. متفکرین این دوره اروپا، از یک طرف می خواستند با این توضیح آن را مطابق تصور خودشان شکل دهند. آرای کانت، مارکس و وبر باید در چنین بستر تاریخی ، سیاسی و تا حدی فرهنگی مشخص اروپا که پدیده مدرنیته را در تصور آن ها یک مدل واحد ، غیرقابل تغییر و یونیورسال جلوه می داد.» او تقلیل مدرنیته به معنی تجربه و روایت ما از زندگی این دوران و این زمانه ، عمرش سپری نشده و هنوز در حال ساختن و شدن است. این پروژه را ،از یک طرف دیگر این تجربه و این روایت را کیفیت جهانی ، فراکشوری و جهانی می داند.

در واقع همه علی رغم تفاوت های جدی ساختار زندگی اجتماعی ، باورهای اخلاقی و ویژگی های فرهنگی ، درگیر علم جدید ، استفاده و توسعه تکنالوجی، بحث و گفتگو درباره دموکراسی و بالا بردن سطح اقتصادی استند. این ها روایت های گوناگون و شاید هم متفاوت درباره یک موضوع و یک پروژه است: تعریف و باز تعریف زندگی و ذهنیت مان از این دوران و این زمانه و پرسش های اساسی آن یعنی مدرنیته، این ابعاد جهانی و اشتراک در تجربه وسیعی تاریخی مدرنیته در این دو سه قرن اخیر موجب به وجود آمدن چنان ارتباط تنگاتنگی بین جوامع و فرهنگ هاشان شده که دیگر هیچ فرد یا کشوری نمی تواند روایت یا آرزو و آمال خود را تصویر کند، بدون این که به نوعی با مسایل مهم این دوران درگیر شود و تکلیف خود را روشن کند؛ مسایلی از قبیل رابطه شهروندی و دولت ، برابری جنسی، آزادی یا محدودیت مالکیت، نقش بازار، آزادی یا محدودیت وجدان فرد و باورهای گروهی. پس به نظر میرسپاسی ، ما نمی توانیم مدرنیته را مدلی بدانیم که از قبل ساخته و پرداخته شده و به تقلید از آن بسنده کنیم، باید آن را بسازیم و روایت خود را از آن تجربه بیان کنیم. البته این هم نمی شود که تجربه های عام جهانی مدرنیته را فراموش کنیم و با ساده انگاری به فکر ساختن جامعه جدید و کاملا محلی باشیم.

 

افغانستان، پاکستان و مسئله تروریسم

بخش آخر

کامبیز رفیع

دانشجوی سال سوم اقتصاد

برای سیاستمداران پاکستانی و سازمان استخباراتی آن کشور، به قدرت رسیدن مسعود ناکامی بزرگی بود. آنها درعقب این واقعه شکست استراتژی چندین دهه اخیر خود و کلیه مساعی به خرج رفته در جریان جهاد افغانستان را که از طرف آن کشور صورت گرفته بود، را در کمال سرافگندگی و یأس مشاهده می نمودند. برای آنها این مطرح نبود که در کابل یک رییس جمهور بی دین حکومت می کند یا یک مسلمان میانه رو و یا هم یک فرد افراطی مثل گلبدالدین حکمتیار، مهم برای آنها این بود که سیاست افغانستان را زیر کنترول خود داشته باشند. این آرزوهای آنها با نفوذ روزافزون این مرد میانه قد و لاغر اندام که با ماجراهایش درآن چند دهه اخیر همه دنیا را از جهاد افغانستان با خبر ساخته بود، نقش بر آب شد.از طرف دیگر، افغانستان بعد از خروج قشون سرخ از طرف همه دنیا به جز از پاکستان و بعضی کشورهای دیگر که منافع خود را در گرو صلح یا جنگ در افغانستان می دیدند، ترک گفته شد.  ایالات متحده و دوستان غربی اش دیگر در جنگ افغانستان دخیل نبودند. آنها حتی از این که در افغانستان جنگ هنوز ادامه دارد آگاهی نداشتند. بنا براین، میدان جنگ در افغانستان برای گروهای مجاهدین، پاکستان، ایران و عرب های تند رو خالی گذاشته شد تا به زورآزمایی با یکدیگر بپردازند. در این میان، پاکستان در چهره هایی مثل حکمتیار و اشخاصی دیگری بسان وی امید دوباره مطرح شدن در سیاست افغانستان را که با قدرت گرفتن حزب جمعیت اسلامی تضعیف شده بود، در خاطر می پروراند وبلاخره از طریق همین اشخاص هم به نفوذ خود در سیاست افغانستان ادامه داد. حکمتیارکه از دوستان نزدیک پاکستان به شمار می رفت و از حمایه همه جانبه آن کشور برخوردار بود، باعث شعله ورساختن جنگ در داخل کابل و اطراف آن گردید و این جنگ به هدف تسخیر تمام شهر به دست وی آغاز گردیده بود، چون وی به مقام صدارت هم بسنده نبود و افزون تر از آن خواستار بود. در این مرحله، جنگ افغانستان به نقطه رویارویی میان نیروهای شورای نظار و نیروهای حزب اسلامی به رهبری حکمتیار منجر شد. حزب جنبش اسلامی به رهبری عبدالرشید دوستم در اوایل تسخیر کابل به وسیله مجاهدین از متحدین شورای نظار به شمار می رفت اما بعداً موضع گیری خود را تغییر داده و با همراهی حزب اسلامی بر علیه نیروهای شورای نظار جنگید. حزب وحدت نسبتاً مستقل تر از سایر احزاب عمل می نمود و طوری برخورد می کرد که به هیچ یک از احزاب دیگر اطمینان ندارد. در نزد رهبران این حزب یک عده منافع مشخص وجود داشت و آنها هیچگاه در این زمینه دست به سازش و مفاهمه نزدند و تا اخیر به اهداف خود پای بند باقی ماندند. در این میان احزاب افراطی شروع به نطفه گیری و تولد نمودند. پاکستان می دید که نیروهای حزب اسلامی قادربه شکست دادن نیروهای مسعود در داخل کابل نیست، بنابراین به ایجاد نیروی جدیدی پرداخت. این نیروی جدید زیر نظارت مستقیم نصیر الله بابر (وزیر داخله آن وقت پاکستان ) طرح ریزی شده بود. مصارف مالی آن از مراجع مختلف تمویل می شد و یک بخش بزرگ آن از اعانه دهندگان خلیج فارس و ممالک عربی جمع آوری می شد. از طرف دیگر، سازمان استخباراتی پاکستان از حامیان این گروه و از سرپرستان اصلی این حرکت به شمار می رفت و آنها به گونه مستقیم از طرف حکومت بی نظیر بوتو و رهبران بعدی پاکستان حمایه مالی و نظامی می شدند. اساساً طالبان و ایدیولوژی آنها یک پدیده پاکستانی بوده که برگرفته شده از تعلیمات مدارس دینی آن کشور با مخلوطی از اندیشه های قبیلوی در مناطق سرحدی به وجود آمده است. افراد شامل درمیان آنها مربوط به گروه های مختلف می شدند که از جمله می توان از افراطیون مدارس دیوبندی پاکستان،  بعضی گروهک های مجاهدین و بنیادگرایان افغانی که همه این ها در جمع عساکر پایین رتبه طالبان شامل بودند و بیشتر طالبان از این ها تشکیل گردیده بود و یک عده افراد مسلکی در فنون نظامی مربوط به شاخه خلقی حزب دموکراتیک خلق، اعراب ( که بعداً در گرد اسامه و ایمن الظواهری جمع شده سازمان القاعده را بوجود آوردند)، چچنی ها، ازبک ها، و سایرگروه های دیگر که زیر یک نام جمع شده و به نام طالبان معروف شدند.

در جریان جنگ های داخلی که به مدت دو سال دوام نمود و عمدتاً در کابل و حومه آن شهر متمرکز بود، حکومت متزلزل برهان الدین ربانی در کابل دو بار به تداوم حاکمیت اش پرداخت و او برای  دور دوم ( بعد از دوره انتقالی ) از طرف شورای حل و عقد به عنوان رییس جمهور انتخاب شد. در این میان، نیروهای طالبان برای اولین بار و بدون کدام سر و صدا و اشاعه پراگنی در سال 1994 از مرز پاکستان در جنوب کشور پیاده شدند. آنها آهسته آهسته بعضی شهرهای جنوبی کشور را تسخیر نموده و به پیشروی به جانب مرکز آغاز نمودند. در اوایل طالبان به عنوان منجی- یان مردم و الگوی امنیت و ثبات ظهور نمودند. آنها به اعمال نمودن قوانین شدید شرعی باور داشتند و ازاین قوانین در جهت تأمین امنیت مناطق زیر کنترول خود استفاده می نمودند. ارعاب و تخویف مردم باعث کم شدن جرایم درتحت قلمرو آنها گردیده بود و آنها توانستند در یک مدت کوتاه در درستکاری و پیروی از احکام شرعی در ولایات جنوبی کشور که از بیداد فرماندهان مجاهدین به ستوه آمده بودند، به شهرت برسند. تا موقع رسیدن آنها به ولایت های هم جوارشهر کابل ، حکومت کابل به رهبری شورای نظار و حزب جمعیت اسلامی راه را برای آنها هموار گذاشتند و می خواستند از آنها به عنوان متحد در جنگ علیه گلبد الدین حکمتیار استفاده نمایند و از این طریق راه عقب نشینی حزب اسلامی از سمت جنوب را سد نمایند. این خوش باوری آنها باعث آن شد که طالبان در ظرف مدت محدودی به دروازه های پایتخت  برسند.

 

تا دیر باز حکومت کابل این نیروی تازه دم را برخواسته از میان مردم جنوب می دانست و به این باور بود که می تواند با آنها به تشکیل یک حکومت ائتلافی دست بزند و این تا آن زمان دوام نمود که مسعود در یک مذاکره رو در روی برای اولین بار با نماینده های طالبان در ولایت وردک شرکت کرد. او بعد از ختم مذاکره فوراً به کابل بازگشت و به دوستان و همکاران نزدیک خود طوری اعلام نمود که جنگ هنوز به پایان نرسیده است و باید برای یک جنگ تازه آماده گی گرفت. او دید که طالب ها یک پدیده خالص نه بلکه یک روپوشی جدید برای یک تجاوز جدید بود که زیر نام اسلام در جهت برقرار نمودن سیطره پاکستان به این کشور آمده بودند. از طرف دیگر، اختلافات بارزی در طرز برداشت طالبان و احمد شاه مسعود از اسلام وجود داشت که حتی در صورت تشکیل حکومت ائتلافی میان آنها، خواهی نخوای یک روز به جدایی آنها می انجامید.

طالبان دارای ائدیولوژی افراطی  و باورمند به پالیسی ارعاب و تخویف بودند. شدت عمل در آنها یک تعداد زیادی را در جریان حاکمیت پنج ساله آنها از داشتن دست و پای محروم ساخت واز یک تعدادی دیگر تنه های بدون سر به جا گذاشت. آنها به خانه نشین کردن زن در داخل چهاردیواری خانه سخت پابند بودند و در مردها به دنبال پشم های روی و کلاه سفید و لنگی می گشتند و در صورت نیافتن آن، مجرم را شدیداً با شلاق مجازات می کردند، آن هم در روی جاده و در ملای عام. پروگرام تدریسی در مکاتب بیشتر محدود شد به چند کتاب عربی و تعلیمات مذهبی که معمولاً در مدارس دینی تدریس می شدند. زن ها اگر می خواستند از خانه بیرون شوند باید یک مذکر با خود می داشتند، فرق نمی کرد که این مذکر یک طفل هفت هشت ساله هم می بود. از طرف دیگر، آنها افغانستان را به مأمن افراطیون جهان به شمول اسامه بن لادن تبدیل نمودند و از تقاضای القاعده برای استقرار پایگاه هایش در داخل افغانستان استقبال نمودند. این مهمان داری آنها بلاخره هر دو "مهمان و صاحب خانه" را وادار به ترک خانه نمود!

حکومت طالبان در سال 1996 رسماً در کابل استقرار یافت و نیروهای دولتی شهر را به جانب شمال ترک گفتند. رژیم طالبان از طرف پاکستان در همان روزهای اول به رسمیت شناخته شد و عربستان سعودی به تعقیب پاکستان، حکومت طالبان را به رسمیت شناخت. بعد ها سیاستمداران کاخ سفید در واشنگتن هم در اثر میانجی گری بعضی عناصر حاضر به مذاکره با نماینده های طالبان شدند. در جریان پنج سال حکومت طالبان، جمهوری اسلامی افغانستان به یک امارت اسلامی تنزیل نموده و این کشور پناه گاه همه آن کسانی شد که می خواستند امارت های دیگری را نیز ضمیمه این یکی بسازند و بلاخره خلافت اسلامی را دوباره احیا گردانند. از تمام خاک افغانستان فقط یک بخش کوچک آن در شمال غرب آن زیر اداره حکومت اسلامی به رهبری برهان الدین ربانی باقی ماند و متباقی همه به دست طالبان تسخیر شد. کوتاه سخن این که کشور افغانستان در واقع توسط یک اداره ی حکومت می شد که عوامل آن امروز در جهان به نام تروریست و دهشت افگن مشهور استند. در جبهه مخالف مسعود و یارانش بر علیه طالبان و القاعده که یک فاکتور جدید و کاملاً بی گانه بود، در شمال کشور به مقاومت ادامه دادند و این دوره به دوره مقاومت معروف گشت. در این مبارزه او توانست تا تمام دشمنان سابق اش را راضی به ایجاد یک جبهه سراسری بر علیه طالبان نماید. رهبران قومی همانند جنرال دوستم، خلیلی و محقق و هم چنان رهبران بعضی گروه های جهادی مثل عبدالرب رسول سیاف، گیلانی، مجددی و برعلاوه بعضی رهبران زون های مختلف کشور مثل استاد عطا، اسمعیل خان، قدیر خان و امثال اینها، همه در یک جبهه گرد آمدند. این جبهه از طرف کشور های مختلف بنا بر ملحوظات سیاسی خاص، کمک مالی و نظامی می شد. در جمع این کشورها ایران، روسیه و هندوستان شامل بود که کشور اولی بیشتر بخاطر اختلافات سیاسی با طالبان و همدردی با شیعیان افغانستان به این جبهه کمک می نمود. روسیه برای اینکه از شیوع افراطی گری در کشورهای آسیای مرکزی جلوگیری کند، می خواست تا افغانستان خط مقدم جنگ در مقابل طالبان قرار داشته و آنها قادر به این نشوند تا از این جبهه جلوتر ییایند. هدف هند از کمک به این جبهه روشن بود و آن نزدیکی بیش از حد طالبان با دشمن دینرینه آن کشور یعنی پاکستان بود و این کشور به نوبه خود می خواست تا در افغانستان از گسترش نفوذ پاکستان جلوگیری نماید.                                                                             صحنه جنگ در افغانستان برای پنج سال تقریباً به همین منوال ادامه یافت.  

 

11 ام سپتامبر و وقایع بعد ازآن

 

درمدت حاکمیت طالبان، سازمان القاعده و رهبران آن مثل اسامه بن لادن و ایمن الظواهری به افغانستان پناه آورده و در این کشور جایگزین شدند. آنها چندین مرتبه از داخل خاک افغانستان حملات تروریستی را بر علیه مراکز سیاسی ایالات متحده و دیگر کشورهای "صلیبی" طرح ریزی و عملی نمودند که در یک مورد منجر به عکس العمل واشنگتن شد. به تاریخ ۷ ام اوت سال 1998 دو انفجار همزمان درنزدیکی دو سفارت آمریکا در دو کشورکنیا و تانزانیا در شرق قاره افریقا صورت گرفت که در مجموع بیشتر از دوصد نفر در هر دوی این حملات جان خود را از دست دادند. تنها در انفجار نایروبی در کینیا ۲۱۲ نفر تلف شدند. این بمب گذاری ها سر آغاز حملاتی بی شمار دیگر در سال های بعد از آن بود که به وسیله این سازمان از داخل خاک افغانستان برنامه ریزی و اجرا شد. این برای اولین بار ایالات متحده را متوجه القاعده و رهبر آن اسامه بن لادن نمود ونام او در لیست افراد مورد تعقیب این کشور در جمع ده نفر اول قرار گرفت. در پاسخ به این حملات، بل کلنتن، رییس جمهور آنوقت ایالات متحده، امر به حملات موشکی بالای اهدافی در افغانستان و سودان در قالب یک ماموریت نظامی ایجاد شده برای این منظور داد که به کدام ثمر نرسید.                                                                                                                        در ٩ ام سپتامبر سال 2001 ، احمد شاه مسعود در اثر یک حمله انتحاری در ولسوالی خواجه بهاوالدین ولایت تخار جانش را از دست داد. او به عنوان رهبر مقاومت بر علیه طالبان، چندین مرتبه از کشورهای غربی و ایالات متحده تقاضای کمک و همکاری نموده بود. خطر القاعده و عمق این خطر برای وی بهتر معلوم بود و او بارها جهان را از این مسأله آگاه ساخته و به آنها هشدار داده بود. اما گوش فرا دادن به حرف های وی به مزاق سیاستمداران کاخ سفید هیچ گاه خوش نیامد و آنها تا اخیر در این زمینه به او روی خوش نشان ندادند. پاکستان هم از این اغماض کاری ایالات متحده در برابر القاعده و طالبان استفاده نموده، از یک طرف به دزدی از اعانه های روانه شده به حساب طالبان و القاعده به منظور اعمار خودش مشغول بود و از طرف دیگر در پی تعقیب سیاست های شوم اش در عقب افغانستان.                                                                                                                                      فقط دو روز بعد از نهم سپتامبر، یک حادثه المناک دیگر تمام دنیا را به یأس و اندوه نشاند و همیشه در خاطره ها به مثابه یک واقعه حزن انگیززنده خواهد ماند. در ۱۱ ام سپتامبر سال 2001، دو برج دو قلوی مرکز تجارت جهانی در شهرک منهاتن نیویورک مورد اصابت عمدی چند فروند هواپیمای مسافربری قرار گرفت که بلاخره هردوی آنها را در ظرف چند ساعت به خاک یکسان نمود. اسامه بن لادن در یک ملاقات تلویزیونی مسولیت این حمله را به دوش گرفت و این "موفقیت بزرگ" را به همه مجاهدین تبریک و تهنیت عرض نمود. در اثر این ماموریت "موفق" بیشتر از 3000 انسان بی گناه جانشان را از دست داد و به همین تعداد اطفال به جمع یتیمان پیوست. این حملات موجی جدیدی از حوادث را در بر داشت که شکل جهان و روابط کشورها را در چند سال بعد از آن دگرگون ساخت. دقیقاً چند روز بعدتر ازین حادثه، جورج بوش برای آمادگی به جنگ با القاعده در انظار ملل جهان حاضر شد و برای ملت امریکا وعده داد تا با عاملین این واقعه تلافی به مثل نماید. در نتیجه، لشکر کشی آمریکا به افغانستان آغاز شد و آن کشوراعلام نمود که ملل دنیا فقط می توانند دو گزینه داشته باشند، یا همراه آنها در جنگ علیه آنچه آنها تروریسم نامگذاری کردند، شرکت کنند یا در جمع دشمنان آن کشور محسوب خواهند شد. طالبان از جمله اولین قربانیان این لشکرکشی ایالات متحده بود که در نتیجه تسلیم ندادن اسامه بن لادن مورد حملات نیروهای هوایی آمریکا قرار گرفتند. در زمین، بقایای جبهه متحد بعد از مرگ احمد شاه مسعود تحت فرماندهی شخص جدیدی به نام جنرال قسیم فهیم نبرد را به پیش می بردند و ولایات کشور یکی پی دیگر از دست طالبان رها گردید. بعد از براندازی کامل طالبان و تخلیه نمودن افغانستان از وجود طالبان و القاعده، این دو حرکت تروریستی شکل پر کراهت تری به خود گرفتند و نیروهای طالبان از هرگونه وسیله و جنایت مانند سربریدن، حملات انتحاری و چپاول خانه های مردم در جنوب و امثال اینها در این هشت سال گذشته استفاده نمودند تا دوباره به قدرت سیاسی دست پیدا نمایند.

 

پیامد تروریسم در پاکستان

پاکستان مادام به حرکت های مذهبی در مناطق قبایلی زمینه ایجاد نموده، از این طریق حس ملیت خواهی پشتون ها را تحت شعاع برادری و اخوت اسلامی قرار داده است. آنها به تشکیل حرکت طالبان کمک نمودند فقط به خاطر این منظور که اولاً از داعیه تشکیل کشوری مستقلی از اقوام آن سوی خط دیورند پیش گیری نموده و خاطرشان جمع شود و از طرف دیگر قلمرو جدیدی را هم که افغانستان باشد را درتحت سیطره و نفوذ خود درآورند. اما این پدیده به مثابه یک ویروس بایستی بلاخره یک عضوی را پیدا می نمود تا در داخل آن به زندگی اش ادامه دهد. و هنگام که این ویروس از وجود افغانستان خارج شد، طبعاً باید خود پاکستان را مبتلا می ساخت و همین طور هم شد. امروز پاکستان که در اثر فشارهای جهانی و هشدارهای امریکا در رابطه به قطع کمک های مالی، وادار به عملی نمودن نقش بارزی در مبارزه با تروریسم شده است، و از جانب دیگر، پاکستانی ها در هشت سال پیش به گونه رسمی با جبهه مخالف تروریسم پیوسته اعلام همکاری نمود، امروزه دچار همان مصائب شده است که برای افغانستان ایجاد نمود. تنها در این یک سال گذشته، 600 نفر در جنگ های میان نیروهای نظامی پاکستان و طالبان پاکستانی تلف شده اند و این کشور به یکی از بی ثبات ترین و نا امن ترین کشورهای دنیا مبدل شده است.        

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 23:17  توسط اجمل.نادر و دوستان مقیم شهر پونه  | 

ویژه نامه اقتصاد پونه - ۲۰۱۰/۰۱/۱۲

چگونه می توان سیستم اقتصاد افغانستان را بهبود بخشید؟

اقتصاد به عنوان شریان های اصلی جوامع امروز بالاترین تاثیر خود را روی تمام قسمت های مختلف زندگی انسان در مقیاس کوچک و یا در مقیاس های بزرگتر دارد. وقتی صحبت از اقتصاد می شود ذهن ناخواسته به سوی سیستم های اقتصادی دنیای صنعتی می رود. جوامع صنعتی با توجه به اصولی که تعریف شده سیستم ها را جداگانه پیشکش کرده اند. به طور عمده دو سیستم تاثیر گذار بر روی جوامع از گذشته تا به حال حاکم است. هر یک دارای ویژه گی های منحصر به فرد است که باعث خلق تفاوت ها در اندیشه های اقتصادی قرن شده اند. اقتصاد سوسیالیستی که بر مبنای نظارت دولت بر تمام قسمت های اقتصاد طرح ریزی شده بود(مالکیت اجتماعی) امروزه با بعضی تادیلات چون کاستن از موضوع نظارت مستقیم بر اقتصاد و باز کردن درهای اقتصاد بازار داخلی به روی کالای تولید خارجی، توانسته تا تعریفی تازه بر اساس نیازهای روز داشته باشد. لنین در" دولت و انقلاب" می‌نویسد: "استراتژِی کمونیسم لغو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید والغای کار مزدی است." استراتژی را دولت تعریف می کند و شیوه اجرا را نیز هم دولت به اجرا در می آورد. البته با پیروزی بلشویک ها در روسیه تزاری مارکسیسم به شاخه های مختلف تقسیم شد که امروز به سه دسته عمده تعریف می شود. این سه بنابر اصول خویش نوآوری های زیادی در درون سوسیالیزم ایجاد کرده اند که جای بحث نیست. مهم این است که این سیستم در افغانستان با موفقیت روبرو نشد که دلایل آن هم بر می گشت به شرایط داخلی افغانستان ، نقش کشورهای همسایه و جهان غرب. مدل دوم به عنوان مدل موفق تر از دیگری اندیشه ی لیبرالیزم است که بر مبنای احترام به حقوق فرد و در قسمت اقتصاد، به معنای مقاومت در برابر تسلط دولت بر حیات اقتصادی در برابر هر نوع انحصار و مداخله دولت در تولید و توزیع ثروت است. این شیوه  توانسته جهان را بپیماید و اقتصاد جهانی و یا اداره جهانی جزء مدل های پیشنهادی همین اندیشه است. افغانستان بعد از طالبان به دلیل آشفتگی حال رهبران و خسته بودن مردم از حکومت های قبلی بدون کدام دلیل و بدون در نظر گرفتن اوضاع داخلی سیستم بازار آزاد را در قسمت اقتصاد انتخاب کرد و کسانی هم که به آن رای دادند شاید حتی جزء ترین تعریفی از بازار آزاد و مولفه های آن نداشتند و با چشم هایی بسته مواد قانون را تصویب کردند. حال پس از 8 سال تجربه ی برخورد بازار داخلی با رقبای خارجی خود، بیشتر اقتصاددان های کشور بر این عقیده استند که بازار داخلی توان رقابت با بازار خارجی را ندارد. در چنین شرایطی ما به این نتیجه رسیدیم که در کنار دیگر عزیزان بتوانیم قدم هایی را برای اصلاح سیستم اقتصادی کشور و تغییر در قانون اساسی برداریم. برای این امر نیاز به نظر نیروهای متخصص رشته اقتصاد داریم. موضوع تاریخ افغانستان و گذشته برای وارد شدن به این بحث ضروری است و لیکن نیاز امروز ما دانستن دقیق یک سیستم اقتصادی با معیارهای درونی و جهانی است. در مورد تاریخ، نوشته های بسیاری موجود است اما در مورد مدل پیشنهادی برای بهبود اقتصاد افغانستان ما تا به هنوز نتوانستیم موفق عمل کنیم و به همین دلیل تاکید ما از دوستان متخصص در رشته اقتصاد پرداختن به نوع سیستم پیشنهادی خودشان و ویژه گی های آن است. موضع باید دقیق و علمی باشد تا تفاوتی بین نیروهای متخصص و دیگران ایجاد شود. بعد از نشر نشریه تلاش خواهیم کرد تا با کمک نویسنده های مقاله ها نشستی داشته باشیم و نظریات را از نزدیک مقایسه و بعد به نتیجه گیری نزدیک تری برسیم.

چرا اقتصاد افغانستان عقب مانده است؟

سمیه نظامی سال دوم اقتصاد سمبایسز کالج

همه ما می دانیم که افغانستان علی رغم داشتن تمدنی کهن و تاریخی باشکوه، از نظر اقتصادی در سطح جهانی کشوری با بنیان های اقتصادی متزلزل شناخته شده است. اما اینکه "چرا " نیاز به تامل بسیار دارد. آنچه در ذهن من می رسد این است که : موقعیت جغرافیایی سیاسی حساس و استراتژیک افغانستان در طول تاریخ موجب به توجه ابر قدرت های جهان به این کشور کم وسعت و عقب مانده ، شده است. از این روی افغانستان از آغاز تا کنون شاهد حملات بی رحمانه ی دولت های مختلف عصر بوده است و حال به صورت عرصه یی برای آزمایش های کوتاه و طولانی مدت تسلیحات جنگی و مانورهای نظامی در آمده است. حمله چنگیز خان ، تیمور ، جنگ های خون بار افغانستان و دولت استثمارگر انگلستان، حمله اتحاد جماهیر شوروی به آن در سال 1979 و حضور نیروهای آمریکایی و ائتلاف به بهانه ی جنگ علیه تروریسم، همگی نمونه های بارزی از این آزمایش های تسلیحات جنگی و نظامی است. در ادامه ، جنگ های داخلی ، حکومت های بی ثبات و ناکارآمد در دوره های مختلف ، مصیبت ها و فجایع طبیعی در عرض سالیان متمادی، افغانستان را در معرض خطر قرار داده بود و است. با گذشت زمان تمرکز قدرت در خاندان های سلطنتی و بی اهمیت شدن روز افزون " توده ها" منجر به طویل شدن فاصله طبقاتی مابین مردم شده و بعد از آن 3 دهه جنگ داخلی موقعیتی بسیار مناسب را ایجاد کرده برای رشد و پیشرفت عاملان بیگانه که هر کدام برای به دست آوردن هدف مورد نظر خود در افغانستان فعالیت می کردند. جنگ های داخلی خود نمونه یی از دخالت کشورهای همسایه در این کشور است. همه ی این موارد در نهایت باعث عقب مانده گی و نا به سامانی اقتصاد افغانستان در طول تاریخ بوده. به طور خلاصه ، تهاجم چند سویه ی قدرت های جهانی ، جنگ داخلی و دخالت های آشکار و نهان کشورهای همسایه علاوه بر از بین بردن اقتصاد نوپای افغانستان ، روابط اجتماعی،فرهنگی ، ملی و تمدن افغانستان را به نابودی کشانده است. در دهه های اخیر با روی کار آمدن دولت های به ظاهر دموکرات در افغانستان که با شعار خدمت به مردم آغاز به کار نموده بودند، شرایطی کم و بیش مشابه دوران های قبلی تکرار شده است که ضعف های تاکتیکی در مشخص کردن هدف ، خط مشی و عدم برنامه ریزی و پلان گذاری اقتصادی صحیح هم به آن علاوه شده است. اهداف اقتصادی این دولت ها متوجه تاسیسات زیربنایی از جمله اعمار سرک ها و تولید انرژی برق، تنظیم و کنترل سیستم آبیاری و زراعت و دیگر موارد بوده است که البته بیشتر آنها به اعتبار و سرمایه ی قرضه های کوتاه و بلند مدت و یا بلاعوض کشورهای مختلف مانند( اتحاد جماهیر شوروی، آمریکا و جرمنی) و البته جامعه جهانی به مرحله اجرا درآمده.هم چنان این وجوه پولی و مالی صرف اعمار بزرگ راه ها و شاه راه ها ، پیشرفت اوضاع مدنی، انستیتوت های تکنیکی و تحقیق برای استخراج نفت و گاز ، عبور لوله های گاز، اعمار و ساخت میدان هوایی، پروژه های گسترش محیط سبز و درخت کاری و ساخت ایستگاه های رادیویی و تلویزیونی و غیره شده است. تمامی این موارد در پلان اقتصادی 10 ساله ی داود خان رئیس جمهور سال های پیشین افغانستان ذکر شده بود که متاسفانه قریب به اتفاق همه ی آنان جنبه ی عملی نیافت که اگر می یافت تاثیر بسیار عمده یی را در اقتصاد ملی افغانستان می داشت. اما به خاطر تغییر در شرایط سیاسی افغانستان همه ی این پروژه ها و تاسیسات زیربنایی یکی پس از دیگری متوقف شد.

عدم استفاده صحیح از بخش زراعت دلیل دیگر اقتصاد ضعیف افغانستان است. اما حال اکثریت جمعیت افغانستان را زارعین تشکیل می دهند که در نگاه بعدی جمعیت کثیری از آنان زارعین بدون زمین زراعی استند. با توجه به آمار و نتایج برآمده از احصائیه وزارت زراعت افغانستان 20 میلیون زارع در حال کار می باشند که برای هر 20 میلیون زارع فقط 8 هکتار زمین وجود دارد. علاوه بر این جنگ های داخلی طولانی مدت ، مهاجرت های دسته جمعی به کشورهای همسایه ، افزایش گرما، کاهش آب های سطحی و زیرزمینی و خشک سالی که در سال های اخیر به صورت فاجعه درآمده است و دلایلی دیگر هم باعث آن شده که زارعین افغان و به دنبال آن اقتصاد دانان افغان با مشکلات جدی مواجه شوند.

با نظری کوتاه بر اطلاعات تایید شده توسط وزارت مالیه افغانستان 36 میلیارد دالر آمریکایی صرف بازسازی افغانستان از سال 2001 به این سو شده است که تنها 6 میلیارد آن به وسیله دولت به کار گرفته شده است. به دلیل نداشتن یک برنامه ی اقتصادی صحیح و عدم هماهنگی بین دولت افغانستان و کشورهای تامین کننده سرمایه و حامیان پروژه های اقتصادی متاسفانه تا به حال توجه بسیار کمی در زمینه های صنعتی و توسعه بخش زراعت افغانستان شده است که این خود یک امر اقتصادی است. مشکل دیگری که به تازه گی در اقتصاد افغانستان ظهور کرده است تمایل اقتصاد افغانستان به اقتصاد ترکیبی یا مختلط می باشد. در صورتی که شاید شرایط و محیط افغانستان هنوز محیای این تغییر نباشد. خصوصی سازی در بخش موسسات اقتصادی با مشکلات بسیار عظمیم و جدی مواجه است که علاوه بر همه ی این ها شرایط بد امنیتی اوضاع را پیچیده تر ساخته یا به لحنی دیگر "مردمی که بیم جان دارند حال را چه می خواهند!!! "

آیا راه حلی برای خروج از عقب مانده گی وجود دارد؟

جواب به این سوال اگر چه بر روی کاغذ بسیار آسان است اما به اجرا در آوردن آن مستلزم تلاشی خستگی ناپذیر و دوامدار برای مدت طولانی است. با داشتن دانشی اندک از علم اقتصاد ، شاید بتوان کشوری را توسعه یافته از نظر اقتصادی دانست که میزان صادرات آن از واردات آن بیشتر باشد. که این خود شامل:

1-کالاها و اجناس مصرفی تولید داخلی خود کشورشان باشد.

2-دارای نظام پولی قوی باشد تا به هنگام صادرات اجناس و کالاهای داخلی از فروش آنها بیشترین استفاده و فایده را بنماید.

3-واردات فقط در صورتی انجام پذیرد که هیچ تولید کننده ی داخلی قادر به تولید نباشد و نیاز بازار داخلی ضروری باشد.

 

اما اقتصاد افغانستان تا رسیدن به این مرحله فاصله ی بسیار دارد ، بنابراین با توجه به شرایط کنونی برای ما بهترین این ها استند:

در گام اول:

1-ایجاد یک برنامه صحیح و جامع طولانی مدت اقتصادی مانند پلان های 50 ساله یا بیشتر که سیمای آینده اقتصادی افغانستان را ترسیم نماید.

2-کنترل به جا و منظم نحوه ی اجرای پلان های اقتصادی کوتاه مدت شامل نظارت و تصحیح کمبودها و اشتباهات.

در قدم بعدی:

3-کمک به رشد زراعت افغانستان که در بلند مدت موجب به خودکفایی افغانستان از نظر غذایی خواهد شد.

4-حمایت از زارعین و تشویق آنها به استفاده از روش های نوین زراعت

5-دادن سابسایدی (یارانه) به زارعین در خرید سامان آلات زراعت .

6-سیستماتیک کردن آبیاری.

7-جلوگیری از بیرون رفتن منابع آب های کشور ، مانند دریاهایی که از افغانستان سرچشمه می گیرند و به کشورهای همسایه ختم می شوند.

در حین حال:

8-کار بر روی پروژه های زیربنایی مانند احداث سرک ها و مکاتب برای کودکان ، نوجوانان و جوانان، تولید برق و انرژی در سرتاسر نقاط افغانستان و برای همه، تولید آب قابل آشامیدن، استخراج نفت و گاز و معادن افغانستان مانند معدن آهن حاجیگ بامیان.

در گام سوم:

9-معطوف کردن بخش های خصوصی به صنایع خرد مانند قالین و گلیم بافی.

10-بهبود وضعیت صاحبان صنایع خرد (بخش خصوصی) و تشویق آنها به تولید با کیفیت بالا.

11-بالا بردن عمومی کیفیت اجناس و کالاهای تولیدی در کنار کمیت آنها.

12-کمک برای رشد و توسعه صادرات صنایع خرد اقتصادی ( صنایع دستی و سنتی ) مانند قالین و گلیم بافی.

در حین حال :

13-توسعه نظام بانک داری (بانک داری اسلامی).

14-ایجاد بانک های کوپراتیفی

15-بالا بردن نرخ بهره یا سود قرضه ها برای تشویق مردم به ذخیره و پس انداز سرمایه در بانک که منجر به تبدیل شدن پول نقد به سپرده های مالی می شود.

 

د افغانستان د اقتصاد بيارغول !

رشاد حکیم دسمبایسز د سوداگری دریم کال زده کونکی

دا لاندنى ليكنه تر افغانستان اوس محال – د ړنګيدو كلك عاملونه – د بيا رغولو لاري او لنډوني تر عنوان لاندي ارزول كيږي.

 

افغانستان اوس محال :

د افغانستان اقتصاد په دې ليكنه كي دوه تيرو لسيزو څخه څيړل كيږي 1999-2010 . زموږ افغان اقتصاد لكه د نړي هر اقتصاد پر پوځي او سياسي حالاتو پوري تړلى دي . د افعانستان اقتصاد په 2008-2010 كي تر ټولو زيات د كورني نا خالص تولیداتو (GDP)  په برخه كي ، د كورنيو د كوچني موسسو په برخه كي ، د نړى ماركيټونو سره د اړيكو پراختيا په برخه كي خورا پرمختګ كړي.

هر افغان وګړى سږ كال  700$ كلنى  عايد لري ( البته په اوسطه توګه ) چي دغه رقم په 1999 كي 300 $ وو . په افغانستان كي سږ كال 40% وګړي بيكاره دي چي دغه رقم په 1999 كي 70 % (تقريبي شكل).

افغان اقتصاد پوه ډاكټر اشرف غني په وينا نن محال وخت زبيښل شوي دي Time is compressed  يعنې چي نن ټول جګړي ځپلي هيوادونه تر هر څه كم وخت كي اقتصادي پرمختګ لاس ته  راوړلاي شي  چي نورو هيوادونو په دوه يا دري چنده مده كي لاس ته راوړي لكه امريكا 21 كاله – جرمني 17 كاله او جاپان 11 كالو كي خپل ټول كورني توليدات دوه برابره كړل مګر چين په 7 كلو كي وتوانيد چي خپل كورني توليدات دوه برابره كړي. ددغه ستر بدلون لوي عامل د برقي ټيكننالوژي او وسايلو استعمال د شاته پاتو هيوادونو په لاس ده  چي ننني پر مختللو هيوادونو د كلونو زيار په باسلو لاس ته راوړي .  

 

د افغان اقتصاد دړنګيدو كلك عاملونه :

د سره پوځ له حمله څخه پيلو، ټول اداري او سياسي كورني ستونژي د اقتصاد د ړنګيدو پيل بلل كيږي .

افغانستان د دوه ليسزو په لمړى لسیزه كي په پوره جګړه بوخت وو  چي دى جګړي لومړي ټول بهرني پانګي له خاوري نه وتلو ته وهڅول او وروسته ټولي كورني پانګي .

ټولي پاتي شوي كورني توليدات او  پانګي د ګاونډيزه سوداګرې رقابت په پروسه كي له ماتي سره مخ شول .

پورتني عوامل ټول  Man Made  يا خلګو مينځ ته راوړي عوامل دي ، ددې تر څنګ طبيعي عوامل لكه طبعي اقليم او وچي پوري تړاو د اقتصاد كمزورولو كي اساسي برخه لوبوي .

په دى لسیزه كي حكومت ټولي اقتصادي چاري په ماركيټ كي څارلي اما ورو ورو په دوهمه لسیزه يا له جګړى نه په نسبي ډول وتلې لسیزه كي دغه چاري له دولت نه جلا او خصوصي برخي ته وسپارل شوې يعني چي آزاد بازار مينځ ته راغي . په آزاد بازار كي ټول مينه وال له كور او بهر څخه خپل توليدات د رقابت په ډګر كي خرڅوي او دولت نه د چا ملاتړ او نه د چا مخنيوي كوي . اما آزاد بازار په ړنګو اقتصادي هيوادونو كي نا سم بلل كيږي څكه چي ټولي داخلي كمپني چي په ټولنيز  ډول ضعيفه وي او په هيڅ ډول د بهرنيو سترو كمتنيو سره مقابله نه شي كړاي .

دغه هيواد له لمړني موادو څخه نيولي تر صنعت پوري به بهرنيو كمپنيو پوري ټړل كيږي  او د پوڅي ناسمو اړيكو په وخت كي دغه هيواد په پوره ستونزه كي راښكيليږي .

پوښتنه داده چي دغه ړنګ هيوادونه ولي ازاد بازار غوره كوي ؟

دغه ړنګ هيوادونه د بيا رغنوني په مهال يا له International Monitory Fund (IMF)  څخه پيسي اخلي او يا له خپلواكه مالي موسسو نه په پوره ډول . د IMF   ټول  شرطونه پوره كول د IMF   يواځني شرط د پور وركولو لپاره دي او نن IMF   د آزاد بازار پاليسي د پلي كولو لپاره د افغانستان سره مرسته كوي . IMF  ځكه آزاد پازار غواړي چي د IMF  ټول تمویلونكي ستر اقتصادي هيوادونه د بيلګي په توګه امريكا منحده ايالات دي او د هخه هيوادونه د خپل سودا ګري پراختيا لپاره نور هيوادونه هم په آزاد بازار كي را ښكيلوي . هندوستان د 194۷ كال را پدي خوا په ټلنيزه توګه د نړيوالو خپلواكو موسسو نه پيسي د سود په بدل كي په پور اخيستلي او په خپلو اقتصادي كړن لارو كي تر ننه خپل واك دي او د اقتصادي پريكړو په بدلولو كي د هيڅ چا تر اغيزي لاندي نه دي

د بيا رغولو لاري :

د افغانستان اقتصاد په ټولنيزه توګه د رغيدو په حال كي دي او تر  وروستي ليسزي يي ډير پرمختګ كړي دي د عامه وګړو په كلني عايد كي له 300 $ څڅه 700 $ ته لوړوالي ليدل كيږي   د هر هيواد اقتصادي نظام بيا رغول تر هرڅه دمخه امنيت او وروسته څواكمن اقتصادي پلان ته اړتيا لري دغه څواكمن اقتصادي پلان د فساد نه لری او موثره اداره غواړي . نن مهال دغه اقتصادي پلان  د امنيت او فسادي فكټورونو په نظركي نه نيولو له ازاد بازار نه ټړلي بازار ته راتلل په ګوته كوي هر هيواد له تړلي پازار نه په ګټي اخيستلو آزاد بازار غوره كوي ، ټول څواكمن اقتصادي هيوادونه نن هم په غير مستقيم توګه خپلو داخلي زيانمنو موسسو سره مالي مرسته كوي ، امريكا تير كال د AIG   كمپني ته 800 مليونه امريكايي ډالره وركړل تر څو خپلي تړل  شوي برخي پرانيزي او د نړي كمپنيو په دي كار غوسه وښودله ، جاپان او جرمني تر كال 1970 پوري تړلي ماركيټ غوره كړی وه ، چين په 2000 كال كي خپل سرحدات تر يو حده د نړيوالو كمپنيو پر مخ و پرانيستل  او هندوستان نن هم يعني 2010 كي ګد (mix) اقتصادي نطام لري .

آيا ښه به نه وي چي افغانستان هم يو ګډ MIX   اقتصادي نطام غوره كړي وی چي پدي نطام كي لمړني او كمزوري  برخي لكه كرهڼه او مالداري ، روغتيا او زدكړه له څيني نورو پرخي سره تر مستقيم څار لاندي ونيسي او پاتي نوري برخي آزاد رقابت ته پريښودل شي دولت د كورنيو موسسو په هڅولو او د بهرنيو كمپنيو په كمزوره كولو د اقتصاد سيسټم سخت ملاتړي كيداي شي

 لنډونه :

د طالبانو د نظام له پریوتلو نه وروسته په 2001 كي د افغانستان اقتصاد په اوږده توګه د نړيوالي مرستي ،.د زراعت بيا رغولو او د خدماتي سكتورو نو ودانولو كار پيل شو كه څه هم په 2008 كي GDP  7 % ډير شوي مګر ددي سره سره افغانستان يو غريب او مرستي ته اړ هيواد دي په 2004 كي د برلين نړيوال كانفرانس افغانستان ته 8.9 بليونه دالره مرسته وكړه او د نړيوالو اقتتصاد پوهانو په اند ددغو پيسو د لګولو او مصرفولو حساب دولت بايد وركړي نه غير دولتي موسسات .

دغه لاندیني data د تیری لسیزی پیل او ختم کی د اقتصادی بهیر بدلون په ګوته کوی:

 

Afghanistan economy profile 2009

GDP - real growth rate

3.4% (2008 est.)

12.1% (2007 est.)

8.2% (2006 est.)

GDP - per capita (PPP)

$700 (2008 est.)

$700 (2007 est.)

$600 (2006 est.)

Note: data are in 2008 US dollars

 

Population below poverty line

53% (2003)

 

Afghanistan Economy Profile 2004

GDP - real growth rate

29% (2003 EST.)

Note: this high growth rate reflects the extremely low levels of activity between 1999 and 2002, as well as the end of a four-year drought and the impact of donor assistance

GDP - per capita (PPP)

Purchasing power parity - $700 (2003 est.)

روش های استفاده از منابع اقتصادی افغانستان

مقدسه یورش سال اول مدیریت تجارت کالج بی ام سی سی

اساس اقتصاد کنونی افغانستان را زراعت تشکیل می دهد. طبق احصائیه رسمی سال 1963 اراضی قابل زرع کشور در حدود 14 میلیون هکتار است ، که از آن جمله فقط 7 میلیون و هشتصد هزار هکتار است که تحت زرع قرار دارد. کود زمین عبارت از کود حیوانی و انسانی است. کود کیمیایی هنوز معمول نشده و استفاده از این نوع کود برای زارعین اقتصادی تمام نمی شود. ایجاد پلان هایی جهت توزیع رایگان این نوع کود به زارعین راه حلی بوده می تواند جهت بالا بردن ظرفیت تولید و تشویق زارعین به استفاده از این نوع کود. آلات زراعت چوبی و قسما آهنی است و ماشین فقط به طور نمونه و نه به شکل گسترده و فراگیر به کار می رود. افغانستان کشوری است که 90% از مجموع نفوس به زراعت اشتغال دارد و بیش از هفتاد فیصد تمام تولید عمومی ملی را محصولات زراعتی تشکیل می دهد. میکانیزه شدن زراعت لازم است جهت بالا بردن ظرفیت تولید با کیفیت بهتر، در حالیکه تقریبا تمام صادرات کشور به ممالک خارجه محصولات زراعتی افغانستان است. اراضی دولتی نسبتا کم است و زمین های وقفی تحت مالکیت خصوصی درآمده و باعث آن شده که از منافع آن تنها عده ی به خصوصی که مالکین آن زمین استند بهره گیرند، در حالی که بنیادهای اقتصاد ملی و عمومی ضعیف استند و به منافع اقتصادی محدود کسانی افزوده می شود .دولت با خرید این اراضی و شامل کردن آن تحت ملکیت دولتی می تواند هم پایه های اقتصادی کشور را استوار سازد و هم راهی است جهت ایجاد زمینه ی کار برای زارعین که ملک به اجاره داده می شود. شکل عمده اجاره سهم کاری در محصول زمین بوده و این نشانه از پس مانده گی اقتصادی و انکشاف ضعیف مناسبات پول- کالا در کشور است.

مالداری نیز اساس اقتصادی کشور را تشکیل می دهد و مالداران بزرگ با داشتن رمه های بزرگ به تدریج مالداران کوچک را به سوی تجزیه و ناداری می کشانند.به تعقیب دولت کرزی در کشورهیچ گونه تشکیلات و اتحادیه های دهقانی  که از منافع آنها حمایت کند، تشکیل نشده.از کردیت های بانکی در بخش زراعت و صنایع روستایی و کوپراتیف ها عده ی محدود حصه می برند.

از لحاظ صنفی تمام تولیدات صنایع ماشینی و دستی افغانستان 5/6 فیصد تولیدات عمومی ملی کشور است. سرمایه گذاری خارجی در تولیدات اندک است و سرمایه گذاری آزاد داخلی نسبت به سرمایه گذاری دولت خیلی کم است. چنانچه ربع بانک ها سالانه تا ده فیصد و از بازار آزاد در شهرها تا 24 فیصد و گاهی بیشتر است. پس انکشاف صنایع بسیار بطی و کند پیش می رود و کشور هنوز در حالت منبع مواد خام، برای ممالک خارجی قرار دارد.

راه ابریشم یگانه راه تجاری که شرق آسیا را به غرب آسیا وصل می کرد، از افغانستان عبور می کند. پس راه های ارتباط و حمل و نقل رول مهمی را در اقتصاد کشور بازی می کند. تا هنوز قسمت عمده حمل و نقل داخلی توسط حیوانات بارکش انجام می یابد و ممثل اقتصاد فیودالی در ساحه حمل و نقل حیوانات بارکش است. شاه راه های افغانستان مهمترین مسیر اقتصادی کشور است. چون افغانستان از راه های بحری محروم ساخته شده لهذا زندگانی اقتصادی او بسته به ترانزیت مال التجاره است. افغانستان با داشتن پنج دریای بزرگ و کوه های سر به فلک کشیده از لحاظ منابع آبی غنی است به جزء از دریای هلمند که از ابتدا تا به انتها به خاک افغانستان جریان دارد باقی تمامی دریاها از خاک افغانستان خارج و مورد استفاده کشورهای همسایه واقع می شود. برق که از آب دریای آمو توسط تاجیکستان تولید می شود دوباره بالای افغانستان جهت کمبود برق فروخته می شود که ضربه ی شدید اقتصادی به این کشور است. چرا افغانستان خود قادر به تولید برق از آب این دریا نیست؟ باز هم در قسمت استفاده از منابع آبی مرحله صحی ساختن آب یا اینکه آب سخت را به آب نرم و آب قابل نوشیدن تبدیل کنیم هزینه ی هنگفت به کار ندارد در حالی که افغانستان قسمت اعظم از آب معدنی یا صحی را از کشورهای همسایه وارد می کند که باز هم ضربه بزرگ اقتصادی است.

نظراندازی بالای مشکلات اقتصادی افغانستان:

از جمله مشکلاتی که پالیسی سازان و اقتصاد دانان ما را در هنگام حل مسایل اقتصادی مواجه خود می سازد، داشتن دانش اندک در مورد ریشه و طبیعت مشکلات محیطی است. افغانستان کشوری کوهستانی است و کوه ها میراثی از طبیعت برای این سرزمین است. آیا این راست است که ما در محیط طبیعی غیر قابل تغییر زنده گی می کنیم، در حالی که ما هزاران سال به این طرف شاهد تغییر تدریجی محیط طبیعی خود بوده ایم. مردم و کشور افغانستان تا نیمه ی قرن بیستم از تاثیرات صنعتی شدن ومکانیزه شدن بهره نگرفته اند، در حالی که پس از انقلاب صنعتی فرانسه جهان و مردم آن چطور توانست از سهولت های ایجاد شده استفاده و خود را مطابق آنها عیار سازند.چه دلیل عقب این سوال ها است؟ جنگ دهه اول باعث از بین بردن توازن بین طبیعت و محیط شدند. خواننده این مقاله خواهش می کنم جواب خود را در جمله فوقانی جستجو کند.

استفاده از انسان به حیث قوه صنعتی و کاری از زمانی که انسان خود را شناخت و به طرف مدنی شدن قدم گذاشت آغاز شد. انسان رول مهم را در وضع اقتصادی یک کشور بازی می کند در حالی که در کشور ما فیصدی زیادی از این قوه انسانی از داخل شدن بر ساحه ی کاری محروم می مانند. بلاها و آفت های طبیعی از قبیل سیل، زلزله، خشک سالی هر روز از نفوس کاری این کشور می کاهند. افغانستان مانند صدها کشور دیگر جهان سوم با مشکلات محیطی دست در گریبان است چون محل بود و باش جوامع محلی و درآمد کم یا ناچیز فامیل ها، و مهمترین مشکل محیطی بیماری ها و مرگ است که توسط فکتورهای بیولوژیکی موجود در آب و غذا و هوا و خاک به انسان ها منتقل می شود و قشر جوان و اطفال کشور که بازوهای بزرگ اقتصادی استند آسیب پذیرترین قشر جامعه محسوب می شوند.

د ستونز من اقتصاد وده

احمد بارق عبيدي  BBA زده کونکی او د نيس واډيا كاليج د بهرني زدكړيانو د كميټي رئيس

افغانستان د آسيا په زړه كي پروت يو هيواد دى چي د 650000 كيلو متره پراخوالي په درلودلو د 30 مليونو په شا و خوا كي وګړي لري او د نړئ د ځپلو  هيوادونو څخه ګڼل كيږي. د افغانستان 53 په سلو كي وګړي په غربت كي ژوند كوي، ددې وګړو ورځنى خرڅ 0.66 امريكايي ډالره دى چي د 33 افغانيو سره سمون خوري، نو ځكه خلك نسي كولاى چي خپلي لمړنۍ غوښتني هم پوره كړي .

د افغانسنتان د خلګو د عايداتو ډيره برخه د كرهڼى، مالدارى او لاسي صنايعو څخه ده او لږه برخه يي نور توليدات تشكيلوي . نو خكه ويلاى سو چي كرهڼه د افغانستان د اقتصاد مهمه ونډه جوړوي .

د 1990 څخه تر 2001 م كال پوري د افغانستان اقتصاد مخ پر كښته روان وو، ددي اقتصادي كمښت سببونه په افغانستان كي د كرهڼي او مالدارى لږوالى د وچكالۍ له امله ، د توليداتو نشته والى، د وارداتو زياتوالى او د هغه په مقابل كي د صادراتو لږوالى و چي د افغانستان پيسي هم ورځ په ورځ خپل ارزښت د لاسه وركوى.

د 2001 كال راپدې خوا د افغانستان اقتصاد پر مخ روان دى . ددې سبب يواځي ددى هيواد د كرهڼي پرمختګ نه بلكي د صنعت پرمختګ هم ګڼل كيږي .د 2007 كال د ريپورټ له مخي د افغانستان ټول واردات 85.5 بليونه امريكايي ډالره وو . د افغانستان واردات عبارت دي له ماشين آلاتو، غذايي موادو، كاليو، سوزنده موادو او داسي نور. او د افغانستان ټول صادرات د قاچاقي موادو پرته 327 مليونه امريكايي ډالرو ته رسيدل . د افغانستان صادرت عبارت دي له وچي او لندې ميوې، لاسي صنايع، وړۍ، پنبه،  قرقل او داسي نور . په 2007 كال كي د افغانستان د توليداتو 22.8 سلمه هندوستان، 21.8 سلمه پاكستان، 20.5 سلمه د امريكا متحده ايالات، 7.2 سلمه تاجكستان او 27.7 سلمه د نړي نورو هيوادو ته استول سوي دي. خو بيا هم يو شمير ستونزي د افغانستان د اقتصاد د لږ پرمختګ سبب كرځيدلي دي، كوم چي په لاندي ډول دي.

1- د بريښنا او اوبو نشتوالي : بريښنا او اوبه د يو هيواد د اقتصاد د بنسټيزو فكټورونو څخه گڼل كيږي. په دي هيواد كي د اوبو نشتوالي د كرهڼي او مالدارۍ د كمښـت او د بريښنا نشتوالي د توليداتي سكټور د كمښت سبب گرځيدلى دى .

2- پر خامو موادو باندي جګ ماليات : د ۲۰۰۷ كال تر ورستيو مياشتو پوري په افغانستان كي د اومو موادو او وارد سويو توليداتو ماليات تقريبآ په برابره اندازه اخيستل كيدل چي دا د افغانستان د توليداتي شركتونو لپاره يو لوى خنډ وو يعني د افغانستان توليدات د نورو بهرنيو توليداتو په پرتله په لوړه بيه و بازار ته وړاندی كيدل دا ځكه د افغاني توليداتو لپاره غوښتنه كمه وه. خو اوس دا ستونزه كمه سوى ده دا ځكه چي اوس د اومو موادو څخه 1 په سلو كي او د نورو توليداتو څخه 40 په سلو كي ماليه اخستل كيږي .

3- د ښه ټرانسپورټي سيسټم نشتوالى : لكه څرنګه چي مخكي ذكر سو چي افغانستان يو كرهڼيز هيواد دى او په نړيواله كچه باندي په اعلي درجه وچي او لندي ميوي لري او همداسي د افغانستان لاسي صنايع نړيوال شهرت لري ، خو له بده مرغه په افغانستان كي د ښه ټرانسپورټي سيسټم نشتوالى ددى مخنيوى كوي چي موږ خپل توليدات په ښه بيه و نړيوال بازارته عرضه كړو.

4- د امنيتي ستونزو شتون : په افغانستان كي ډيري امنيتي ستونزي ددي سبب ګرځيدلي چي افغاني سوداګر نشي كولاي په هيواد كي دننه پانګه اچونه وكړي او د افغانستان د زياتو پيسو څخه په بهر كي ګټه اخيستل كيږي .

5- د طبيعي زيرمو د را ايستلو ناتواني : افغانستان د طبعي زيرمو او كانونو په لرلو سره يو شتمن هيواد دى ، كه د افغانستان زيرمي په ښه توګه سره راويستل سي د هيواد د غوښتنو د پوره كولو سره سره كولاى سو چي د نړي نورو هيوادو ته هم صادر كړو ،.خو د ښی ټكنالوجى، مسلكي او پوه كاركونكو او د امنيت نشتوالى ددى سبب ګرځيدلى چي نسو كولاى د هيواد د يو كوچني ښار غوښتني هم پوره كړو . د 2007 د ريپورټ له مخي په افغانستان كي د تيلو مصرف دورځي 5036 بيلره مګر د تيلو هيڅ توليد نه لري .

 

د افغانستان د اقتصاد د پرمختګ لپاره  دولت بايد بنسټيز اقتصادي فكتورونو ته كتنه وكړي دا فكتورونه عبارت دي له امنيت، بريښنا او اوبه، ټرانسپورټي سيسټم، پوه كاركونكي  او داسي نورو  . سربيره پر دي چي افغانستان يو كرهنيز هيواد دي خو بيايي هم حاصلات د خلكو غوښتني نسي پوره كولاې نو له دي كبله يو شمير مواد د بهرنيو هيوادونو څخه راغوښتل كيږي . دا مواد عبارت  دي له غنم، جواري، ورجي، لندى ميوي او داسي نور. په افغانستان كي  55 په سلو كي وګړي په بيكارى شپي سبا كوي او په زرهاوو جريبو كرهڼى څمكي لري دولت بايد دا خلګ او ځمكي په كار واچوي تر څوهم  د خلګو اوهم د هيواد اقتصاد پر مخ ولاړ سي. 

 

چطور باید سیستم اقتصادی افغانستان را بهبود بخشید!

امین الله رحمانی، سال دوم اقتصاد کالج فرگوسن

افغانستان از جمله کشورهای عقب مانده و فقیر بوده که در قلب آسیا موقعیت دارد. جنگهای چند دهه گذشته این کشور را ویران نموده و تمام زیربناهای این مملکت رانابود ساخت. ازجمله روند اقتصادی افغانستان را مختل و اوضاع این کشور را به وخامت کشانید. بعد از فروپاشی رژیم طالبان و روی کارآمدن دولت جدید تحت حمایت جامعه بین المللی اوضاع کشور رو به بهبود گذاشت. دولت نو بنیاد افغانستان به کمک شرکای بین المللی خود فعالیتهای خود را در راستای بهبود بخشیدن اوضاع کشور در تمام عرصه ها به مرحله اجرا گذاشت. سرازیر شدن کمک ها بزرگ مالی به این کشور فرصت خوبی را برای احیای مجدد زیربناهای کشور فراهم ساخت و پیشرفتهایی راهم به دنبال داشت. از جمله توجه به اوضاع اقتصادی که درهم و برهم بود قابل یاد آوری است. دولت در زمینه ی اصلاح سیستم اقتصادی کارهای مثمری انجام داد. از جمله تعیین یک نظام اقتصادی مبتنی بر بازار آزاد، تاسیس بانکها ، ارزش پول افغانی در مقابل اسعار خارجی ، کارهایی صورت گرفت. دولت افغانستان به حمایت از سیستم کاپیتالیستی مکلف به فراهم آوری تسهیلات برای مالکیت های خصوصی و تشویق سرمایه گذاری در سکتورهای مختلف دست به اقداماتی زد. اما با گذشت هشت سال این سیستم اقتصادی در افغانستان به شکست مواجه شد. اقتصاد افغانستان متکی بر کمک های خارجی بوده و در سطح داخلی بنا بر وجود فقر شدید مشکلات اجتماعی ، فساد اداری ، قاچاق مواد مخدر و بی کاری توده مردم دارای اهمیت نمی باشد. از طرفی افغانستان یک کشور زراعتی بوده  که حدود هشتاد فیصد مردم این کشور بطور مستقیم یاو غیر مستقیم به زراعت وابسته نوده که درامد ناچیزسرانه امرار معیشت می کنند. ناتوانی دولت افغانستان در عدم تطبیق پلانها و استراتژی ، حیف و میل کمکهای جامعه جهانی ، عدم هماهنگی بین دولت و جامعه جهانی، بحران امنیت واز همه مهمتر عدم اعتماد ملت به دولت، سو استفاده مقامات دولتی از ملت، بروکراسی ، ضعف مدیریت ، عدم موجدیت کادرهای مسلکی و متخصص ، ترجیح روابط بر ضوابط درامورات دولتی زمینه را برای شکست دولت افغانستان در تعهدات خود فراهم نمود. این عوامل باعث شد که دولت افغانستان در تحقق اهداف خود به نتیجه ای نرسد. و کشور در بحران اقتصادی عمیق فرو رود. از آنجای که اقتصاد افغانستان یک اقتصاد وارداتی بوده توجه جدی به پلانهای وسیع و همه جانبه دارد. در صورتی که دولت بتواند زمینه تحقق این پلانهای را فراهم بسازد. در حالیکه از حمایت جامعه جهانی برخوردار بوده فرصت خوبی است که زمینه رشد اقتصادی را در تمام سکتورها مهیا سازد. در چنین وضعیت دولت افغانستان مکلف است که به خاطر بهبود وضع اقتصادی کشور یک تیم مجرب متشکل از اقتصاد دانان را مکلف به طرح و تدوین پلانهای کوتاه مدت ، میان مدت و دراز مدت را به اسرع وقت نماید.ازانجاییکه دولت افغانستان در ساختاراقتصادی خودازسستم سرمایه داری پیروی مینمایدبنا براین نقش افرادوصاحبان ملکیت های خصوصی رول مهمی دارد . درنظام بازاری ازاد ثروت ونیروی انسانی توسط افراد مورد استفاده قرار گرفته و فعالیت های اقتصادی یا فردی و یا دسته جمعی صورت می گرد.سیستم سرمایه داری در قرن نوزدهم در کشورهای غربی درعرصه اقتصاد وارد صحنه عمل شد و مهمترین هدف ان کنترول و  تصرف روند اقتصادی ملت ها به خاطری سود بیشتر در معاملات اقتصادی می باشد. لذا نقش مالکیت های خصوصی منحیث رشد دهنده اقتصادی کشور عامل  اساسی می باشد .درحالی که دولت عدم مداخله دراموری بازار را  به استناد از نظام اقتصادی منع مینماید وبرای ایجاد کارافرینی وتسهیلات به خاطر رشد سکتوری خصوصی مکلف است . حکومت افغانستان به خاطر رشد اقتصادی نیاز به رشد سکتورهای اساسی زراعت وصنعت وسرمایه گذاری های خارجی نیاز مبرم داشته زیرا از یک طرف ایجاد شغل و ازطرفی فعالیت اینها درعرصه اقتصادی باعث انتقال تکنولوژی جدید، مدیریت ، درآمد سرانه و منبع خوب مالیات به دولت می شود اما این تنها نمی تواند مشکلات اقتصادی را در افغانستان حل و پایه های مستحکم انرا استوارنماید . دولت منحیث قوه اجرائیه در تمام عرصه ها خصوصا پلان های اقتصادی در سطح کشور وظیفه دارد تا عواملی را که روند پیشرفت اقتصادی کشور را به چالش می کشاند برداشته و زمینه رشد اقتصادی رانظر به اصول بازار آزاد به پیش ببرد. اما دولت افغانستان به بحران هایی چون امنیت و فساد مالی مواجه می باشد. از جمله تامین امنیت وریشه کن کردن فساد اولویت در رشد اقتصاد کشور بوده   تا بتواند اهداف اقتصادی در سطح بلندی عملی شود. هم چنان به خاطر تشویق سرمایه گذاری تسهیلات اولیه ازجمله تنزیل مالیات و جلوگیری از اخذ غیر قانونی مالیات در بنادر کشور، امری است ضروری .ولی توسعه اقتصادی در کشور عقب مانده یی چون افغانستان که اکثریت مردم آن دچار فقر شدید و دور از تسهیلات اولیه زندگی می باشد نیاز به پلان های زمان بندی شده دارد. تا از این طریق بتواند اقتصاد در هم شکسته ی خود را به حالت نرمال در آورد. به خاطر این هدف پلان های متعددی در سکتور اقتصاد در سه قسمت می تواند قابل اجرا باشد.

1.       پلان کوتاه مدت : دولت مکلف است در کوتاه مدت برای هزاران نفر ایجاد شغل نماید. که این امر با توجه به وضعیت فعلی کشور در نظر گرفته شود. توجه به سکتور زراعت که پشتوانه اساسی مردم  می باشد نیاز به پلان های منظمی دارد.مانند بلند بردن کیفیت وکمیت محصولات با استفاده از فراهم آوری تخم های اصلاح شده ی بذری برای دهقان ها تهیه ادویه جات و کود کیمیاوی تاسیس سابسایدی ها به خاطر ازدیاد محصولات زراعتی مهم می باشد. هم چنان افغانستان با داشتن جنگل های وسیع  که حفاظت آن نه تنها به خاطر حفظ محیط زیست مهم تلقی می شود بلکه به خاطر میوه جات که از آنها به دست می آید در رشد اقتصادی کشور اهمیت به سزایی دارد زیرا در قبل، افغانستان منبع خوبی صادرات میوه جات خشک به مارکیت های بزرگ جهان بوده است. و این امر در کوتاه مدت عملی می باشد. در حال حاضر افغانستان با مشکل بی کاری مواجه است و از طرف دیگر بی سوادی مشکل دیگری است که افراد جامعه با آن مواجه استند، لذا مهار کردن فقر زمینه ی ریشه کردن مشکلات اجتماعی را فراهم کرده می تواند و ایجاد شغل  ازاولویت ها بوده  که دولت در کوتاه مدت عملی نماید.

2.       در میان مدت افغانستان در عرصه اقتصاد نیاز به ایجاد پلان های پنج ساله در هر دو سکتور صنعت و زراعت دارد. درعرصه زراعت شبکه آبیاری به خاطر آب رسانی زمین های غیر قابل کشت و حل مشکل مواد مخدر به واسطه ی جایگزین زراعت با ارزش چون زعفران و امحای کامل کوکنار، کشت و زرع حبوبات  سبزیجات که به خاطر مواد خام صنعتی مورد استفاده قرار می گیرد حایز اهمیت است. در سکتور  صنعت  اعمار و فعال سازی فابریکات فلج شده و احداث فابریکات کوچک نیز قابل شدن است . هم چنان در میان مدت با تکمیل سرک حلقوی  کشور و موقعیت سوق الجیشی افغانستان می تواند راه تدارکاتی برای کشورهای نیازمند به مواد  در عرصه صنعت تبدیل شود. زیرا وجود چاه های نفت در کشورهای آسیای میانه  نبود راه های بحری و نیاز کشورهای همسایه شرقی افغانستان می تواند به نفع افغانستان تمام شود.

3.       در دراز مدت پلان های وسیع در تمام عرصه ها جزء وظایف دولت افعانستان به شمار می رود خصوصا در عرصه اقتصاد که سکتور حیاتی به شمار می رود با اهمیت است.تطبیق پروژه های بزرگ چون بندهای بزرگ به خاطر تولید انرژی و نیز آبیاری دشت های بزرگ غیر قابل کشت خصوصا در جنوب افغانستان، استخراج و استفاده از معادن کشور ، احداث فابریکات بزرگ در سکتورهای مختلف مانند تولید وسایل ضرورتی مردم ، سرمایه گذاری و رونق تجاری با کشورهای همسایه ورود و ایفای نقش فعال کالاهای افغانی در بازارهای جهانی می تواند افغانستان را متکی به بازوی خود کند. در نتیجه افغانستان       می تواند به یک اقتصاد خود کفا مبدل گردد. اما حمایت کامل مردم و مشوره های کشورهای دوست افغانستان از جمله همسای های کشور از اهمیت خاصی بر خوردار است زیرا این امر می تواند با همکاری جامعه جهانی و همکاری مالی و تخنیکی آنها در دراز مدت عملی گردد.چون  جنگ های گذشته زیربناهای افغانستان را در تمام عرصه ها به شدت آسیب رسانده است درصورتی که دولت افغانستان مانند قبل از حیف و میل کمک های جهانی و سوء زن مردم نسبت به دولت در سطح داخلی  کاسته و اعتماد بیشتر جامعه بین المللی را بدست آورد. و به خاطر تنظیم کمک های جهانی تدابیر لازم را اتخاذ نموده، راه سرمایه گذاری و مصارف آن را به طور موثر در سکتورهای اساسی به راه اندازد و افغانستان در دراز مدت بتواند خود را به یک اقتصاد قوی تبدیل نموده  که این امر می تواند با تبدیل نمودن سکتور زراعت ،زمینه صنعتی شدن اش را فراهن سازد. باید سکتور اقتصادی کشور را بیش از دیگر سکتورها مورد توجه قراردهد. زیرا در جهان امروز ثروت کلید قدرت است و سرمایه داران جهان قدرت های جهان استند و این اقتصاد خواهد بود که مشکلات زیادی در دیگر عرصه ها را حل خواهد کرد.

Economy of Afghanistan

Kambiz Rafi, TY BA Symbiosis College of Arts and commerce

Afghanistan’s economy is mainly based on agriculture with feudal and semi-feudal production relations still persisting in it.

IT is a mountainous country which is situated at the point of intersection between different regions in Asia, joining Middle East and Iran with East Asia and China. On the southern and eastern borders it is directly connected with South Asian region while on the north it is neighboring central Asian countries such as Tajikistan, Turkmenistan and Uzbekistan. It cannot be related to any particular region in Asia. Its territory is mainly made up of mountains as well as some deserts in the south and in the western provinces. With lots of rivers flowing in the valleys all around the country, at this state of global climate, it provides a harmonious environment for agriculturalists and farmers to live and produce.

During the 19th century, barring some initiatives in arms and ammunitions’ industry under King Shir Ali Khan followed by some progress made during Abdul Rahman Khan’s reign, no steps were taken in order to take the country towards industrialization and modern production. Different dynasties and Kings ruling this country throughout the 19th century were more occupied with wars and battles both between themselves and against the invading neighbors. They either didn’t have the time or the necessary wisdom to initiate any sort of developmental process in the country, hence, it lagged behind in industrialization and consequently its economy remained dependant on agricultural production. Majority of the population remained engaged with primary production and in spite of having territorial links with Britishers in the south and east (British India) and Russians in the North, industrial revolution in Europe didn’t have any direct effect on the economy of this country. The few numbers of small industries which were present at that time were quite basic and they were required to transfer agricultural raw material into a second level commodity to be used as daily necessities. These industries were common among the people and they were part of the popular culture and tradition since so many generations. They involved handmade shoes and clothes, watermills, leather production, goat skin industry, carpet industry, dairy productions, etc. All these industries involved individual production and the capacity for collective manufacturing capability in the economy was not created except the few industries in the defense sector. The knowledge and skills used in these industries were passed on from older workers to younger labor force and that is how they were sustained in the society throughout generations.

During the 20th century, the progress in the world order and the requirements of time and history demanded a minimal change in the economic state of both the individual and large institutions. The impact of these changes was brought to underdeveloped countries through modern education and the establishment of modern industries with foreign technology given in the form of humanitarian assistance or sold out contracts from developed countries (mainly USSR in the case of Afghanistan). Afghan government opened its doors for a modern education system in the starting years of the 20th century. The “Habibya Lycee” was established during the reign of King Habibullah Khan. For the first time in its history, afghan government sent a few number of girls and boys abroad for higher studies.                                                           Foreign aid started pouring into the country during the second half of this century which mainly consisted of technological aid from USSR in the form of electricity and irrigation dams, tunnels and roads, House building projects and some modern factories. Nevertheless, agriculture sector retained its place in the economy during the 20th century as well. It still conserved its status as the main source of livelihood for the people of Afghanistan. Some basic progress was also made in the agricultural sector during the 20th century and agricultural products constituted the main element of foreign trade between Afghanistan and its neighbors. The “Karakul” (a type of sheep skin) industry flourished in northern regions of the country and it enjoyed worldwide recognition. The carpet industry was also a great success for afghan carpet weavers who worked with rudimentary tools in making these carpets. Although some neighboring countries in recent years have shifted this industry inside their own borders but it still remains an Afghani production. These handmade carpets were sold all over the world and they were famous for their design and the natural colors used in them. Dry fruits were also considered as an important trade item between Afghanistan and its trade partners. India was among the large buyers of Afghani dry fruit in the world market.

During the leftist regime in Kabul from 1979 till 1991, some measures were undertaken to shift the country’s main source of production (Agriculture) from a feudal backward system to a more modern one. But these measures were not compatible with the situation in Afghanistan at that time and they were carried out with a reckless rapidity and in a short period of time which resulted in unexpected reactions shown by the very farmers themselves. These measures were left aside after some years in order to save the regime from any sort of popular threat in the rural areas.

During the last eight years of U.S and its ally’s invasion of Afghanistan and the establishment of a democratic state in this country, things are being shifted towards a new direction. Afghanistan follows open market economy and it has joined trade unions in the region and internationally. This system will also have its difficulties and problems and those will be known soon after it realizes the social and economic realities of the life of the people in this country. Nevertheless, this approach is the most modern approach towards the economy of this country since its establishment.  

To sum up all the above points, Afghanistan as an underdeveloped state has never been able to come out of a backward economy. It still remains an underdeveloped nation in today’s world with large dependency for foreign financial aid.

Basic and General Steps to Initiate Development:

1. Creation of National Army:

Since three decades, there has been war and political instability in the country. During the last half of the 20th century, Afghanistan witnessed so many coups and so-called revolutionary movements which changed the country into a battle ground.

For the purpose of providing security in the country which is important for creating better situation for investments and for any other kind of economic activity, Afghanistan needs to build a strong army and police force. This is a difficult task to be fulfilled but it is as important and crucial as the identity of the nation itself. The territory under Afghan state requires more than a hundred thousand army soldiers in order to keep it safe from foreign intrusion and internal disturbances. To my opinion, all the male citizens who get the chance to study in government schools and universities without paying any fees should be recruited in the army force for two years of compulsory military service. Females can be recruited in the police force and not in the army because Afghan society is yet not ready to accept women as soldiers in the army.

The issue of borders with neighboring countries should be settled down in order to have clear boundary lines and to impose taxes and other trade duties accordingly. 

All the militias who are not officially recognized by the defense ministry should be disarmed and any kind of military influence by any particular individual should be distorted.

After strengthening the national army, all the foreign countries who have military presence in the country should withdraw their troops and for the safety of both Afghanistan and the world in the future they should provide and assist Afghan army with necessary equipments and ammunitions. Afghan army should take control of the security in the country.

2. Improvement of the Education System:

In order to enable a country to step onto the path towards development, skilled laborers and professional workers are required. They function as an important resource in altering the state of the economy of a country towards betterment. Any positive change in any sector of the economy can be implemented under one condition and that is when the social conditions and public mind-set and their mental and physical capacity allow the occurrence of such kind of change. A good and practical education system is a precondition for development. To improve the quality of man in the country, education is the sole way and measure available in hand.

In Afghanistan, the materials thought in schools, colleges and universities are outdated and not applicable in the modern day economy and production. The programs are either translated from other languages such as Turkish or they were created by Afghans themselves. There hasn’t been any substantial change in these programs since so many decades and the core subjects and materials are irrelevant in some cases in today’s world. These materials should be reviewed and necessary changes in them should be brought in accordance with modern day education systems and programs. 

Free education is the only important measure which has been there in the country ever since the establishment of first schools in the country.

In universities, masters and PhD in higher education should be provided. Together with this measure, Students should also be sent to foreign countries for higher studies and it should be ensured that they study in technology and science oriented fields and courses. Ministry of Higher education should make use of the assistance of neighboring countries in the education sector by inviting their professionals and professors to universities for training purposes. The capacity to translate foreign material should be improved in order to translate and explain material in two official languages and make them easily accessible through internet or bookstores. Large amount of investment in the education sector is required to change the current situation in schools and universities and to create a compatible environment according to the modern sciences and the equipments they require to be taught in these institutions.

3. Redistribution of Land and Improvement of the irrigation system:

The available arable land should be redistributed in such a manner so as to provide a fairly good livelihood for the farmer as well as to bring down the food prices in the country through good collaboration between the government and the farmers. New land should be brought under cultivation by expanding the irrigation system through government projects. Large number of students should be designated to different fields related with the agriculture for example the agricultural technology, evolution, management, etc.

4. Role of Government:

Government as a credible entity which rises from the society itself should be given full authority in selecting a certain path of development for the country. Afghanistan in its current state cannot and should not trust in individual intentions. The nature of liberalism and its main principle of naturalism are not applicable in the current situation in Afghanistan.

5. Technology:

Afghanistan economy is deprived of modern technology and industrial development. It lags behind from the developed economies of the world by so many decades and even centuries compared to some countries. Modern technology should be introduced and new industries should be established. Afghanistan needs the technology required for the extraction of its mineral and natural resources from under the ground.

6. Trade:

Trade should be promoted on the basis of mutual benefit between Afghanistan and its trade partners in Asia and all around the world. Free market economy is harmful for industries that are in their initial stage of growth inside the country; therefore, there should be restrictions related to trade. Restriction on the trade with Afghanistan won’t waste any resources or wouldn’t harm the growth process of the world because this country has a miniscule contribution towards the world GDP and some restrictive measures are needed in order to provide the ground for the creation of resources and capital. Afghanistan lacks available resources and in order to enable itself to compete in the world market, it has to first do away with its economic backwardness. In a contrary case, it will remain a market for other countries’ exports.

At last, I want to mention that Afghanistan has the potential to grow and to have a developed economy in the world. It has both manpower and the necessary mineral resources. What we have to do is to find out the talents and to take out those resources and realize them in order to create a prosperous nation.   

 

How to reshape AFGHANISTAN ECONOMY?

Sayeed Abdul Satar Moosavi, TY, BCOM Symbiosis College of Arts and commerce

The Soviet Union invasion in 1979 and insuring civil war destroyed almost all of Afghanistan’s limited infrastructures. After those unforgettable disasters and due to dominance of chaotic situation, the normal pattern of economic activities has been disrupted, from that time onwards the word “national industry” joined the history. Eventually, Afghanistan went from a traditional economic system to soviet-style of economy up till 2001 when it was replaced by free market economy (i.e. capitalism) with an optimistic view about the future of millions of people who have suffered several decades of imposed invasion and civil war but that western imposed model of economy didn’t and will not work.

The very fundamental reason is that, this version of capitalism is basically defined and developed based on social structure of developed countries and not less developed countries (LDCs)   as Bhagwati puts it: “this version of capitalism comes as one’s ideological preference only when one is strong enough”.

The focus of this article as the title itself suggests, is that, How To Reshape Afghanistan’s economy where 53% of its population live below poverty line, half of population suffer from shortage of housing, clean drinking water, electricity and unemployment.

The running economic system has been imposed by IMF, World Bank and western countries particularly by U.S. The IMF and World Bank as the major sources of fund for LDCs do not lend them unless their principles (Washington consensus) which are prompt privatization of state-owned firms, liberalization of economy and keeping low rate of inflation, are implemented. However, untimely privatization and liberalization not only help to build the economy of LDCs but rather cripple their economy and also it increases the chances of emerging an economic mafia family due to absence an exhaustive legislation and regulations. Prompt privatization also increases the rate of corruption as corruption has already crossed the red line In Afghanistan. Associated Press broke the news that Afghanistan’s minister of mines accepted $30 million in bribe from a Chinese company to award the lucrative Aynak valley cupper mining contracted to Chinese company in 2007 this itself can be a great prove to what I said above.

This never indicates that the writer of this article is against privatization, but privatization should be a part of our national strategy and should be followed in a gradual fashion as china and India are the good model in this regard. In addition prompt privatization brings with itself massive unemployment which is the major problem of LDCs.

The second principle of IMF is quickly liberalization of the financial market which also creates in- number of problems for LDCs. Quick liberalization of financial market, initially, push all infant domestic industries, both state-owned and private firms out of the market because they are not well-developed and don’t have enough capital and experience to compete with well-established and giant foreign firms. Let me ask you (respected readers) can Kabul Bank as the most challenger bank of private sector which could not provide full service of Automated teller machine yet (ATM) even just in Kabul, compete with ICICI Bank of India which provides full service of ATM in all provinces of Afghanistan, your answer will obviously be. Not now. (Take as an assumption) As the south Asian countries financial crises in 1997 were due to quick liberalization of the financial market.

Therefore, due to the main reason which I enumerated above, I refuse the running version of capitalism in Afghanistan. And obviously soviet-style of economy is also not recommendable since it is proved that it is not a successful model of economy and even now the orthodox of soviet-style of economy refuse this model. In fact, the central planning economy is totally discredited.

 

Instead, I propose a newly introduced version of capitalism “state-guided capitalism” which is fundamentally different from” oligarchic capitalism”. Under this model the government, not private investors, decides which industries and even individual firms should grow. In fact, the government tries to direct the economic traffic. This version of capitalism did very well and proved to be a successful model of economy. The remarkable growth of “state-guided capitalism” of the south Asian countries (Japan, Taiwan, South Korea...) attests that this form of capitalism can be highly successful. Under this model of economy the life of millions of people have changed. As, Stigliz Jopsehp Nobel winner of economic in 2001 said: “a comprehensive economic policy is capable of changing the life of millions of people.”

 

Under this model of economy I suggest formation of two especial committees:

1-Formation of an especial economics committee, governed by eminent economists of our country and even if required some international experts as counselor to the chief of the committee.

— The committee should start its work with profound study of our economy and social- structure in order to find out weak points and draw backs in the way of economic growth.

— It should strictly follow the argument of infant industries. The government should protect the infant industries and not to face stiff competition of giant foreign firms till they get strength and become mature, to compete with foreign firms. As said: “nurse the baby, protect the child and free the adult”. Through this policy Afghanistan will have its own national industry which is a must for any economy and increasingly reduce our dependence to foreign commodities which is dangerous to any economy.

— To start privatization and liberalization to some extent in a very gradual fashion as china did so.

— Campaign the sense of co-operation rather than competition, both among state-owned firms and between state and non-state –owned firms.

— To suggest improvements in the performance of state-owned firms

— Strategy of domestic savings should be another overriding goal of the committee. It should encourage the residence to save part of their earnings, as residence of LDCs usually consumes more than what they earn. Domestic saving contributes to a large extent to economic growth. “Higher growth is function largely of domestic savings, not external finance.” said Abheek Barva. To elicit the above argument, let me state a National Bureau of economic research (NBER) working paper put together by Eswar Prasad, Raghuram Rajan, titled foreign capital and economic growth, published in 2007. The output of the research is:

Countries that have relied less on foreign finance have grown faster. To take this a little further, the paper shows that countries, had high investment GDP ratios and low reliance on foreign capital grew by 1% more on an average than those with high investment GDP ratios and high foreign capital dependence. Also the UN sub-commission on economic development explicitly suggests that the finance of economic growth and development must be based on maximum mobilization and utilization of domestic financial resources.

Another important factor to any economy is banking sector which plays a vital role in economic growth and prosperity. The banking system contributes to economic by diverting the savings into productive investment. In fact, it is the banking system which mobilizes resources from those who have surplus of them and are not able to make profitable use of them and lending the resources mobilized to those who have the ability to make better investment. The U.S financial crisis made it clear who banking sector is important to economy. “If there are two important factors in an economy accelerating growth, banking sector is one of them.” said Schumpeter a well know economist.

In late 2001, following decades of conflict the financial banking sector of Afghanistan were devastated. Afghanistan had six licensed state-owned commercial banks which were almost entirely Kabul-based and to a large extent inactive. Since the new government in 2001 came into ground, there was an unprecedented change in profile of banking and financial sector of Afghanistan. Basic law and regulations required for banking sector operation, and in particular, banks’ activities were put in place in 2003 and early 2004. The law includes the law of “Da Afghanistan Bank” introduced in February 2004. As of march 2004 there were 16 licensed commercial banks, supervised by the Central Bank with the total assets of:

……

The Central Bank applied CAMEL (C = cash, A = assets, M= management quality, E= earnings, L= liquidity), which is an international agreed approach for bank examination that produces disaggregated and composite bank –specific comparable information on the performance and risk exposure of commercial banks and the outcome of this approach on performance of commercial banks were between 3 to 4 which was worse (CAMEL rating of banks, 1 is best 2 is good and 3 and above is worse.)Source IMF.  This clearly signifies that the banking sector of Afghanistan is not functioning on sound platform. For example, the international banks have almost no scope to lend domestically because of absence of comprehensive laws of lending and on other hand; the local banks are mainly involved in “relationship banking”.

 

“The concept of risk management is a new phenomenon in Afghanistan and yet to be complete. Because of poor banking system the concept of money usually means “cash”. It is basically because of lack of the institutional –organizational -managerial firms to turn it in to capital”, said, Ashraf Ghani Ahmadzai, ex-advisor of World Bank and ex-finance minister of Afghanistan.

Thus, based on number of problems which I point it out here in, above, formation of the second committee  on banking system is required in order to study in depth the obstacles and problems of banking system and suggests improvement on banking activities pertinently. This will help the central bank to strengthen further its providential oversight of weak commercial banks and to take prompt corrective measures to encourage banks and re-dress indentified weakness.

 

Thus, this version of capitalism “state-guided capitalism” with the contents:

Formation of economic committee with specified duties as mentioned above.

Formation of another committee on banking sector as pointed out above will change the current course of our economy and untimely will bring shift from an inward oriented economy to an outward oriented economy in the long run and will change the life of millions of frustrated people who really deserve to have a better life. 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 23:5  توسط اجمل.نادر و دوستان مقیم شهر پونه  | 

شماره ی سوم نشریه ی پونه

اعتماد سازی

شرایطی که ما در حال سپری کردن آن استیم یکی از بحرانی ترین و بهترین شرایط شکل گیری آرمان های سال ها رنج و زحمت گذشته گان است. بحرانی ترین حالت به این خاطر که اگر از این مرحله عبور کنیم و افغانستان دارای یک اردوی نیرومند ملی شود دیگر کمتر از بابت بحران های داخلی و خارجی رنج خواهد برد. بهترین به این دلیل که اجماع جهانی برای بیرون رفتن از بحران امروزی در افغانستان شکل گرفته و فشارهای قدرت های بزرگ جهان بر این اراده است که افغانستان بتواند به یک اداره سالم و پویا دست یابد. در این شرایط هیچ قشری به اندازه ی دانشجویان و متخصصین رشته های مختلف نمی تواند افغانستان را از این حالت رکود و ضعف در اداره بیرون کند. اگر امروز و یا حداقل در چند سال آینده اجماع ملی بر سر ملت سازی و دولت سازی به معنای مدرن آن صورت بگیرد ما نیز می توانیم همچون بیشتر کشورهای در حال توسعه زینه های رشد را زودتر از آنچه حدس زده می شود طی کنیم. در این میان متخصصین و تحصیل کردگان مسئولیت بیشتری دارند و باید با دیدی روشن و کنار گذاشتن بعضی مسایل که باعث تفرقه و جدایی می شود بار اصلی گذار از وضعیت کنونی را بر عهده بگیرند. اگر تک تک کسانی که از بیرون وارد افغانستان می شوند تلاش کنند گذشته را فراموش کنند و برای آینده مشترک و یا همان دغدغه های ملی کار جدی و سخت انجام دهند ما به سرعت می توانیم مراتب پیشرفت را طی کنیم. عوام و یا توده های افغانستان در طول تاریخ به دنبال همین قشر تحصیل کرده و آگاه حرکت کرده اند و انگیزه برای مبارزات را به صورت اکتسابی آموخته اند. هیچ افغانی دارای ژن تعصب زبانی و قومی نیست بلکه به نوعی اطلاع رسانی و مسیر حرکتی که در گذشته برای آنها مشخص شده بود نادرست و برگرفته از مسایل شخصی بود. محیط دانشجویی بیرون از افغانستان بهترین شرایط را فراهم کرده که ما اندیشه های مدرن امروزی چون ملت سازی و دولت سازی را تمرین کنیم و ذهن مان را از گذشته و تجربیات برخوردهای درونی خالی کنیم و برای یک هدف مشترک به نقاط مشترک برسیم و برای ترویج آن در بین مردم آماده گی لازم را بگیریم. مردم اگر به ما اعتماد کنند پیشبرد اهداف مان راحت تر صورت می گیرد. مردم به دلیل اینکه ما از نقاط مختلف و جای جای افغانستان  و از خودشان استیم اعتماد خواهند کرد و اعتماد مردم به متخصصین و تحصیل یافته ها بزرگترین دستاورد تمام دوران تحصیل ما خواهد بود.

 

Ashraf Ghani Ahmadzai Afghan Scholar and Politician among 100 Top Global Thinkers Of 2009

Foreign policy magazine

For having the courage to call out failed states -- and then try to fix them.

When you hear Ghani speaks about his time as Afghanistan's finance minister from 2002 to 2004, you have to wonder why -- with such eloquent plans and passionate drive -- this former World Bank official and anthropology professor wasn't able to set the country right. But after just two years, Ghani hit a wall in the government of President Hamid Karzai, who refused to reform corrupt practices and root out unsavory allies. No wonder he was back to contest this year's presidential election and challenge the Karzai machine. Visiting villages and towns across Afghanistan dressed in traditional garb; this technocrat preached a message of good governance in a country that increasingly defines what it means to be a failed state.

Ghani didn't come anywhere close to winning, but his ideas will still find resonance in Washington, Brussels, and perhaps even Kabul. His civilian-centered strategy is part of a vast tool kit he has spent the last decade compiling with his former U.N. colleague, Lockhart, who is now director of the Institute for State Effectiveness. The pair co-founded that institute in 2005 and have since literally written the book on Fixing Failed States. Now, if only they can get Karzai to listen …

"I remember touring the country in [the 1970s]. [Afghans] practiced an incredibly tolerant version of Islam … nothing like what exists in parts of Afghanistan today. The nouveaux riches, the warlords who currently rule Afghanistan … brought with them a totally different way of ruling, which really obscured many of the best qualities of Afghanistan." --Ghani

 

در شماره قبلی نشریه پونه و در قسمت اول مقاله ی "افغانستان ، پاکستان و مسئله تروریسم" اشتباهی در تایپ نام سید جمال الدین افغانی صورت گرفته بود و به خاطر این اشتباه گردانندگان  نشریه از خواندگان عزیز عذر خواهی می کند. ما در تلاشیم تا نقطه ی وصلی پیدا کنیم و امیدواریم چنین تصوری نشده باشد که  می خواهیم فاصله ها را زیادتر کنیم. به خوبی می دانیم که سید جمال الدین افغانی چهره ی جهانی است و باید در این راستا تلاش صورت گیرد. جهان هر روز به سوی جهانی شدن پیش می رود و ما نمی توانیم در قالب قوم و یا زبان محدود ادامه حیات بدهیم. ما نیز می کوشیم تا در این مسیر دستاوردهای این بزرگان را وسیله یی بسازیم برای هم زیستی مشترک و جهانی فکر کردن. فرهنگ جهانی امروز انشتین و یا داروین را متعلق به جغرافیای خاصی نمی داند و هم شهریان این بزرگان نیز افتخارشان به جهانی بودن این چهره های برجسته ی علمی در مسیر پر شتاب تاریخ عصر است. امروز نیوتن چهره ی جهانی دارد و یک جوان بریتانیایی نمی تواند او را در جغرافیای خود محدود کند. ما باید بدانیم که محدودیت جغرافیایی برای هگل ، مارکس یا مولانا زهری برای انسانیت و عرفان جهانی و سدی است در مقابل رشد طرز تفکر این اندیشمندان بزرگ. امروز شعار بیشتر انسان ها در  کره ی خاکی این است  " جهانی فکر کردن و محلی عمل کردن."

افغانستان، پاکستان و مسئله تروریسم

قسمت دوم

 کامبیز رفیع

دانشجوی سال سوم اقتصاد

فضای جدید بوجود آمده بعد از تصویب قانون اساسی در کشور، زمینه را برای تبارز اندیشه های جدید فراهم ساخته بود. طرز زندگی جا افتاده و اندیشه های متعارف، در بین جوانان تحصیل کرده در دانشگاه های کشور دیگر خریدار نداشت. احساس نو آوری که ترکیبی از ماجراجویی و خشونت گرایی را همراه داشت، در عقب کلیشه های معمول در جامعه اشباع نمی توانست گردد. بنابراین، در کارگاه مفکوره ها به مواد خام تازه ضرورت بود تا به فرآورده مطلوب بتوان دست پیدا نمود. مواد خام برای این تولید تازه از خارج وارد گردید و می شود گفت که در تمامی موارد این مواد تازه در کارگاه های زنگ زده کشور به نتیجه مطلوب نینجامید. حتی اندیشه های مذهبی با وجود داشتن پایگاه محکم در میان مردم نتوانست اصالت اولی و آرمان های بنیادی خود را تا اخیر حفظ کند. اما با آن هم این الگو برداری از مراجع فکری بیرونی آهسته آهسته روزگار را بر دولت مداران کشور دشوار نمود و همین ایدیولوژی های آرمانی بر گرفته شده از منابع بیرونی، باعث شروع جنگ در افغانستان شد. پیدایش احزاب چپی ( با نسخه برداری از احزاب سوسیالیستی چین و اتحاد جماهیر شوروی) همراه بود با پیدایش احزاب راستی (عمدتاً درخط اندیشه های اخوان المسلمین). یک عده احزاب دیگر که متمایل به ناسیونالیزم قومی و برتری آن بودند و در این راستا در مفکوره ها و اهداف خود حتی تا مرحله ی تصفیه قومی و فاشیزم هم پیش رفتند، نیز به وجود آمدند. برخورد ایدیولوژی ها از اول پیدایش آن تا مراحل اخیر آن که یکی بالای دیگری غالب گردید، بیشترازهمه جنگ دو مذهب بود، مذهب با خدایان و بی خدایان. این ساده ترین تعریف در عقب جنگ های داخلی افغانستان از سال های اول حکومت محمد داود تا پیروزی مجاهدین در سال 1992 و یگانه دلیل آن می تواند محسوب گردد. با قدرت گرفتن چپی ها در حکومت داود خان و درعکس العمل با نفوذ روز افزون آنها در ادارات دولتی و اردو، اولین تحریکات مجاهدین در ولایات و اطراف افغانستان شروع شد. البته مجاهدین وفعالیت آنها اکثراً زیر نظر پاکستان و با پشتیبانی آن کشور صورت می گرفت. هدف مجاهدین براندازی حکومت بود و هدف پاکستان بی ثبات ساختن نظام سیاسی افغانستان. یک عده مجاهدین هدف مورد نظر پاکستان را از اول درک نموده بودند و از همین خاطر بیشتر به آن کشور نزدیک نشدند.

 تا زمان لشکرکشی نیروهای اتحاد جماهیر شوروی به افغانستان در نتیجه درخواست های مکرر حکومت افغانستان، جنگ افغانستان فقط به داخل مرزهای این کشور و به خود افغان ها محدود باقی ماند. سیاست های نابخردانه ی حاکمان سیاسی در کابل باعث گسترده شدن دامنه ی این جنگ به کشورهای پیرامونی و ایالات متحده امریکا و عرب ها شد. به اساس آرشیوهای رسمی اتحاد شوروی، نورمحمد تره کی و بعد از وی حفیظ الله امین بیشتر از پانزده مرتبه از مقامات شوروی و کمیته مرکزی حزب کمونیست آن کشور خواهان مداخله نظامی در افغانستان شدند و دلیل آن را مداخله و نا امن سازی مناطق جنوب کشور به دست پاکستان قلم داد می نمودند. البته این تنها دلیل حمله ور شدن قشون سرخ به افغانستان نمی تواند باشد و استراتژی های توسعه طلبانه و افزون خواهی رهبران شوروی نیز در آن بدون شک دخیل بوده اند. بعد از لشکرکشی نیروهای اتحاد شوروی به افغانستان،  این میدان نبرد که تا آن زمان چندین کودتا و شورش های روستایی را از زمان حکومت محمد داود شاهد بود، در محاسبات چندین گروه تازه و بیرونی شامل گردید و افغانستان به  آزمایشگاه جنگ طلبان از گروه های مختلف و از قماش گوناگون تبدیل شد. یکی از این گروه ها در میان کارزار و مبارزات گرم گروه های متخاصم، خود را به رشد و تکامل رساند و همین ها بودند که سازمان های بین المللی جهادی را بوجود آوردند و امروز زیر نام تروریسم جهانی شناخته می شوند. گروه هایی که بر ضد قشون سرخ و حکومت کابل می جنگیدند از لحاظ فکری به دسته های مختلف تقسیم می شدند.اولاً گروهایی که به منافع ملی باور داشتند و خواهان استقرار آزادی سیاسی کشور بودند، ثانیاً گروه هایی که به خاطر ایدیولوژی می جنگیدند و فقط افغانستان در محاسبات شان شامل بود، گروه های دیگری که در صدد پیاده نمودن سیاست های قومی بودند و در همین راستا حرکت می کردند، و گروه آخری از افرادی تشکیل گردیده بود که از نقاط مختلف دنیا به منظور جهاد بر علیه نیروی متجاوز شوروی و برای دفاع از یک کشور مسلمان در مرزهای جنوبی افغانستان و مناطق شمالی ایالت سوبه سرحد پاکستان جمع شده بودند. در گروه اخیر، تعداد بیشتر آن را عرب ها و مسلمان های تندروی کشورهای آسیای مرکزی تشکیل می داد. شکل گیری این گروه بدون کدام برنامه قبلی و تنها در نتیجه حوادث صورت گرفت. انگیزه قوی در تمام آنها، اختلاف رنگ و نژاد را بی تاثیر کرده بود و آنها را به تدریج در یک جبهه گرد آورد. از طرف دیگر، شرایط طوری دست به دست هم داد که ظهور آنها در صحنه سیاست و نبرد را آسان گردانید. حمله نظامی شوروی دست آویز خوبی برای دشمنان خودش (ایالات متحده و کشورهای اروپای غربی ) و فرصت طلبان استفاده جو (پاکستان، ایران و عرب ها ) فراهم آورد و این ها از همه چیز استفاده نمودند تا به اهداف خود دست پیدا کنند. این ها دست به دست هم داده جنگ را در جبهه ی مخالف قشون سرخ و دولت افغانستان اداره و رهبری کردند. این دسته از کشورها خواسته یا نا خواسته برای پیدایش تروریسم مساعی به خرج دادند و آن را ایجاد نمودند.

 بعد از پیروزی مجاهدین در سال 1992 و براندازی حکومت دکتور نجیب الله، صف بندی مخاصمت آمیز جهت اش را به سمت دیگری چرخاند. تا این مرحله، طرفداران در هر دو جبهه راست و چپ در صدد به دست آوردن قدرت در داخل افغانستان بودند. هیچ کسی در هیچ کدام از این دو جبهه ادعای وسیع تر از افغانستان نداشتند، به جزء افراد محدودی مثل مجید کلکانی که خواهان برقراری سوسیالیزم جهانی و خارج از مرزهای افغانستان بود. آنهایی که طبل شویینزم می نواختند بیشتر در انزوا به سر می بردند و به غیر از افراد افسرده و عقده مند دیگر طرفدار چندانی نداشتند. البته بودند اشخاصی که زیر نام چپی یا راستی درعقب سیاست های قومی حرکت می کردند اما تعهد به آرمان های حزبی بلاخره این گونه اشخاص را یا ازمیان افراد حزبی می زدود و یا هم دوباره به پای بندی به حزب وا می داشت.                    

 با تسخیر کابل به دست حزب جمعیت اسلامی و نیروهای شورای نظار به رهبری احمد شاه مسعود، پایتخت کشور و مرکز سیاسی افغانستان به دست یک گروه افتید. احزاب مجاهدین این بار دیگر در برابر لا مذهب ها نه بلکه در برابرهمدیگر شروع به مخالفت نمودند. آنها در جبهه جنگ خوب جنگیدند و از آن موفق به در آمدند اما تا زمانی که روبروی هم قرار نگرفته بودند و صحنه بعد از جنگ را مد نظر نداشتند، به تفاوت های خود پی نبرده بودند. این بار، جنگ در میان مجاهدین در امتداد خطوط قومی در کابل تقسیم بندی شد و هر گروه به صورت واضح گویا از یک قوم خاص دفاع می نمود. اگرچه تشکیلات این احزاب از اول هم به اساس تفاوت های قومی صورت گرفته بود و اعضای هر حزب به صورت بارز مربوط به یکی از اقوام کشور می شدند اما تا رسیدن به کابل این گروه ها هیچ وقت در برابر هم نجنگیده بودند. احمد شاه مسعود که بیشتر به یک چهره مستقل در میان مجاهدین شهرت داشت، می خواست در تشکیل نظام اسلامی بعد از پیروزی مجاهدین دست بالایی داشته باشد. از طرف دیگر،گلبد الدین حکمتیار از حمایت کشورهای کمک کننده و به خصوص پاکستان برخوردار بود و اکثریت کمک ها در جبهه های زیر کنترول وی سرازیر می شد. کشورهای کمک کننده غربی او را نسبت به مسعود ترجیح می دادند و علت آن این بود که  او در امحای "دشمن" تردیدی به خرج نمی داد و متعهدتر عمل می نمود. باید تذکر داد که گلبد الدین حکمتیار امروزه در لیست جنگ جویان تروریست شامل است و در برابر حکومت کابل و نیروهای خارجی می جنگد. بر خلاف حکمتیار، مسعود مستقل از سیاست های طرح شده در پشاور عمل می نمود، مثلاً او با یک هیأتی از سازمان استخباراتی شوروی زیر نظر مستقیم اندروپوف       (رییس ک.ج.ب) مذاکره نمود و برای امنیت عبورمحموله های اکمالاتی برای نیروهای خود آنها و محموله های کمکی به شهروندان کابل، تضمین هایی در اختیار آنها قرار داد. این برخوردهای او خاری بود در گلوی پاکستان. پاکستان می خواست تمام گروهای مجاهدین را زیر کنترول داشته باشد و تمامی کمک ها از مجرای سازمان استخباراتی آن (آی.اس.آی) به گروه های مجاهدین تخصیص داده شود که در این خواسته های خود درقسمت اکثر فرماندهان مجاهدین موفق بود. پاکستان می خواست در افغانستان از خاکسترهای باقی مانده از جنگ یک دولتی سروسامان دهد که اگر آن کشور در آینده با همسایه بزرگتر خود هند درگیر شود، از جبهه غربی خاطرش آرام باشد. از طرف دیگر، تحریکاتی که در نیم قرن اخیر در مناطق قبایلی برضد حکومت پاکستان به رهبری حکومت های حاکم در کابل صورت گرفت، تمامیت ارضی این کشور را چندین بار به مخاطره انداخته بود. از سال 1949 در زمان سلطنت ظاهر شاه و صدارت شاه محمود خان، بعد از تایید مرزهای کنونی میان افغانستان و پاکستان به وسیله ی تمامی کشورهای دنیا (به جزء از افغانستان) در نتیجه VCSSRT (Vienna Convention on Succession of States in Respect of Treaties)  به تصویب رساندن معاهده ، دولتمردان افغانستان همیشه سعی بر آن داشتند تا اوضاع در کشورهمسایه جنوبی را بی ثبات سازند و این تا زمانی دوام پیدا نمود که پاکستان توانست خود را از بحران های داخلی بیرون کشد و نسبتاً محکم تر عمل کند. از این وقت به بعد حوادث در میان پاکستان و افغانستان به وسیله کشور اولی طرح ریزی و عملی می شد. سیاست های پاکستان در جهت جا به جایی حکومت مطیع و فرمان بردار در کابل به منظور تضمین قلمرو پاکستان از هرگونه مزاحمت از جانب همسایه غربی طرح ریزی شده بود.

اما سیاست ها و کارکردهای مسعود در تضاد با سیاست های پاکستان که یکی از بازی کننده های اصلی جهاد در افغانستان به شمار می رفت، قرار داشت. او برخلاف اهداف پاکستان خواهان استقلال سیاسی افغانستان و داشتن حق تأمین روابط دیپلماتیک با تمام کشورهای دنیا بود. او دیگر نمی خواست دنیا با افغانستان از دریچه ی پاکستان وارد شود. جنگ جویان عرب و اسامه بن لادن هم با او میانه ی خوبی نداشتند. در میان اعراب تنها یک فرد با مسعود نزدیک بود که او هم در اوایل جهاد افغانستان در پشاور ترور شد. او یک فلسطینی به نام عبدالله عزام بود که مسعود را به عنوان یک جنگاور واقعی و پای بند به عقاید اسلامی می ستود.

                                              ادامه دارد...

 

افغانستان و دموکراسی

 طاهره حسینی

سال اول ماستری جامعه شناسی دانشگاه پونه

وقتی که فریاد " بازگشت به خویشتن " سید جمال الدین افغانی ، تن مدرنیته را در غرب و مقلدانش را در شرق لرزاند، وقتی که امان الله خان از دموکراسی ، شمشیر یک لبه ی برانی ساخت و با آن روزهای هفته را برآشفت و برقع زنان و ریش مردان را چید، شاید می شد تصور کرد که روزی تاریخ ، این مدرنیته غربی مابانه و دموکراسی بد مست را به دامان دایه ای بسپارد و دموکراسی و تجدد به مدد حضور دموکراسی خواهان روشنفکر و اصلاح طلبان پر شور در مسیر زمان، حقیقت راستین و حضور فربه ای بیابد و در فرهنگ اندیشه های سیاسی کشور در میان حکومت های مستبد به نوایی برسد و گلیم توتالیتاریسم و رعیت پروری را از ساختار سیاسی و از متن فرهنگ سنتی ای که سال ها در بطنش جا خوش کرده بود، جمع کند و برابری و آزادی و حقوق شهروندی را به رعیت های همیشه فرمان بردار و قربانیان تاریخ و فرهنگ استبداد پرور نوید دهد. عوامل خارجی و جنگ های داخلی که زمینه را برای تصرف بیش از 90% افغانستان به دست طالبان فراهم ساخت، نوزاد دموکراسی و تجدد را در گور اندیشه های تاریک و متحجرانه ی رادیکالی دفن ساخت ، و ما و امید هایمان از دموکراسی را شرمنده ی تاریخ ساخت. حدودا بعد از نیم قرن فراموشی ، تاریخ و جهان به کمک مان آمد و ریشه های استبداد و جزمیت را خشکاند و روح سرگردان دموکراسی را از زباله دان تاریخ بیرون کشید و حکومت نو پای افغانستان را به دامانش سپرد. این بار اول نیست که برای زدودن سیاهی های نفاق و بی عدالتی ، دموکراسی تجویز می شود و افغانستان هم اولین کشوری نیست که در متن ناخوانای آن ، برای برپایی برابری خون دموکراسی جاری می گردد، در جهان معاصر ، دموکراسی به عنوان معقول ترین نظام سیاسی ، توان رویارویی با سیستم های تک اندیشانه ی خودمحور و نیروی پاک زدایی که آفت های آن یعنی بی عدالتی ، نفاق، بدبینی ، فقر و غیره را دارا بوده و در طول حیات خویش در تاریخ اندیشه های سیاسی غرب، در میان انبوه نقدهای منتقدینش و به یمن حضور منتقدان صادق خود در سراسر جهان ، به عنوان کار آمدترین و محبوب ترین نظام، با غرور جولان می دهد. دموکراسی به عنوان روشی برای حکومت داری بر آمده از متن علمی- عقلانی شده ی غربی است و محصول تلاش آگاهانه ی جمعی برای دست یافتن به آرمان های سعادت خواهانه و انکشاف و رفاه اجتماعی و اقتصادی. دموکراسی که افاده ی حکومتی است مردم سالار با مفاهیم دست داشته ی خود یعنی حقوق شهروندی ، آزادی و برابری اجتماعی ، اقتصادی و سیاسی نه تنها زمینه مساعدی را برای مشارکـت فعالانه ی همه ی افراد جامعه به ویژه زنان و تثبیت هویت آن ها فراهم ساخته بلکه آفرینش اندیشه هایی چون دگرخواهی، دگرپذیری، دگر باوری و مدارا را نیز سبب شده است. بنابراین دموکراسی و پیامدهایش اقبال عام جهانی یافت و گرایش به استقرار آن در ساختار سیاسی، شتاب فزاینده ای را یافت، چرا که در پرتو آن می توان به بسیاری از آرمان ها و اهداف همه خواهانه  جامه ی عمل پوشاند.

و این گونه دموکراسی به عنوان یک نظام ایده آل در نظام سیاسی و اجتماعی ، بر پیکره ی جامعه ی با ساختار قبیله ی و سنتی که از استبداد و تبعیض در رنج است، تزریق شد. اما دموکراسی نه تنها نتوانست مرهمی بر زخم های تاریخی کشور باشد، بلکه خود با معنای دیگر، به خلق بحران ها و دشواری هایی انجامید، و باز هم ما را شرمنده ی تاریخ ساخت. اما به راستی چرا دموکراسی در افغانستان به بن بست رسید؟ آیا دموکراسی که در افغانستان است، همان حقیقتی است که در ذات و ماهیت آن نهفته است؟ آیا دموکراسی توان نفس کشیدن را در هوایی که بوی کهنه گی و تاریخ زده گی می دهد، دارد؟

آن چه که دموکراسی را در افغانستان تنزل بخشید و از موجه بودن و کارایی آن کاست، برداشت های سطحی و تقلیل گرایانه و دید ابزاری به دموکراسی بوده است. ایده ی دموکراسی که باید در قالب متنی دموکرات و یا حداقل آماده برای پذیرش آن پیاده می شد، در بستری روان گردید که اقتدار سنت ها و اندیشه ای مسخ شده پیرسالارانه ، با نگرش مرد سالارانه زن ستیز در هم تنیده شده، ساخت اجتماعی را شکل داده است. عدم سنجش ظرفیت های پذیرش عامه، عدم وجود بستری مناسب در فرهنگ جامعه و به دلیل پایین بودن سطح اگاهی، حرکت های شتاب آلود و ناپخته برای استقرار دموکراسی ، کوشش های بی برنامه برای احقاق حقوق زن، گسترش و رواج شعارهای تساوی حقوق زن و مرد و برابری اجتماعی که با آزادی بیان درهم تنیده شده بود. دیالکتیک مضحکی را میان عوام سبب گردید که خود با آزادی تبلیغ شده از سوی رسانه ها و نشر برنامه هایی مقایر با اخلاق سنتی – مذهبی ، به ریشه دار شدن ناهنجارهای اجتماعی و فرهنگ ابتذال و نیز ترویج فساد اخلاقی انجامید و نیز استفاده ی سمبولیک از زنان و حضور منفعل آنان به ویژه در عرصه سیاست و استفاده ابزاری از دموکراسی برای مشروعیت بخشیدن به برخی از اعمال سیاسی ، همه ی این موارد تعریفی بازگونه وتقلیل گرایانه به دموکراسی بخشید و دموکراسی را نه آن طور است بلکه معنای آن را تا حد آزادی و غربی سازی و بی بند و باری تنزیل بخشید و دموکراسی تحریف شده که در تخاصم و تقابل با باورهای دینی ، ارزش های مذهبی و فرهنگ قرار گرفت، موج های مخالفی را سبب شد که دموکراسی را به عنوان نظام ناکارآمد و تمثیل کننده ی لجام گسیختگی و بدمستی دانسته و در صدد مهار آن برآمدند.

با ذکر این تفاسیر ، ضرور به نظر می رسد تا مفاهیم رایج شده ی امروز را که به مدد جامعه ی جهانی وارد شده اند و به ویژه دموکراسی و تجدد را به بازاندیشی بگیریم و دید روشن و درک درستی را از حقیقت ذات و ماهیت آن ها به دست آوریم.

 

ماشومان كه د مشرق كه د مغرب دي

د ژړا او د خندا انداز يې يو دى

öاتل

سترګې یې له اوښکو ډکې شوې او د دې لپاره چې څوک یې اوښکې ونه وینی، مخ یې پټ کړ.  دا د سوات د یوه اوسیدونکی انځور و. هغه د چای پیالې په لاس کې درلودې او د دې پوښتنې په ځواب کې چې څومره تعلیم یې کړې دی، داسې ځواب یې ورکړ: پلار مې را ته وویل چې زویه که تعلیم کوې، نو له ژوند نه دې لاس واخله. ولاړ شه او یوه مړۍ ډوډۍ پیدا کړه چې له لوږې مړه نشو...

سواتی ځوان د خپلې بیوزلې کیسې کولې او په پای کې یې وویل چې که زما کورنۍ وس درلودی او ما زده کړه کړې وای، ولې به مې اوس په هوټلونو کې کار کاوه او د خلکو ستوغې سپورې به مې اوریدې، خو زه به پرې نږدم چې ماشومان مې زما په شان برخلیک پیدا کړی، زه به خپل ځان خرڅ کړم، خپل ژوند به په ګرو ورکړم، خو خپلو ماشومانو ته به داسې شرایط چمتو کړم چې لوړې زده کړې وکړی... او چې کله دې خبرې ته راورسید، ستونی یې بند او سترګې یې له اوښکو ډکې شوې... 

 

نگاهی به کتاب" سفر با هرودوت " نوشته ی ریشارد کاپوشینسکی

 نوشته سارا ویلر

 برگردان: حمیدحسینی

سال اول ماستری زبان انگلیسی دانشگاه عثمانیه - حیدرآباد

ریشارد کاپوشینسکی در سال 1932 در پولند به دنیا آمد و دهه ها به عنوان روزنامه نگار خارجی، ابتدا در یک روزنامه و سپس برای آژانس خبررسانی دولتی پولند کار کرد. وی در طی دوره ی کاری خود شاهد 27 کودتا و انقلاب بود، چهار بار به مرگ محکوم شد، و توده یی از جوایز را دریافت کرد و در کشورش به نام روزنامه نگار قرن معروف شد. کاپوشینسکی در جنوری سال 2007 درگذشت و بعد از کتاب سفر با هرودوت تا زمان مرگش تنها یک اثر دیگر به نام "دیگران" از خود باقی گذاشت.

بخشی از کتاب سفر با هرودوت، زندگی نامه نویسنده، بخش دیگر انتقاد ادبی و بخشی هم مربوط تفکر می شود و داستان دو سفر به هم پیوسته را می گوید: سفرهای واقعی نویسنده به سراسر جهان و تعقیب هرودوت؛ مورخی را که از سرزمین های دیگر در قرن پنجم قبل از میلاد گزارش تهیه می کرد. همراهی وی با هرودوت همچنان که کاپوشینسکی می گوید هنگام ترک ورسا در اولین سفر کاری اش به هند در سال 1956 شکل گرفت و سردبیر روزنامه یی که کاپوشینسکی در آن کار می کرد، نسخه یی از کتاب   " تاریخ ها"ی هرودوت را به وی داد. درست یا نادرست، این کتاب یک وسیله ی شگرف بود و تاثیر بزرگی بر وی گذاشت.

 کاپوشینسکی در لابلای کتاب، گاه به گذشته      بازمی گردد، و بچگی اش را به یاد می آورد که با نزدیک شدن زمستان، برای خرید کفش، کلچه صابون می فروخت و یا هنگامی که در اولین سفر آموزشی اش به هند، هواپیما برای ترانزیت در روم به زمین می نشیند و برای نخستین بار وی شهری را می بیند که با نور برق روشن شده است. به جز از آخرین هفته های رژیم شاه در تهران در سال 1979 ، بخش عمده یی از رویدادهایی که کاپوشینسکی به آن ها          می پردازد در دهه 1960 اتفاق می افتند. در چین؛ جایی که کاپوشینسکی از آن چه که وی "دیوار بزرگ زبان" می خواند شکست خورده و مجبور می شود تا با عجله این کشور را وقتی که مائو، موضع سیاسی خود را تغییر می دهد ترک کند. در کونگو، که شعله های جنگ داخلی در آن حالا زبانه می کشد، وی شاهد سیاست های نژادی استعمارگران بلجیمی بود تا زمانی که برای شرکت در اولین جشنواره ی جهانی هنر سیاهان در سال 1963، به داکار در سنگال وارد می شود. در تمام این سفرها، هرودوت، ملجا و پناهگاه وی و گوشه یی برای آسودگی از تنش های جهان است.

روایت کتاب در برنده های هوتلی پر از پشه تا  گزینش هایی از تاریخ هرودوت سرگردان است. برای یک نفر پولندی که در رژیمی کمونیستی بزرگ شده، و عادت کرده تا به جهان بیرون با تردید بنگرد، روح تحقیقی تازه و باز کتاب هرودوت، شیفته کننده است. و کاپوشینسکی، هرودوت را به زندگی امروزی بازمی گرداند و نشان می دهد که وی چه یک نویسنده ی عالی بوده است. هرودوت در مفصل دو دوره از دو عصر می زیست و کار می کرد: عصر نوشتن تاریخ تازه آغاز شده بود، اما سنت شفاهی هنوز هم غلبه داشت. هرودوت که به حق، پدر تاریخ لقب گرفته  (وی هیچ آرشیفی در اختیار نداشته و – تنها مردم- منبع وی بوده اند)، همچنین ادعا می شود که پدرسفرنامه نویسی است بویژه که وی سفرهای زیادی انجام داده و در این باره زیاد نوشته است. برای مثال وی با مهارت از شماری از قبایل هندی می نویسد، علی رغم این که هرگز به نزدیکی شبه قاره سفر نکرده است. اما کاپوشینسکی به این مساله اهمیتی نمی دهد. وی در هرودوت، فلسفه ی عالی تحمل، فروتنی و وجدان سلیم را می بیند. کاپوشینسکی خالصانه در آغاز می گوید که " من کاملا هوشیارانه تلاش می کردم تا هنر گزارش نویسی را بیاموزم." و البته  " هرودوت همچون یک معلم ارزشمند مرا بیدار کرد."

 همچنان که کاپوشینسکی در هرودوت حل می شود، وی بیشتر و بیشتر هم از لحاظ احساسی و هم شناختی با جهان و وقایعی که از خاطر می گذراند آشنا می شود. وی می نویسد" من عمیقا نابودی آتن را احساس می کردم تا آخرین کودتای نظامی سودان را". دو نویسنده، یک زوج عالی را می سازند که اگرچه دو هزار و پنج صد سال از هم دورند، هنوز به همان نسبت، وحشتناکی زیبای وضع آدمی، آن ها را به خود جذب می کند. تصادفی نیست که کاپوشینسکی بر روی آن بخش از تاریخ هرودوت که به درگیری میان اروپا و شرق میانه می پردازد تمرکز می کند. طولانی ترین عبارات منتخب از کتاب هرودوت به جنگ بزرگ یونانی ها با پارسیان می پردازد به شمول تهاجم داریوش به بابل و شکست پارس ها در شورش ایونی ها، که مطمینا یکی از هیجان انگیز ترین حماسه های جهان باستان است.

کتاب های قبلی کاپوشینسکی، از جمله کتاب معروف "سایه ی آفتاب"، نشان می دهند که وی تا چه حد یک نویسنده ی توصیفی است و از همین روی سفر با هرودوت هرگز یک کتاب خسته کننده به نظر نمی رسد. وی از توده های انسانی در ایستگاه سیلداه کلکته چنین می نویسد:" آن ها به نظر می رسیدند که جزیی بی جان از این منظره ی غم انگیزند که تنها عنصر متحرک شان، برگ های آبی بود که از آسمان می بارید."

کاپوشینسکی همانند همه ی نویسندگان بزرگ، چشمی به توصیف جزییات دارد، واقعیت های جان دار را از میان ملیون ها واقعیت درهم ریخته جدا می کند و برای بخش های خیره کننده- مثل وقتی که وی دزدکی در خیابان های قاهره را می گردد تا یک بوتل خالی بیر را دور بیندازد( ناصر مسلمان معتقد تازه مبارزه با مشروبات الکولی را آغاز کرده است). وی همه جای مصر را می نگرد از چشم همه، نارضایتی فراگیر در شهرهای جهان سوم را توصیف می کند و نتیجه گیری می کند که "همه دیکتاتوری ها از این توده ی انبوه بی کار و بی هدف، سو استفاده می کنند."

 

Exit…

Ajmal Mahmodi, T.Y. political science Wadia College

America’s new plan for Af-Pak and so-called Exit Strategy

After a long pause and haggling between Mr. President Obama and his security council, finally he introduced his new strategy toward Afghanistan and Pakistan at West Point Military Academy on 1th of December. The new strategy which he called The Way Forward in Afghanistan and Pakistan is the most comprehensive strategy which so far has been adopted in Afghanistan by U.S. Mr. president Obama’s speech was comprehensive and blunt, he started his speech with review of 9/11 and post 9/11’s history and that they were compelled to fight. Beside talking about justification of their presence in Afghanistan, deploying 30,000 more troops, closure of Guantanamo Bay Prison and that common security of world being at stack in Pakistan and Afghanistan, he mentioned three very important elements or points of his new strategy, which I think are the backbones of his strategy and are going to determine the fate of the region including Afghanistan.

Pakistan key to success in Afghanistan

 The very first eye-catching thing in the new American Strategy is new Trend toward Pakistan and its role in the Afghanistan.  Americans have reached to the conclusion that a stable Afghanistan is impossible whit out a willing and co-operative Pakistan, as Obama said “a strategy that works on both sides of the border.” He said that,” in the past, we too often defined our relationship with Pakistan narrowly. Those days are over”. Now after years of neglect and underestimating U.S came to conclusion that whatever is going on today in Afghanistan and in the region is because of their misunderstanding of Pakistan’s politics and as Barnett Rubin said “failure in recognizing Pakistan’s Nation Interest”.

 By over-emphasizing that Pakistan has a key role in the region, saying the years which we narrowly defined our relation with Pakistan are over and announcing an at-first-look narrow Exit Strategy Obama has struck fear and doubt in the heart of many people and analysts in Afghanistan and other parts of the world that U.S. is going to once again abandon Afghanistan and leave it to the will of Pakistan and subsequently to Taliban ( the Taliban  of  whom, some very conservative faction in U.S wants to show a not-any-more- American enemy picture)  . Yes, with the new development in relationship between U.S. and Pakistan, like Obama’s new comment of 7.5 billion dollar Aid pack to Pakistan, Pakistan’s willingness to mount a full-scale military operation against indigenous terrorist groups and also reduction in level of American citizens’ support to Afghanistan War and increase in international troops’ causality, it is tempting to believe so, but it is not going to happen again. Vice versa I found it very optimistic that now U.S can see bigger picture and have understood the nature of the influence of Pakistan either in prosperity or failure of Afghanistan.

There is no doubt that from the strategic importance aspect Afghanistan stand low in compare with that of Pakistan but it does not mean that Americans are ready to sacrifice their efforts and achievements in Afghanistan  in order to keep Pakistan happy as a strategic partner since the nature of these country’s importance vary to America in many respects. There are many reasons why Americans won’t leave Afghanistan before reaching a Successful Conclusion of which I mention a few points:

The Al-Qaida

Al-Qaida has strongly remained a great threat. After spending billions of dollar and 8 years of sacrifice and bleeding in Afghanistan, Americans remained unable to capture Osama bin laden, the first man of Al-Qaida who is blamed for the 9/11 massacre which claimed life of more than 3000 innocent American, and even in the last few days American and Pakistani authorities have stated that they have lost Osama’s track five years ago. Now Al-Qaida has permeated in the whole region, in Afghanistan, Pakistan, and Africa and even in some countries of Central Asia. To eradicate this villain force we need a comprehensive and long-term agenda, relying only upon implementing the especial force or drones is an ineffective and costly strategy.

 

America’s prestige in the world:

 

If the World War Two paved the way for emergence of United State as a Superpower and the leader of the world, vice versa failure in Afghanistan could act as a ground to defame and embarrass America’s prestige in the world of politics. After failure in some state and nation building missions in the different part of the world, after embarrassing defeat in Vietnam and after weak and shaky performance in Iraq, U.S. badly needs to win Afghanistan war to maintain its prestige and status in today’s multi-polar world for at least some more years.

The future of Democracy

The future of the democracy and values attached to it in the region hinge on how United States as forefront of democratization reaches to a Successful Conclusion in Afghanistan. Failure of democracy as a governing style in Afghanistan and other small countries in the region can automatically descend      the whole region into chaos and dictatorial model of governance. This not only can plunge the whole region into chaos and ambiguity but also can facilitate emergence of new dictators and anti-democracy faces who eventually will disrupt and threaten America’s and its allies’ interests.

 

Train and expand Afghanistan National Army and Police

I believe if we have invested and worked more on National Police and National Army in the early years of Afghanistan’s war, the situation would have been much better than it is now. The Police and Army were ignored because these organizations were part of State Building, State Building which Americans in the first place were reluctant to handle. But still, forming and training of National Army started as part of Bonn Agreement yet very slow, insufficient, with a low attention and minimum equipment. And the result is what we see today, Taliban has gained the momentum; the Taliban has control over 40 per cent of Afghanistan territory, high level of causality on police and national army and reduction (or loss) of people support and faith in Armed Forces.

The new strategy to strengthen, expand and train national army and police if is effectively and correctly implemented, going to not only ameliorate the situation but also is a great and productive step in Nation Building process.

Exit strategy

The controversial part of president’s speech at West Point Military Academy was his so-called exit strategy (which later on Gibbs translated it in Transition Process). He (Obama) said the American soldiers will begin to return home on July 2011. This caused a lot of disputable discussions and talks in the media. The common questions were how it is possible to withdraw from Afghanistan only within less than 18 months and how we can assure that Afghan Armed Forces would be able to hold the responsibility for providing security and keeping Taliban back. Every one called it politically immature and impractical. But only after few days Clinton and Gates appeared on a TV discussion with words and phrases like, “we are not talking about an abrupt withdrawal”, “some small number going to begin to withdraw” or “whatever conditions permit”, At first look it sounds like a discrepancy at highest levels of American government. But it was more like a detailed version or interpretation of Obama’s words which was needed as Obama’s speech about Exit Strategy sent wrong signal. There are some reasons why Obama has set this limited timeline:

Initially, this is coming in continuation after the series of action taken by Obama worldwide and home in relevance with his slogan during election which was “Time for Change”.

Secondly, decrease in popular support to war in United States and worldwide can be counted as a factor which has made Obama to set the timeline.

Thirdly, as it was obvious from Obama’s speech and from sentences he used like, “this is not an open-ended war” or “the days of providing blank check are over” he wanted to put pressure on Kabul government to perform and try harder to increase governance capacity and also more importantly to fight corruption. These severe criticizing and cold confrontation is kind of incentive to Kabul government to deal with things more seriously and think of days which Americans are not in Afghanistan any more. To me the whole idea of withdrawal looks more like a drama and nothing more, the drama which makes people more content in United States and more concerned in Afghanistan.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 19:20  توسط اجمل.نادر و دوستان مقیم شهر پونه  | 

هفت خوان

شاید در این روزها یکی از بحرانی ترین شرایط تاریخی در کشورمان در حال رقم خوردن است. با وجود تمام تناقض ها با پایان یافتن پروسه ی انتخابات به قولی ما باز هم یک تجربه ی ناکام از دموکراسی داشتیم. مسیر انتخابات پر بود از تناقض های شدید که حتی گمان نمی رفت این انتخابات پیروزی داشته باشد. به هر حال آقای کرزی انتخاب شد و باید پذیرفت و احترام گذاشت. تاریخ افغانستان در این روزها یکی از بدترین روزهای خود را تجربه می کند، قشر روشنفکر و تحصیل کرده با وجود تمام مشکلاتی که وجود داشت این شرایط را ترجیح می دهد. شاید به این دلیل که ما در تاریخ از این روزها کم نداریم و تجربیات تلخی از کنار نیامدن ها داریم. جنگ های داخلی از اختلاف بر سر چوکی قدرت شروع شد و لازم به تذکر نیست که ما در آن شرایط چه کشیدیم. پس باز با نگاهی عمیق و دوربینانه به فردا می نگریم و کمی خونسرد و صبور با مسایل برخورد می کنیم. ما چون تعیین کننده نیستیم و نقشی برای حل مشکلات امروز نداریم دلیل نمی شود آینده از ما نباشد. اگر بخواهیم دقیق تر انچه را که بر انتخابات افغانستان گذشته بررسی کنیم، خالیگاه ها و مشکلات زیادی وجود داشت و نقش جهان و منطقه هم بسیار تعیین کننده بوده و است. ما می دانیم و می توانیم تحلیل بهتری از شرایط داشته باشیم. اما این باید برای فردا بیشتر موثر باشد. امروز با حوصله از کنار هر چه بود می گذریم و به خواست جهان و منطقه احترام می گذاریم. چون ما دیگر حاضر به ریسک نیستیم و این اندک نقطه امید را بر روی خود نمی بندیم. مردم تعیین کننده استند اما امروز مصلحت به همین است. بگذاریم دموکراسی ما کمی پا بگیرد و جان و توان برای مقابله با حوادث سخت تر از اینها را در خود بپروراند. 

.................................................................................................................................

     — کامبیز رفیع

دانشجوی سال سوم اقتصاد

 افغانستان ، پاکستان و مسیله ی تروریسم

 با وجود اینکه هیچ کشوری امروز در جهان از تهدید این پدیده در امان نیست، اما موجودیت مراکز تروریستی در دو سوی مرز دیورند و زیاد بودن مراکز تربیتی آنها درگوشه و کنار پاکستان، این دو کشور را از توجه خاصی در این زمینه برخوردار ساخته است. افغانستان و پاکستان دو قربانی اصلی دهشت افگنی و تروریسم جهانی پنداشته می شوند.اوایل پیدایش این حرکت وعوامل رشد این پدیده بر می گردد به سال های شروع مبارزات عقیدتی در افغانستان و پیامدهای فوری آن که پاکستان را نیز به یکی از شرکای اصلی این نبرد مبدل ساخت. قابل یادآوری است که تا قبل از حملات یازهم سپتامبر و حملات سال 1998 بالای سفارت های امریکا در تانزانیا و کنیا در عین روز، و یک حمله تروریستی دیگردر سال1993 در دو ساختمان مرکز تجارت جهانی، حرکتی زیر نام دهشت افگنی اسلامی و تروریسم بین المللی برای ممالک جهان ناشناخته بود و تا آن زمان هم از آنها نه به نام تروریست بلکه به نام های دیگری یادآوری می شد و در بعضی موارد حتی از آنها برای مقاصد سیاسی غرب و به خصوص ایالات متحده امریکا استفاده صورت می گرفت. این نامگذاری تازه "تروریسم بین المللی" از طرف کشورهای غربی در این چند سال اخیر صورت گرفته است.

"تروریسم" و پیدایش آن

هدف مشخص از کاربرد واژه ی تروریسم اشاره به عقاید و باورهای یک عده از جنگ جویان مربوط به یک شعبه مشخصی ازاندیشه ی اسلامی می باشد که بیشتر وهابیان سلفی مذهب نوع عربستان سعودی و سایر ممالک عربی را در بر می گیرد. اما برداشت کلی از این پدیده در برگیرنده ی تعداد زیاد جنگ جویان مسلمان می باشد که از سراسر دنیا در اثر انگیزه های عقیدتی و برداشت های بنیادگرایانه از آموزه های اسلامی، وارد عرصه ی نبرد با تمام آن بخش از دنیا شده اند که ایده هایی متفاوت از ایده های آنها دارند و یا به تصور آنها، برخلاف آنها وبرعلیه باورهایشان فعالیت می کنند.از طرف دیگر، یک حادثه تاریخی در آغاز قرن بیستم بستر پیدایش این گونه حرکت ها و جنبش های تروریستی را در جهان اسلام مهیا ساخت. با خاتمه دادن خلافت عثمانی در ترکیه بوسیله کمال اتاترک در آغاز قرن بیستم، آنچه به نام جهان اسلام شناخته می شود و اکثراً کشورهای سنی مذهب را شامل می شود از داشتن یک مرکزیت رهبری و یک بدنه ی سیاسی نیرومند محروم شد. خلافت عثمانی در واقع جانشین خلافت های معروف در تاریخ سیاسی اسلام همانند خلافت اموی، عباسی، فاطمی و... گردیده بود که بر علاوه یک تعداد زیاد کشورهای شرق میانه، شامل یک بخش بزرگ اروپای شرقی، بالکان و یک قسمت بزرگ شرق قاره افریقا به شمول مصر و سودان، می شد. داشتن یک مرکزیت سیاسی ازین نوع با شروع تاریخ سیاسی اسلام و آغاز کشورگشایی های خلفای اسلامی همواره با جنبه های عبادی و عقیدتی این مذهب همراه بوده است. برخورداری از یک پایگاه سیاسی نیرومند که تمام امت مسلمان را زیر یک پرچم سیاسی در یک قلمرو متحد بسازد جزء حتمی جهان بینی اسلامی را تشکیل می دهد.  با از بین رفتن خلافت عثمانی که به شکل یک امپراتوری نیرومند درآمده بود، مسلمان های سنی مذهب و سایر مسلمان ها (به استثنای پیروان اهل تشیع که عمدتاً در امپراتوری فارس جمع بودند) پایگاه سیاسی شان را از دست دادند.این حقیقت که امپراتوری عثمانی موجود بود و نقش نیرومند آن در عرصه جهانی از آرزوهای مسلمان ها پشتیبانی و حمایت می کرد وهمچنان خلای داشتن یک تکیه گاه روانی را در آنها اشباع می  گردانید، دیگر از بین رفته بود. بعد از وقوع این حادثه آنها خود را به شکل قطعه های جداگانه یافتند و هر یکی باید به غم خود می رسید. به گمان آنها، دنیای غرب در این مسئله دخالت داشت و از ضعف قدرت این امپراتوری بعد از ختم جنگ جهانی اول استفاده کرده و به وسیله عمال اش به حیات آن خاتمه دادند. برپایی حکومت سکولار و جداسازی دین از سیاست بوسیله حکومت کمال اتاترک دلیل دیگری از طرف آنها برای اثبات این واقعیت است که دنیا و به خصوص کشورهای غربی در از بین بردن این خلافت دست داشته است تا به این وسیله قدرت سیاسی اسلام را در جهان ضعیف گرداند. تروریسم و پیدایش آن درامتداد یک موج بی ضرر و آرام در بدو حرکت آن، چیزی به جزء از گرفتن انتقام از جهان و احیای حیثیت و وجهه ی سیاسی آسیب دیده ی مسلمان ها نیست که در قالب ضعیف ترین نوع مبارزه که دهشت افگنی و ترور باشد، موجودیت اش را در دنیا اعلام نموده است.

 شیوع تروریسم به افغانستان

شیوع این جهان بینی به افغانستان اولاً به وسیله یک عده فارغین دانشگاه الازهر مصر صورت گرفت.  باید یاد آور شد که این دسته از فارغین دانشگاه الازهر در محیطی تحصیل کردند که شاهد ظهور یک موج جدیدی در باورهای سیاسی اندیشه وران اسلامی بود. بنیادگذار این تغییردر ابتدا سید جمال الدین افغانی وبعد از وی شاگرد او، محمد عبده بود که راه واندیشه های استادش را ادامه داد. این دو اندیشمند قرن نزدهم بدون شک از شرایط آن زمان در جهان  اسلام تأثیر پذیر بوده اند و این مسأله در شکل دهی اندیشه های آنها تأثیر به سزایی داشته است. خود سید در سدد ایجاد یک حرکت تلافی جویانه بر علیه استعمار اروپایی ها در شرق بود و برای رسیدن به این هدف، به اتحاد و همبستگی تمامی مسلمان های دنیا تاکید می کرد و برای رسیدن به قدرت اقتصادی و نظامی دولت های اروپایی، به کار گیری و تعمیم بخشیدن دست آوردهای علمی آنها را تبلیغ می کرد. او خواهان مدرن سازی جهان اسلام بود و اساس اندیشه او تغییر در راه کارهای زمامداران مسلمان برای بهتر سازی و معاصر گردانیدن مدیریت سیاسی برای کسب توانایی مبارزه با قدرت سیاسی غرب و در مجموع برداشت کلی اتباع مسلمان بود که از باورهای متعارف آن زمان خیلی تفاوت داشت. اندیشه و پیام او در بطن اجتماعی به نشا و نمو آغاز کرد که مردم آن در مدارس دیوبندی و امثالهم به تعلیم می پرداختند. لازم به یادآوری است که زادگاه اصلی اندیشه های افراطی مدارس نوع آخری می باشد و نه موسسات آموزشی به سبک اروپایی چون الازهر و امثال آن. اندیشه ی سید جمال الدین افغانی در ذات خود مترقی و روشنفکرانه محسوب می شد.

 بنیانگذار اخوان المسلمین (حسن البنا) نقش سید در احیای جنبش اسلامی را ستوده است و خود وی نیز تحت تأثیر اندیشه های سید جمال الدین افغانی قرار داشت. ترویج اسلام به این گونه در جامعه افغانی درنیمه دوم قرن بیستم آغاز شد.  با تصویب قانون اساسی سال 1343 و آغاز دهه ی دمکراسی که ده سال اخیر حکومت شاهی را دربر گرفت، یک تعداد احزاب سیاسی در کشور شروع به کار و فعالیت نمودند. برخلاف اکثر احزاب و اندیشه های رایج در آن زمان، یک گروه از دانشجویان که متعلق به دانشکده های مختلف در موسسات تحصیلی شهر کابل بودند، به ایجاد یک حرکت سیاسی- مذهبی در داخل شهر و اطراف آن دست زدند که رهبری آن در دست اساتید دانشکده شرعیات دانشگاه کابل قرار داشت.از چهره های سرشناس آن می توان از برهان الدین ربانی و عبدالرب رسول سیاف نام برد که ازجمله بانیان این حرکت سیاسی درکشور به شمار می روند. بایستی یاد آور شد که این بعدها بود که عنصر افراطی و برداشت های قبیله یی در مناطق مرزی بخش اعظم این حرکت را اشغال کرد و بالای جنبه هایی مترقی آن که از طرف پیروان مکتب سید جمال الدین افغانی و دانشگاه الازهر در کشور پیاده شده و برای آن مبارزه صورت می گرفت، چیره گشت. البته جنبه هایی مترقی آن هم باید در یک زمینه ی دینی مترقی خطاب شود و به آن بایستی تنها ازهمان منظر ملاحظه صورت بگیرد. در ابتدا، هدف از ایجاد این گروه در دانشگاه کابل در دوره ی اخیر حکومت شاهی در افغانستان مخالفت با ایدیولوژی های "کفرآمیز" و الحادی، به خصوص گروه های چپ مثل "شعله جاوید" و دیگر حرکت های "وارداتی" بود.

ادامه دارد...  

...............................................................................................

— سید نادر پژوهش

دانشجوی ماستری مطالعات استراتژیک و دفاع

پاکستان طالبانی

 شاید در این روزها هیچ مسئله یی مهمتر از طالبان و عملکرد آنها در این چند سال و آنچه در حال شدن است، نباشد. وقتی می گوییم دیروز یعنی گذشته، و طالبان در گذشته بیشتر به نام طالبان افغانی شناخته می شدند. امروز ما جریان های مختلفی به عناوین متعدد داریم. طالبانی که دیروز فقط برای استراتژی پاکستان و متحدین او در منطقه می جنگیدند امروز به گمان بعضی افسار بریده اند و اربابان بیشتری دارند. منظور این است که منابع مالی طالبان خیلی بیشتر از قبل شده و این مسئله از آنجا فهمیده می شود که القاعده برای ادامه ی حیات خود از طالبان طلب کمک کرده است. ادامه در 

..............................................................................................................................

Ajmal Mahmodi

T.Y.B.A, Politics, Wadia College

      Whom to fight with

“Obama's Afghan war policy hinges on debate over which enemy to fight - Taliban or al-Qaeda”

As Obama and his cabinet of war are rethinking Afghan War strategy, new doubts have been raised. Whom to fight with?  Which group is the greater threat to U.S. and to its allies, Taliban in Afghanistan, Taliban in Pakistan, al-Qaida, Violent home-grown militant groups, foreign militants, Gulbuddin Hekmatyar’s militants, Jalaluddin Haqqani’s network or other al-Qaeda’s co-linked groups? (I am using Taliban in Afghanistan or Taliban in Pakistan deliberately instead of using Afghan Taliban or Pakistani Taliban, since I believe that there is no Afghan Taliban. Taliban phenomenon is a brainchild of Pakistan Army and they (Taliban) were supported or are being supported by Pakistan Army and even the new version of strict Islamic law was swamped by Pakistani Islamic clerks, Taliban way of thinking or ideology does not fit in Afghan morale. Afghani perception of Islam is more inclined towards nationalistic values than a pure rigid- religious nature.) It seems to be a serious dilemma for American administration since with real diversity of goal and strategy among these groups; still there is serious linkages and sympathy between them. As said Vahid Brown, a researcher at the Combating Terrorism Center at West Point, "You cannot meaningfully distinguish between al-Qaeda and the co-linked (militant) networks — either in terms of understanding the landscape or crafting a policy response”.

Al-Qaeda:

Initially, American attack on Afghanistan after 9/11 to kill or capture Osama bin laden - the founder and the leader of al-Qaida who was blamed for the 9/11 attack on World Trade Center buildings which was planed and plotted from Qaeda’s basis in Afghanistan (the military campaign against Qaeda was called War On Terror). Al-Qaida is a fundamentalist Islamist Sunni movement calling for global jihad. The group founded sometime between August 1988 and late 1989, alongside the Afghan-Pak border. Opponents of an increase in level of troops which is newly proposed by NATO’s American commander General Stanley McChrystal are pointing out that the aim of American attack Afghanistan was to eliminate elements who plotted and launched 9/11 attacks on American soil and not to fight with Taliban which do not threaten American interests. They advocate new tactics of targeting al-Qaeda’s leaders by drones, missiles and use of Special Forces but not increase in troop’s level. Firstly, may be they have forgotten that without existence of a government like Taliban, presence of Al-Qaeda in Afghanistan was almost impossible and if Qaeda have progressed to the global level, it is only because they were under the protection of Taliban and they could easily sit camps to train hundreds of Arabs, Pakistanis and even Germans and other people from Europe to come to these camps , get trained and go back to their countries and begin operation inside their own countries, thus, to root out Taliban would mean to root out Al- Qaeda. Secondly, a new report on terrorism shows that almost 80% of terrorist activities carried out throughout the world were home- grown operation and had no relations with al-Qaeda or the relations were merely in ideological level as Musharaf said “Al-Qaeda is changing into symbol of global jihadism”. It means liquidation of al-Qaeda’s top leaders at first months of invasion was probably a constructive move to remove terrorism from the region, but now Al-Qaeda is a tiny part of a big picture and many other independent and semi- independent groups have been formed.  Thirdly, if Taliban were not a threat to the American homeland, they could, in long run change into a real threat to the region and American’s allies and, thus, to the United states itself. For instance, under security umbrella of Taliban beside Al-Qaeda other militant groups like Uzbekistan Islamic Movement (UIM) also emerged which is one of the most savage terrorist group in the region which has threatened and many times attacked central Asian countries like Uzbekistan, long standing ally of United States, Tajikistan and Kyrgyzstan.

Taliban in Afghanistan: the very first strategic mistake that Americans made after their arrival in Afghanistan was underestimating Taliban’s ability that can be easily used by Pakistan Army and intelligence service (I.S.I). They forgot the Taliban and utilized all resources to hunt down the al-Qaeda’s leaders and other top members. They paid millions of dollars to the Afghan warlords to find and hunt down Osama bin laden, but humiliatingly Osama and other top leaders of Qaeda could escape Tora bora’s battle and fled to Pakistan. Even the money which was allocated to help Afghanistan was pumped into country via secretary of defense and not USID which is a non-military American organization, meant to rebuild and help Afghans. The second mistake was unnecessary invasion of Iraq which took place shortly after Afghanistan war. Afghanistan government was very weak and fragile, situation was vague, bin laden was roaming around and it was unclear where he is. Literally Afghanistan was left again among national and regional players. Particularly Pakistan and Iran, like hungry wolfs, were waiting outside, and inside, the Warlords. Iraq and Afghanistan at the same time, it was unbelievable, Bush’s eyes were bigger than his stomach.  Afghanistan’s President Hamid Karzai was very concerned about the situation and the Taliban. He many times went to Washington to warn American politicians about Taliban and their relationship with I.S.I and Pakistan army. But Americans never listened to him and turned a deaf ear to him. Americans didn’t want to annoy and mess with Pakistan, since they needed Pakistan to help them to capture Osama bin laden. Karzai’s authority wouldn’t cover beyond nearby provinces, not to speak of remote areas; later BBC called him mayor of the Kabul. CIA left everything in the hand of warlords which was the policy to be implemented later on in Somalia. These warlords were those who people hated and preferred Taliban over them, they were those who destroyed the country and caused civil war, those who looted people, raped women and hammered nails in people’s heads. And now they are back and have been given clean pass by Americans. They were governors they were judges and they were ministers and this severely affected people’s perception of Americans and altogether of western world. Taliban were back home in Pakistan, mainly Quetta city capital of Baluchistan province in Pakistan. Soon after that they were pulled out of Afghanistan, they were taken care by I.S.I. and were given sanctuary and medical aid alongside the border. But still Taliban can’t be considered as the top priority and the Number One enemy of United States and region, Firstly, because Taliban were not that   powerful and could survive the attack only with the help of Pak army. Secondly, in first two years Taliban couldn’t mount attack against Afghan and international targets as they had no foothold in Afghanistan society anymore, there was hope, hope for a prosperous and peaceful life. If people at first place accepted Taliban in the past it was only because of Civil War that which had made them tired and took from them whatever they had. And now Americans were there, people saw them as their savior and agents of prosperity. But this dream didn’t last long because Americans and other allies failed to gain people trust. Therefore Taliban are threat when people are helplessly with them and help them and give them recruits. A government which can deliver security and can promise people with peace and a medium standard of living can easily beat the Taliban and send them back to where they belong.

Tehrik-e- Taliban Pakistan:

Tehrik-e- Taliban Pakistan (TTP) or Pakistani Taliban was formed in 2002 when Pakistan army started minor military operation in the FATA region the core goal of TTP as they claimed was to stand against increasing interference of Pakistan army into FATA and implication of Sharia (Islamic code of law) in Pakistan. Head of the group was Behtullah Mehsud (he was killed In August 2009 with missile stroked from a suspected U.S. drone) who fought alongside Taliban in Afghanistan and became close to Mullah Mohammad Omar, fugitive leader of Taliban. In 2008 Taliban and TTP signed an agreement called Shura Ittehadul Mujahideen (SIM) translated into English as the Council of United Mujahedeen- according to which both groups will leave their differences and work together to fight foreigners in Afghanistan. Ahmad Rashid, a famous Pakistani journalist described TTP as al-Qaeda’s trade partners or simply those who helped al-Qaeda in its local transportation and supplied them with goods and services. This was a kind of experience for them and training for transportation and strategy. Also the increasingly fame and reputation of Taliban who now are back in Pakistan, as a group that now fighting against the American which perceived by Pakistanis as greatest enemy of Islam, encouraged Pakistani tribes to independently forge a Jihadi movement, and the outcome was TTP. With deep knowledge which TTP had from terrain and facilities they received from different sources they could easily reach to Afghanistan border and bring foreign and Afghan security forces under attack and go back to their home without being shot or captured, and on the other hand help their twin brothers Taliban in Afghanistan. I.S.I had pulled another proxy group out of a hat. I.S.I could easily use the TTP to supply Kashmir war and keep 700,000 Indian soldiers busy with few hundred militants, who were ready to blow up themselves in the name of Islam. Furthermore, use them against new Afghan government as Taliban under Mullah Mohammad Omar were shuttered after 2001 assault, and literally used them as tool of foreign policy. But in this one they were barking up the wrong tree. As soon as the group was formed they started creating other branches in other part of the country like NWFP and Swat valley, forged strong ties with Al-Qaeda and at the end stand against Pakistan government. Pakistan government was concerned but couldn’t do or didn’t want to do anything except for signing some artificial and useless deal and agreement with them to keep American happy and also twist their arm for more financial help without which they couldn’t live .it is amazing and difficult to realize how Pakistanis are creating these groups, how they playing with them and who govern them against their enemies. As TTP’s attacks against Pakistani targets were increasing, significantly occupation of Swat valley and also under foreign pressure Pakistan army has started a full military operation in South Waziristan, stronghold of Taliban. With this move Pakistan army has killed two or even three birds with one stone. The military credibility as independent (as military assume and want) body has increased in eye of Pakistani population, America has pledged Pakistan government $ 7.5 billion financial help in next five years and finally $ 200 million military help. The story of Pakistani Taliban is over now and their job is done, until Pakistanis are creating another proxy in another name.

Another group or structure which I call it Number One enemy, cause of possible atomic confrontation in the region, seedbed for any kind of terrorist activity and biggest threat not only to the Americans but to the region, is Pakistan Army and Its sub-division Organization Pakistan’s inter- service intelligence agency famous as I.S.I. (and sometimes civil governments which were created after a gap between civil and military governments or were created under military influence). The bloody partition of Pakistan and India and Three Indo-Pakistan wars have left a misperception in Pakistanis’ mentality that Pakistan Army is their only savior and India is waiting for the right time to swallow Pakistan. And of course Army didn’t hesitate to use the opportunity and mixed with it, its paranoia of coming under attack by Afghanistan and India from two sides of its borders. Since then Pakistan Army has the primary role in governing the country in any matter especially in defining foreign Policy toward India and Afghanistan and always has tried to weaken Indian government by occasional terroristic attack on major cities, infiltrating into India-governed Kashmir and following Strategic Dept Policy toward Afghanistan, supporting and creating pro-Pakistan government in Kabul even if it was Taliban. After Afghan-Russia war and withdrawal of Russia from Afghanistan, Americans which were helping (most of these helps went into the pocket of Pakistan Army, which later used it to build up Army against India) Mujahidin through Pakistan also left the region and left Afghanistan in the hands of Mujahidin and regional players. Pakistan to organize distribution of American’s financial and military helps to Mujahidin, had divided Afghan Mujahidin into many groups. This division happened, firstly, to prevent creation of a strong movement or coalition that may latter on cause them a headache and secondly, because according common perception small groups can be governed better than a powerful entity and it was right, During Civil War Pakistan Army and I.S.I had the maximum influence on some influential Mujahidin groups and could use them to implement their agenda. And when things went out of control they invented one of the most savage groups in Afghanistan’s and region’s history, Taliban. Initially Taliban was brainchild of Benazir Bhutto ( who latter on rightly was named as Mother of Taliban) and some other extremist elements inside Pakistan’s religious community, role of Pakistan Army that worked as seedbed to this movement is tremendous and can’t be ignored. Taliban government became the best ground for terrorist groups to grow. From any  part of the world all terrorist groups started coming to Afghanistan to get trained and learn terroristic tactic and go back to their countries and attack domestic targets that casted many life, From any part of the world, Chechen, Iran, India, Pakistan, Kyrgyzstan, Tajikistan, Arab countries and even from European countries individuals were present in Afghanistan. And this all happened with knowledge of Pakistan army and I.S.I. worst of all these attacks was 9/11 which killed 3000 civilian and shocked everyone (May not Pakistanis). And everyone knew and know 9/11 attack was planned in Afghanistan in the territory of Taliban Pakistan’s proxy and during military rule in Pakistan. Therefore on can conclude the attack was indirectly planned by Pakistan Army and I.S.I. American did come to region, chased Osama bin Laden and overthrow Taliban regime but Bush’s administration failed to recognize the real threat and enemy which was and is Pakistan Army and its corollary evils, which is still sheltering, supporting and guiding Afghanistan’s, regions and therefore United state’s enemies. The best way to solve this dilemma seems to be strengthening the civil government and society in Pakistan to take over military role and move toward implementing healthy relation toward its neighbors and world. Fortunately it seems American new administration understand the vitality and need for a civil Pakistan and perils of a military Pakistan and has taken steps to reduce impact of military on civil government and society. Kerry Lugar bill is directly aimed at this matter and is an attempt to help Zardari’s government and therefore reduce Army’s influence on civil matters. Kerry Lugar is a bill passed by American congress which will give $ 1.5 billion each year to Pakistan government to build roads, schools and other infrastructure. This help package and the stipulations which is bind with it have offended chief of the Pakistan army Gen. Ashfaq Parvez Kayani that he called it a humiliation of Pakistan Nation. The section which most angered the Army is the section which says “the secretary of state must report to Congress (United states’ congress) every six months on whether the government is exercising “effective civilian control over the military.” This aid package is coming in addition to $10 billion which Army has received from United States since 2001.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 19:40  توسط اجمل.نادر و دوستان مقیم شهر پونه  | 

 

بهانه ی آغاز

            

"نسل سوخته" واژه یی است که چند سال قبل استاد مظفری برای اولین بار در میان شعر مقاومت افغانستان از آن یاد کرد و نسل و هم دوران های خودش را تشبیه به نسلی کرد که امیدی برای روشن شدن ندارند. زمان گذشت و دریچه های نو باز شد و قرار شد از نو بسازیم و باز آغازی تازه داشته باشیم. امید در میان رگ هامان موج می زد و آینده تنها بهانه ی تحمل همه ی دشواری های بعد از جنگ بود. خیلی سخت بود همدیگر را تحمل کنیم اما این سخت را تمرین کردیم. هر بار از کنار خیمه های خیس و کودکان عریان میان کوچه و سرک تیر می شدیم به خود نهیب می زدیم آینده پنجره یی دست یافتنی است و باید صبر کرد. هر بار صدای مرد و زن دراز کشیده بر روی سرک ها و یا سینه ی برهنه ی مادری را هنگام شیر دادن کودکش میان دست و پاهای سرگردان می دیدیم به خود می پیچیدیم و لب بر لب راه را به سوی  کوچه ی بعدی بهانه می کردیم. هشت سال گذشت و ما هنوز هم نسل بعد از نسل سوخته ی جنگ و پریشانی استیم، متردد ، بهانه گیر و زود رنج. خوب شاید خیلی بی رحمانه هجوم می بریم و زیاد طبل ناامیدی و یاس نسبت به آینده را می زنیم، اما این نواختن هشدار است به تمام کسانی که دستی بر آتش دارند و می توانند چاره یی بیندیشند. بعد از این همه پس نقش ما چیست و دقیقا در کجای این مسیر ایستاده ایم و بدون تحرک فقط می نگریم و آیه ی یاس می خوانیم. درست است که در این هشت سال نقش آفرینی برای ما نشده اما باید شکر گذار بود که موانعی جدی هم نبوده و ما توانسته ایم به اندک چیزهایی دست پیدا کنیم. در این شهر  شاید نزدیک به هزار دانشجو از کشورمان مشغول آموختن استند و باور کلی بر این است که پرکارترین استیم و با استعدادترین. اگر قول یک مرد جنگی به از صد ... پس ما می توانیم حداقل سرنوشت خود را تغییر بدهیم. اگر هر یک از ما تصمیم به تغییر بگیریم در نهایت جامعه قابل تغییر خواهد بود. مشکل اصلی گذشتن از خود و سخت گرفتن به خویش است. شاید در این سال ها و بارها تحقیر شدیم و روحیه و باور در ما شکسته ، اما این جبر تاریخی و یا جغرافیا نیست و تا ابد محکوم به تعظیم نیستیم. نمی توانیم و نمی توانم را برای اولین تصمیم خود بهانه می کنیم و این همان دلیل اصلی مانده گی و شکست در درون ما است. ما می توانیم هر سخت را انجام دهیم. ما تصمیم گرفته ایم این باور را در میان دانشجویان بیرون از کشور و حتی در داخل زنده کنیم. می خواهیم به همه ثابت کنیم ما می توانیم بهترین باشیم. انگیزه در ما موج می زند و می خواهیم در میان این همه راه خود را مشخص کنیم . ما ادامه ی نسل سوخته نیستیم و امید به آینده داریم. با هم و در کنار هم کار می کنیم تا صدای خود را به همه برسانیم. اول از اجتماع خود شروع می کنیم و قدم های بعدی را سنجیده ، موثر و دوامدار بر می داریم.

 

New Strategy ???

One can still remember American historical election; Barak Obama’s approach to Afghan war was clear and promising. “Afghanistan is important and vital for American’s safety and Afghan war was necessary” he said many times in his election campaigns, and he saw Iraqi war as an unnecessary and unpopular war which had plunged Afghanistan into conflict and turmoil. After seizing presidential office, He has fired his Afghan war commander General David McKiernan and installed General Stanley McChrystal and he further deployed 21000 more fresh troops in Afghanistan. New questions have been raised when new General surprised Obama’s administration with a new strategy which most importantly asks for more troops (30,000 to 40,000) on the ground in Afghanistan. His (Gen. McChrystal) blunt delivery of “probable failure” in war on terror has shocked everyone in the field. Though, he admits only increase in resources alone will not win the war, “under-resourcing could lose it”. His report on Afghanistan security situation, also proposes increase in population’s security and gaining minds and hearts. But on another hand, White House remained skeptical to the proposed new strategy and set it under close examination. The new report have divided Obama’s war cabinet,  Secretary of State Hillary Rodham Clinton and special Afghan and Pakistan envoy Richard Holbrooke seemed to be inclined to a troop increase, while White House Chief of Staff Rahm Emanuel and Gen. James Jones, Obama's national security adviser and Vice President Joe Biden appeared to be skeptical about new recruitment. Obama Is more concerned to make the right decision and won’t surely send new soldiers before a deep and comprehensive strategy plan is not devised. President Obama already has made in the recent months very sensitive and risky decisions, such as withdrawal of America’s plan to set a radar system and anti-missile interceptors in Poland and the Czech Republic , declaring that united states will join other countries in direct talks with Iran on its controversial atomic program, health reforms at home and his cold approach toward Israel, therefore, It was predicted that Obama will act with more patient on new strategy for Afghanistan which seemed to be designed for whole region to avoid further criticism. Afghanistan alleged election fraud also has decreased the speed of decision making by white house. Sending more troops to a country which its legitimacy is under serious questions will be an immature move which can worsen situation for international forces on the ground. A war is winnable when people are helping and view it a legitimate act from a legitimate source thus, countering and handling this problem can be a major key to make the right decision about sending new soldiers to the country.  Furthermore, recent development in relation between U.S. and Pakistan is another key factor in further decision making and action. Obama’s administration seems to have win over half- hearted Pakistan and have brought it again in field, Pakistan has started a ring offensive in the Swat valley and Pashtun belt which is said to be safe haven for Taliban and Al Qaeda’s militant and with recent visit of special envoy of Barak Obama Richard Holbrooke to Pakistan and his meeting with Islamic groups and also heavy financial aid to Pakistan, seems the relation between Pakistan and United States is turning from an issue-oriented relation to a more  permanent relation. I see this as a shift of strategy from Afghanistan to Pakistan whish was needed years ago, which was also spelled out by afghan authority many times in the past.

After that Iraq turmoil has been brought under control, Russia recruited in rank of countries which believes in more sanction and action against Iranian controversial atomic development and after that Pakistan government is willing to address domestic terrorism, the situation is seemed to be ideal for president Barak Obama to take concrete steps to make the right decision and win eight years old war. It’s the right time for him to think more ambitiously and win world’s hearts and minds, and put his name next to Gorge Washington and Abraham Lincoln names in American history. The recent policy, targeting Taliban and Qaeda’s key figures with unmanned drone and missile, which is adopted by Americans, might be part of a comprehensive and long-term strategy but is not sufficient  enough  to tackle down insurgency e.g., One may consider death of behtullah mehsud by implementing of this strategy, a blow to his followers’ moral  but, wide range of suicide booming in Karachi and Lahore by Pakistani Taliban just few days after death of their leader, demonstrated that they have gained the power to re-arrange and re- organize themselves in a short period of time, targeting the leaders of Al Qaeda is also not working,  as Musharaf said in his tour speech in united states, “Al Qaeda is changing from a pragmatic and fighting group  into a more ideological and symbol of global Jihadism”. As Afghanistan’s problem is a multi-dimensional issue so there is need for a multi-dimensional solution. We need to start elimination and dismantlement of insurgency and terrorism at its root –place (i.e. Pakistan) which has already started by Pakistani military offensives (1) it should be assured that insurgency will not bud again, by reinforcement of law in western Pashtunistan belt (2), permanent deployment of Pakistani military division in mountainous region of Afghan-Pak border (3), that can help with reinforcement of law and peace, and this would also promise that local warlords  won’t take law in their hands (4), Pushtons must include in political process in Pakistan’s political process (5),economical development in war-torn region is a vital and unquestionable factor (6),demands of Baluch nation has to be met by Pakistan central government. Though Baluch uprising is more a nationalistic and fair movement, due to complexity in region it could turn into a religious and extremist insurgency (7), I.S.I. Pakistan inter service intelligence service must be brought under civilian control  and  should be persuaded to stop sheltering Taliban’s chief mullah Mohammad Omar and other top member of Taliban terroristic group. (8).Pakistan should forget its strategic depth policy.  (Pakistan sees Afghanistan as its strategic depth or backyard where it can settle its army, in case of war between Indian and Pakistan)(9). in regional level also some steps should be taken. Dispute between Pakistan and India over Kashmir should be settled down which can reduce tension in whole region. (I see Kashmir dispute as the main source of antagonism between countries in the region) (10) To Strengthen of SAARC can be another step toward peace in the region, where the benefits and interests of nations are tied together, risk of dispute is less. (11). In Afghanistan, we need a more comprehensive strategy which proceeds according to fixed timing that people can see and feel change and believe in a legitimate government (12), Legitimacy is the most vital ingredient of a successful government; international society should assure that a legitimate government comes out of election process (13), Law and justice enforcement is another factor in legitimacy of a government; unfortunately Afghanistan government is one of the most corrupted governments in the world. Fighting corruption should be top priority for Afghan government as it can shatter even a powerful and stable government (14), Talking to Taliban will be productive if only we talk to them from a bargaining position. Taliban can be divided into many groups such as moderate Taliban who are tired of fighting and do not see fighting as a solution, Taliban who are fighting for private gain and has no other option to economically support their families and third group who are so rigid in their ways and demand withdrawal of foreign troops and enforcement of rigid version of Islamic law. Negotiation with first group and latter group is easy and possible, the first group can be politicized easily into a political parties, second can be stopped by some incentives. But the last group, who are close to Mullah Mohammad Omar, should be fought and eradicated. (15). Reconstruction, no need to mention is another key factor to address flood of problems in Afghanistan. Unfortunately in the last eight years, may be steps have been taken toward rebuilding infrastructures, but not as much as needed.  Afghanistan is originally an agricultural society and more than 80% of people are busy working in this sector but due to neglect in building a comprehensive and proper strategy or master plan, no substantial measures have been mounted by government or international NGOs. Building water dams is like killing two birds with one stone it will be a great progress in field of agriculture and in the same time in the electricity sector (16), the direct fight to eradicate narcotics won’t see light of the day obviously but to address this problem by an indirect means and incentives will be more productive (e.g. creating job opportunity in the region, providing personal security for people of the region and building infrastructures like dams, roads, hospitals, schools), that can assure a continuous progress (17) , the existing economic system does not match with today’s Afghanistan needs or requirements thus an urgent economic reform is required to meet afghan social needs. New policies should be devised which has the capability to support domestic production and attract foreign investors and facilitate investment with regard to country’s national interests. Especially mines which due to decades of war and conflict has remained untapped. Recently England, Farce and NATO have proposed holding another international conference on Afghanistan. This is a great opportunity to learn from eight years presence in Afghanistan and to notice our mistakes and see what advances we have made in this long run. Let’s start with a new approach, with a new strategy and co-operate among each other to avoid further human causalities in Afghanistan and also avoid being witness another attack like 9/11. History is a great teacher; those who are not doing their home works are doomed to be failed. “Those who cannot remember the past are condemned to repeat it”, once said George Santayana.

اجمل محمودی

................................................................................

 

سلام استاد عزیز:

وقتی دلتنگ می شوم به خودم نهیب می زنم مردها که دلتنگ نمی شوند ، اما خوب این دلیل نمی شود دلتنگی ام را نادیده بگیرم. جدی است اما نگران کننده نیست این امری است عادی که اتفاق می افتد. نمی دانم چرا نامه ام به شما را با دلتنگی شروع کردم. اینجا حرف برای شنیدن و نوشتن زیاد است. از تعدد فرهنگ گرفته تا فقری که در هر متری از این خاک زنده است،آزاردهنده و فرسایش کننده ی روح است. گاهی با خودم فکر می کنم انقلابی در این کشور صورت نگرفته بلکه حاکمان آن تغییر کرده اند و در کل وضعیت اکثریت مردم یا همان توده های زحمت کش تغییر نکرده و یا اگر تغییری آمده، ناچیزاست. می گویند دو برادر در هند اکثریت صنایع مهم حیاتی و درآمدزای آن را در دست دارند. اگر این دو برادر ثروت خود را روی هم بگذارند، یکی از آنها ثروتمندترین مرد جهان خواهد شد. فقر اینجا نگران کننده و غیر انسانی تر از آن چیزی است که بتوان فکرش را کرد. گاهی وقتی وضعیت فلاکت بار انسان را اینجا می بینم اصلا نظرم در مورد پدیده ی انسان و انسانی بودن زندگی تغییر می کند. اینجا خیلی ها استند درک درستی از مالکیت ندارند. آنها نمی دانند خانه و یا مسکن یعنی چی(البته با تعریفی که ما در ذهن داریم.). پیاده رو ، سایه ی درخت، سایه بان های کوچه ،محله و سرک و سکوی پیش دکان و غیره محل خواب شان است. همانجا نانی یافت می کنند و غذا می پزند. استاد وقتی نگاهم به نگاه دختر و یا مادری می افتد که خانه یی ندارند برای آسایش و دقایق تنهایی، بیشتر غمگین می شوم. آنها حق داشتن خلوت و فکر کردن را ندارند،تمام شهر برای آنها خانه است. فقر اینجا آنقدر قابل لمس است که روح آدم را روزانه و به شدت می خراشد. در همسایگی  ما لب سرک مردی است با سن و سال 50 به بالا، اصلا جایی را ندارد. اینجا باران زیاد می بارد. هر وقت باران می بارد تمام آنچه دارد خیس خیس می شود. عملا همان لب سرک را هم از دست می دهد. خیلی با روحیه است. روی همان وضعیت می خوابد. زیر باران می خوابد و زندگی می کند. تمام وسایل اش بیشتر از چند تکه پارچه کثیف و ژنده نمی شود. استاد این تصاویر همان تصویرهایی است که تولستوی در رمان های خودش از وضعیت فلاکت بار قرون وسطی می نویسد. انقلاب و یا استقلال برای آنها ارمغانی نداشته و تغییری در زندگی شان نیاورده. شاید سیاست مداران بهانه ی جمعیت را بر زبان راحت برانند اما بهانه ی خوبی نیست چون اقتصاد ترکیبی و عام چین نموده خوبی است برای رد آن. هند دچار بحران مدیریت از نوع شرقی است. آنها هم دچار بروکراسی خسته کننده استند و نتوانستند حوضه مدیریت را در تمام قسمت های اداره شان عمومی کنند. آنها برای جبران رقابتی که با چین و تمام جهان دارند متاسفانه تصویر دوگانه از درون نشان دادند. من می دانم اقتصاد هند شاید رشد 7% را در حال تجربه کردن است . از سال 1991 مان ماهان سینگ به عنوان یکی از بهترین اقتصاد دان های جهان توانست تحول شگرفی را به همراه فردی دیگر به نام "نرسی من" برای هند به ارمغان بیاورد. او با در نظرداشت هزینه پایین کارگر توانست حتی پروسه تقریبا کامل تولید بوینگ را به هند بیاورد. هند بعد از چین و شاید سنگاپور بیشترین توان جذب سرمایه های سرگردان بعد از بحران جهانی اقتصاد را دارد. هند به دلیل داشتن مرزهای آبی طولانی این جذابیت خود را چند برابر کرده ، اما باز هم از 10 ثروتمندترین مردهای جهان 4 تن از هند می باشد، ثروتمندترین مرد آسیایی یک هندی است. این نشان از عمق بحران طبقاتی اینجا دارد. سیستم اقتصادی در هند ترکیبی است و دولت در امور اقتصاد نقش موثر دارد. دولت بعد از سال 1991 اصلاحات جدی را در این عرصه داشته و متاسفانه هنوز فساد اداری یکی از بزرگترین موانع این رشد و رویکرد جدید دولت به اقتصاد است. سنگاپور در جدول فساد اداری به صفر رسیده و با وجود نداشتن هیچ منابع خواص دارای بهترین جذابیت سرمایه گذاری است. این نشان از همان تصویب قوانین شدید دولت است که امروز به ثمر نشسته. اصلا آکسفورد کوچک آسیا که می گویند هیچ شباهتی به آکسفورد لندن ندارد. آنجا اولین چیزی که تاثیر گذار است، مدیریت از نوع غربی است .ولی اینجا اولین چیزی که بیشتر از همه آزاردهنده است مدیریت است. گاهی با خودم فکر می کنم مدیریت غربی نتیجه ی سرمایه داری است اما باز به خودم می گویم یعنی ایدئولوژی  می تواند تا این حد بر روی سیستم تاثیر داشته باشد و یا اینکه نه! این خود پی آمد آن است و چاره یی به غیر از آن نیست. شیوه ی اداره یعنی متاثر از ایدئولوژی است؟ در هند به دلیل تاثیر شدید طبقات پایین از سوی دین و گونه های مختلف آن هنوز انسان ها برده ی ایدئولوژی استند. استند کسانی که با استفاده از این ضعف در بین طبقات پایین هنوز به استثمار خاموش آنها دوام داده اند. مرد و زنی که کار می کنند تا شکم خود و فرزندان زیاد خود را سیر کنند در ابتدا به این فکر است که برای یکی از خدایان نذر کند و بخش زیادی از درآمد خودشان را به این قسمت اختصاص می دهند و دولت هند به دلیل دنبال کردن سیاست صلح خواهی و احترام به همه ی ادیان تا به حال نتوانسته عمق دردناک اش را درک کند و برنامه های مشخص در این زمینه داشته باشد. این مردم بیشتر وقت خود را صرف برگزاری فستیوال ها و جشن های خدایان می کنند و فرصت کمتری برای اندیشیدن دارند. شاید سیاست های بلند دولت برای جذب سرمایه ی خارجی و ایجاد بازار کار در آینده باعث فروکش کردن این مسایل شوند. اما استاد این خدایان فراوان ابزار سرگرمی این مردم است و شاید درست فکر نمی کنم. وقتی دیدم برای برگزاری فستیوال مردها از ساعت ها قبل مست می کنند و بی غم از هر چیز دیگر به سرک ها می آیند و نمی دانند در این وقت چه بلایی و اتفاقی در داخل خانواده و خانه در حال شکل گیری است غمگین کننده است. این مردها باورها را بهانه ساخته و از مسئولیت شانه خالی می کنند و این وضع در طول سال ادامه دارد. اما نظر خودم در کل بدون در نظرداشت مسایل جانبی در مورد دین و مکتب هندوهیزم این است.

در مکتب هندوهیزم هیچ واسطه یی بین خدا و انسان نیست. همه آن طور که تصور می کنند می پرستند. شاید ما فکر کنیم این درست نیست اما به یاد داشته باشیم ما هم ممکن در نظر آنها نادرست به نظر برسیم. خدا یک باور مشترک است اما این باور شکل های مختلف دارد. چه فرقی می کند کی است و کجا است مهم این است دلتنگی ما را پر می کند. امیدی است در بدترین شرایط برای زنده ماندن. خدا درست همان احساس من است از او ، همان احساس پیرزن هندو با دلی پر از غم و اندوه، مردهایی با پای پیاده در حال عبادت در معبد. خدا اینجا در رنگ تجدی پیدا می کند و خیلی دست یافتنی تر است. هر روز صبح در روبروی جایگاه مخصوص می استند و با به صدا درآوردن زنگ او را دعوت به همکاری و همیاری در تمام طول روز می کنند. گل و فرهنگ استفاده از گل و ارتباط آن با زیبایی شناسی مردم از خداوند زیباست و دوست داشتنی. آنها در هر مراسمی گل و رنگ را با خود دارند. زیاد خودشان را سخت نمی گیرند و تعبیرهای سخت از خداوند ندارند و قصه هاشان خیلی ساده است و گاهی باور کردنش دور از ذهن. شاید این تعریف من با سطرهای بالا هماهنگی نداشته باشد. اما این دو واقعیت است و نمی توان از هم جدا کرد.

دیروز جلسه گفتگوی یک طرفه با تعداد زیادی از دختران و پسران آمریکایی داشتیم. این دانشجویان در بخش مطالعات جهان که در یکی از دانشکده های مربوط دانشگاه پونه است ،مشغول آموختن استند. 19 نفر از آنها دختر بودند و یک پسر بیشتر نبود. بحث یک طرفه بود و آنها بیشتر از ما در مورد افغانستان پرسیدند. سوال ها هم سطحی بودند و دلجویانه و هم کمی جدی ، ولی چیزی که ما انتظار داشتیم نبود. شعور سیاسی شان خیلی کمتر از دختران افغانی بود که همراه ما بودند و جواب سوال های آنها را می دادند. از من در مورد تبعیض عسکرهای آمریکایی پرسیدند. من در جواب گفتم که عسکرها نمونه خوبی برای بررسی این موضوع ها نمی باشد. ما بیشتر تبعیض را در سطح استراتژی و سیاست آمریکا درک می کنیم . عسکرهای آمریکایی مهربان و دوست داشتنی استند. جلسه ی خوبی بود و آنها حداقل راضی بودند که گفتگوی خوبی داشتند. امروز یک جنرال هندی در مورد مشکلات مرزی هند و چین سمینار داشت. خوب بود برای اینکه سمینار کاملا تخصصی و اساس علمی داشت. رشد اقتصادی چین ، هند را هم خیلی زیاد ترسانده و دست پاچه کرده. آنها خیلی بیشتر از پاکستان متوجه چین استند و وضعیت درون آن. بعد از آن رئیس بخش سیاست و اقتصاد کنسولگری آمریکا در شهر بمبی آمده بود و با تعدادی از دانشجویان افغان مقیم پونه به بخش مربوط به دیپارتمنت من رفتیم. این برنامه با سیاست خارجی هند و ارتباط آن با چین و آمریکا بررسی شد. دانشجویان افغان خیلی خوب و دقیق صحبت می کردند. اینجا دانشجویان افغان از همه بیشتر انگیزه دارند و تلاش بیشتری برای آموختن می کنند، ای کاش می شد به جبران این همه تلاش برای آنها آینده یی روشن ترسیم کرد و پس منظرهای ناامیدکننده ی آینده را پاک می کردیم. انگیزه زیاد است اما وقتی افغانستان را دقیق می شویم و عمیق در آن و مسایل جانبی فرو می رویم، شک و تردید جان مان را به لب می آورد. جریان این جغرافیای نفرین شده چی است و تا کی ما باید تجربه کنیم. غمگین کننده است وقتی می شنویم در پروسه ی انتخابات چه روی داده و چه در حال شدن است. تا به کی این جریان ادامه دارد و این همه استعداد و توانمندی و تلاش برای آینده چه خواهد شد. وقتی می بینم ما برای یک آینده ی ابرآلود،مبهم و تاریک تلاش می کنیم و این همه انگیزه داریم ، دلم می گیرد و می خواهم فریاد بکشم که نمی توانم. بچه ها خوب می خوانند و خوب می فهمند. ای کاش می شد آینده یی ترسیم کرد به تشویق این همه.رئیس بخش ما، مهمان آمریکایی و دیگر دانشجویان هندی و غیر هندی از سراسر دنیا اقرار  می کنند که افغانها خیلی انگیزه دارند و تلاش می کنند.

 

خوب و خوش باشید.

 09/10/2009 پونه سید نادر

 ..................................................................

وخت بيرته نه راګرځي

 ننۍ ټکنالوژي اوپرمختللۍ ساينس چي دهيوادونودپرمختګ، خوښۍ اوسوکالۍ سبب سوۍ دهغه هيوادونو د وګړو دهڅي او ځانګړیو وختونو ته دارزښت په سترګه کتلو پايله ده راسۍ چي دتيرو وختونو دځينو بيلګو يادونه وکړو : 

دجرمني پوځونو په دوهمه نړيواله جګړه کي داروپا اکثره هيوادونه ونيول ، دروسي ډيره برخه يي اشغال کړه ډير ښارونه يي وران کړل ، ډير عامه خللګ يي ووژل،  هرڅه ويجاړ سوه، په لارو سړکونو بيله ټانکونو توپونو او وسله والو کسانو بل څه نه ليدل کيدل . دجرمني قصد ډير کلک ؤ نه يوازي داچي اروپايي هيوادونه به نيسي بلکي دنړي هر ګوټ ته به خپل پوځونه رسوي .ټول هيوادونه به تر خپلي ولکي لاندي  راولي اوهرڅوک چي يي مخالفت کوي هغه به له منځه وړي . دجرمني پوځونه ډير په بيړه روان وه، دنوي سيمو څخه تيريدل اوهيڅ هيواد ددوۍ مخنيوى نه سواي کولاي ،نړۍ دډير ګواښ سره مخ وه . خو يو خنډ دجرمني پوځونو په مخ کي پروت وو هغه دروسيي په لري يوه سيمه کي يوښارګوټي چي د ( ستارلنگراد ) په نامه ياديږي هلته دروسيي پوځونو ډيره ټنګه مبارزه کوله ، دسيمي هر يوه عامه وګړي داخپله وجداني دنده بلله چي ده خپل هيواد څخه تر اخيرني سولګي دفاع وکړي خوداچي مخالف ځواک ډير قوي وو نوهرڅه يي په ډيره چټکي وران کړل دروسي پوځونه اوعامه جنګياليان تيت اوپرک سول اوپه عيني وخت کي دپوځونو په منځ کي داسي يوه مشري نه وه چي دروسي جنګياليانو کمزور‌‌ۍ سوۍ مرال بيرته راژوندي کړي وخت ډير بيړني وو اوهر څه په چټکي تيريدل هغه ؤ چي يونوي سالار دپوځونولپاره وټاکل سوو . دنوي سالار ډيره قوي اراده وه او دى په دي عقيده وو چي بريا لاسته راوړلاى سي  اومخالف ځواک ته ماته ورکولاى سي په شرط ددې چي هر څه پر وخت وسي داڅکه چي وخت ډير کم دي ،دښمن ډيري سيمي نيولي اودوي کنټرول دلاسه ورکړى.

 اولس  او پوځ ته په يوه احساساتي  ويناکي نوي سالار داسي وويل ” موږ خوښي، ښه ژوند، وداني اوشتمني هر کله په لاس راوړاي سو خويوڅه به هڅکله لاس ته رانه وړو چي هغه وخت دي .دا اوس ډيري مهيمي شيبي دي چي زموږ دمورني خاوري سر نويشت ټاکل کيږي که موږ دغه دارزښته ډکي شيبي دلاسه ورکړو،  دفکره څخه کاروانه خلو، مبارزه ونه کړو،  ځان اومال قربان نه کړو دتل لپاره به مو خاوره  د پرديو په قبضه کي وي او موږ به غلامان واوسو.  “ ددغه احساساتي وينا سره د هر روسي وګړي وينه په جوش راغله چي رښتيا هم دغه وخت بايد دلاسه ور نه کړل سي .هر وګړى ددښمن په مقابل کي ودريدۍ اوهغه ؤ چي دډيري سختي مبارزي اوسرښندني په نتيجه کي ددغه خاص وخت څخه په استفادي د يوازي سلو وروځو په اوږدوکي دنړي و زبر ځواک ( جرمني ) ته ماته ورکړه.

هغه وخت چي د دوهم دنړيوال جنګ په جريان کي د مخالفو هيوادونو له خوا دهر لوري پر جاپان ډيري سختي حملې رواني وې جاپان خپل ځواک، اقتصاد،حکومت اوجوړښت دلاسه ور کړ، ټول هيواد په کنډاواله بدل سو . لاهم به دورځي او شپي له خوا هري لوري ته چاودني ،ډزي رواني وي عامه خلګ دکورنوڅخه بهر ته نه سواي وتلاى وهر لوري ته دځان خطر موجود ؤ خودجاپان خلګ په دي پوه وه چي داهيواد زموږ دي اوبيرته به ئي موږ آبادوو خودا يو ډير ناممکن کار وو ، حالات ډير ترينگلي وو بياهم داهيواد يوازي دهوښيارو او روزل سوو ځوانانو په واسطه جوړيږي . نو جاپانيانو يواځنۍ حل لاره داوليده چي بايد ماشومان د ښووني اوروزني ولوري ته ډير ژر مخه وکړي اوخپله پوره هڅه اوانرژي دښووني اوروزني په لاسته راوړلوکي مصرف کړي خو امکاناتو اوحالاتو دوۍ ته دا  اجازه نه ورکوله چي ماشومان دي دورځي له خواښوونځيو ته ولاړ سي  ، جاپانيانو داويل چي دغه وخت ډير مهم دي اوبيا لاسته نه راځي که چيري دوي په دغه وخت کي بې غوري وکړي دډير وخت لپاره به ترشا پاته سي او دنورو ترتسلط لاندي به وي نوځکه جاپانيانو خپل ماشومان دشپي لخوا و پټو ښوونځيو ته وليږدول او نتيجه داوه چي جاپان بيرته پر پښو ودريد او اوس وينو چي جاپان دنړۍ دوهمه(٢)  درجه ده ښه اقتصاد لرونکي هيواد دي.

که دروسې اوجاپان عامه وګړو وهغه ځانګړي وخت ته دارزښت په سترګه نه واي کتلي  نو نه يوازي داچي روسيه به دپرديو ترواک لاندي واي بلکي نور هيوادونه به هم تر استثمار لاندي واي او جاپان به دنني اقتصاد ولوړي کچي ته رسيدلي نه واې .

نوکه فکر وسي افغانستان يو د هغو هيوادونو څخه دې چي په ډيرو وخيمو حلاتو کي قرار لري ټول هيواد ويجاړ دى . اقتصادي جوړښت بلکل وجود نه لري ، امنيتي حلات بي حده ترينګلي دي . دپوهي کچه ډيره ټيته ده اوبلاخره هر افغان وګړۍ دځان اوکورنې دخوندي ساتني په لټه کي دى ، ابادي خوښي او ارام ژوند خوهلته پريږده نوآيا دابه تر ټولومهم وخت نه وي چي افغانان خپله که لوۍ او واړه دي ، په تيره بيا افغان نوي لوستلي نسل ته اړينه ده چي وخت ته په داسي سترګه وګوري چي تيرسوۍ وخت بيا راتلونکۍ نه دۍ اودخپل وس څخه زياته هڅه اوکوښښ وکړي، يوه شيبه بي ځايه تيره نه کړي او دنورو ملتونو دځوانانو په نسبت څوچنده کار وکړي نه يواځي داچي خپله راتلونکي روښانه کړي بلکي خپل هيواد دپرمختللو هيوادونو په ليکه کي ودروي ټولي خوښۍ او وياړني ورپه بر خه کړي .

 فدامحمد نوري

....................................................................................................

انتخابات دردمکراسی افغانی

 از تحولات عمده دراین چند سال اخیر در افغاgنستان برگزاری انتخابات و سهم دادن به مردم برای گزینش مقام رهبری در رأس قوه مجریه می باشد. این به مثابه ی یک دگرگونی بزرگ در نظام سیاسی و سنت  کشورداری شناخته شده و معمول در اداره نظام درین کشور به شمار می رود که بر خلاف روش های قدیمی اما جا افتاده درجامعه ما، قد بر افراشته است.  البته استفاده   از این روش برای تعیین فرمانروا در سطوح مختلف ساختار اجتماعی مثلاً از یک دهکده خرد تا یک شهر تکامل یافته در تاریخ بشر سابقه ی طولانی دارد. شکل گیری نطفه و ایجاد سیستمی به نام دمکراسی و روش های مربوط به آن را می توان در میان یونانی های قدیم یافت که در رآس همه ی نهاد های سیاسی دولت- شهرقرار داشت و نهاد های مادون هریک بعد از آن در اداره نظام سهم داشتند. دمکراسی لیبرال وشروع فردگرایی در حوضه ی سیاست بنا به گواهی تاریخ از همین جا آغاز گشته است. البته بایستی در نظر داشت که میزان گستردگی جامعه در بکار بردن اصل اشتراک همه گانی در گزینش رهبر خیلی مهم محسوب می شود و هر قدر جامعه گسترده باشد همانقدر شفافیت این روند را زیر شک و تردید قرار می دهد و به پیچیدگی ابعاد آن می افزاید. مثلاً اگر یک دهکده را در نظر بگیریم که یک هزار باشنده دارد، تعداد کسانی که نامزد استند معدود است و نامزدها برای همه شناخته شده استند. تصمیم گیری در قبال هر نامزد آسان بوده، شناخت هر یک از آنها حاصل یک دور طولانی زندگی مشترک و روابط نزدیک در مقام رویاروی در یک اجتماع می باشد. تقریباً همه ی افرادی که واجد شرایط رأی دهی استند علاقه مندی برای اشتراک ملموس دراین روند را بنا به انگیزه های مختلف که بعضاَ شخصی، گاهی جبری و گاهی هم بر طبق عادت هایی معمول در اجتماع می باشد، از خود نشان می دهند. علاقه مندی برای اشتراک رابطه مستقیم به پیامد انتخاب آنها دارد. درین جامعه حرفی از امتناع مطرح بوده نمی تواند چه هرکس خود را در نزدیکی با اصحاب قدرت می بیند و احساس مسئولیت در آنها بیشتر دیده می شود. از طرف دیگر به قدرت رسیدن شخصی دیگری که بر خلاف یک گروه است و خصم پنداشته می شود برای اینها قابل پذیرش نبوده و قابل ذکر است که دراینجا گروه ها از افراد ساده در اجتماع تشکیل گردیده است. این افراد ساده بصورت آگاهانه یا ناآگاهانه به سیاست می پردازند و روند امور درجامعه خود را شکل می دهند. در پایان، اشتراک همه در سمت و سو دادن امور مطرح و مؤثر است. اما, هر چه جامعه بزرگ  می شود, پیچیدگی این روند به همان پیمانه بزرگتر می شود. با زیاد شدن هر فرد تازه یک تحول کمی و کیفی جدید در اجتماع رخ می دهد. زیاد شدن نفوس آهسته آهسته نقش افراد و تعداد مسولیت ها بالای هر فرد را تغییر می دهد. رفته رفته افراد ساده در اجتماع به طبقه دوم و سوم تنزل می کنند و افراد صاحب مسولیت کنترل و اداره این روند را به عهده می گیرد. هرچند این ها هم جز لاینفک جامعه می باشند اما عملکردی در داخل یک محدوده ی تحمیل شده از طرف قانون دارند و آزادنه نمی توانند عمل کنند و به شکل یک نهاد جداگانه در می آیند. با گذشت زمان و با تکامل این فرایند، انگیزه ها به ابزار تبدیل شده و گروه های سیاسی شکل می گیرد. سیاست از کارکرد اجتماعی خارج شده و در حیطه ی وظایف وارد می شود. یک گروه خاص در جامعه تیکه دار امور سیاسی و مصروف انگیزه بخشیدن به افراد عامه می شوند. افراد عامه خود را نیازمند به اینها برای شناخت یک رهبر درست و دیگر متصدیان امور سیاسی می بینند. در تاریخ معاصر اینها به نام احزاب شناخته می شوند. انگیزه شخصی دراین مرحله به شکل چیزی در می آید که نمو دار عدم وابستگی به هیچ حزب می شود. اما اکثریت جامعه از لحاظ فکری بصورت آگاهانه یا نا خودآگاه به طرز فکر یکی از احزاب احساس وابستگی و تمایل می کنند. وجود احزاب شرط جدایی نا پذیر هر دمکراسی است چه آنها وسیله ی به قدرت رساندن استند، البته به قدرت رساندن خود یا هم پیمان خود. برداشت فوق از نقش احزاب در روند انتخاب نمایندگان در شورای ملی یا پارلمان هم صدق می کند. احزاب سیاسی وسیله ارتباط میان افراد عادی در جامعه از یک طرف که در طول سال مصروف دیگر امور می باشند و قدرت سیاسی از طرف دیگر می باشند. رشد و تکامل این احزاب با رشد و انکشاف شعور سیاسی شهروندان یک کشور موازی حرکت می کند. هرقدر نفوذ احزاب در میان مردم بیشتر باشد همانقدر نظام مبنی بر دمکراسی معتبرتر و کارکرد اصول دمکراسی کاراتر خواهد بود. دراینجا حزب و حکومت که از آن ریشه می گیرد نقش تأمین کننده آرزوهای مردم را به عهده گرفته و در صدد تضمین اعتبارش در حضور دیگران و بخصوص طبقه رأی دهنده (برای حفظ حمایت آنها در آینده)  بر می آید. نگه داری از نقش فرد در تعیین روند سیاسی کشور از مجرای حزب می تواند عملی شود. چه در صورت نبود حزب و یک برنامه روشن و کارآمد، مردم به افراد جداگانه رأی می دهند که هر لحظه می توانند تغییر کنند. اما در موجودیت احزاب، فرد در واقع با برنامه ها و اندیشه های واضح و قبلاً تعریف شده سرو کار دارد. با وجود آنکه فرد منتخب پابند انتخاب شخصی خودش در عملکردش می باشد، اما با آن هم با پیوستن به یک حزب خاص در واقع طرز فکر خود را اعلام کرده است و به احتمال زیاد در امتداد همان اندیشه حزبی اش به مدیریت نهادهای سیاسی کشور خواهد پرداخت. 

افغانستان در وضع کنونی اش بستر نامناسبی برای دمکراسی لیبرال و هرگونه آموزه ی بر گرفته شده از آن اندیشه می باشد.  فرد به عنوان بنیاد دمکراسی ارزش اش را در جامعه افغانی باز نیافته است. افراد تابع اندیشه هایی خودی نه که هیچ، بلکه تابع عواطف، احساسات و انگیزه های مخرب و ناخوشایندی استند. اکثراً، این احساسات و انگیزه ها فرصت مناسبی برای تبارز عناصر نا کارآمد و یا هم باعث فاسد شدن وجدان آنهایی که به اهداف مثبت باورمند استند، می شود. چه آنها قدرت خود را ماحصل چنین پدیده ایی و در اثر حمایت چنین اشخاصی می دانند و ناگزیر باید درعین مسیر پا بگذارند.

در جامعه ما اندیشه و طرز فکر سیاسی در نتیجه کم سوادی، از طرف مردم نادیده گرفته شده و جذابیت فرد و زندگی نامه او ملاک انتخاب اش قرار می گیرد. از طرف دیگر کثرت احزاب سیاسی در کشور باعث بی اعتبار شدن فعالیت و اهمیت سازمانهای سیاسی گردیده است.جایگاه حزب به عنوان معرف یک اندیشه خاص هنوز ناپیداست و تا جایی هم عقیده ی عوام در جهت مخالف حزبی گرایی تمایل دارد. عدم جدیت احزاب در قبال برنامه هاشان، مصلحت اندیشی، عدم ثبات، تکرار در مرام نامه(همه شان برای رفع مشکلات شناخته شده جامعه ما داد می زنند)، سازش، فقدان رهبری معاصر، فرصت طلبی، دست بوسی و وابستگی به کشورهای بیرونی، این ها ویک لیست طولانی از ویژه گی های دیگر احزاب در کشورمان می باشد که اعتبار مردم به ایشان را خدشه دار ساخته است. در نبود حزب سیاسی انتخاب شخص رای دهنده به مراتب آسیب پذیر تر از شرایطی است که تضمین یک حزب سیاسی در پشت آن ، آن را راهنمایی و هدایت کند. بزرگترین چالش در برابر انتخابات افغانستان بی باوری گسترده ی عامه در برابر پیامد این روند است و این باعث کم رنگ شدن اشتراک آنها در این پروسه گردیده است. میزان مشارکت مردم در مقایسه با کل نفوس خیلی کم بود. نفوس افغانستان در بین 27 تا 32 میلیون تخمین زده می شود که از این نفوس در حدود 17 میلیون برای رای دهی ثبت نام نمودند و از این 17 میلیون فقط 6 میلیون رای دهنده به پای صندوق های رای حاضر شدند. خب، اگر بیشتر کندوکاو کنیم از این 6 میلیون فقط 50% آن که مساوی به 3 میلیون رای دهنده می شود رهبر آینده کشور را تعیین خواهد کرد. به عبارت دیگر رای 3 میلیون رای دهنده رهبر یک کشور 30 میلیونی را برخواهد گزید! از طرف دیگر کشورهای کمک کننده و در راس آن ایالات متحده بنا بر تقاضای زمان و برای الگو سازی از افغانستان به عنوان یک دموکراسی زاده شده در نتیجه ی مساعی آنها خواهی نخواهی تن به چنین روندی داده اند و در صدد اثبات درستی آن استند. انتخابات افغانستان به مثابه ی روکشی است که حقایق عینی را لاپوشانی می کند و به یک تمثیل ناکام و بی مزه شباهت دارد. اما خود نفس این مسئله در بیداری مردم نقش بسزایی داشته و آنها را در قبال سیاست کشورشان آگاه و هوشیار می سازد.البته تا زمانی که این آگاهی و رویکرد مثبت در میان مردم به پخته گی برسد زمان زیادی در پیش رو است و این مربوط به نحوه ی به کارگیری این روند، صداقت اولیای امور ومد نظر داشتن اصل شفافیت در تمامی مراحل آن، می شود.          

 کامبیز رفیع

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 12:23  توسط اجمل.نادر و دوستان مقیم شهر پونه  |